چرا انسان ها به پستی تن می دهند؟
زیاد نمی دانم. شاید سؤال مشکلی باشد، اما به هر حال جوابی دارد. گاه گاهی که به اطرافم نظر می اندازم و انسان هایی را می بینم که زمانی به جنگ خدا می رفتند، اما امروز به آن همه جبروت و عظمت پشت کرده و به جنگ کرم ها هم نمی روند، در حیرت می شوم. انسان هایی هم وجود دارند که نام روشنفکر را بر خود گذاشته و از سیاهی و پلشتی استقبال می کنند، بدون اینکه انسانیت و دفاع از حقیقت برای شان اهمیتی داشته باشد. این انسان ها فقط نام روشنفکر را بر خود گذاشته اند، نه روشنفکر اند و نه فکر روشنی دارند. شاید این از خصایص انسان هایی باشد که به خود باور ندارند و برای بدست آوردن مقام و چوکی و پول و زور و زر به پستی ای تن می دهند که گاهی تصورش را هم نمی کردی. در کرۀ خاکی ما انسان هایی وجود دارند که نه تسلیم زور شده اند و نه زر. آنان استوار به سوی هدف خود می شتابند و برای رسیدن به هدف، از جان خود می گذرند و هدف شان را به "پای خوکان" فدا نمی کنند. از این مثال های استوار، فراوان می توان یافت و از آن الهام گرفت. در مقابل انسان های استوار و قابل تحسین، کسانی هم وجود دارند که با وزیدن کوچکترین بادی، راه شان را تغییر داده و سر بر آستان سرمایه و شهرت می سایند و زندگی پرافتخار شان را به جوی برابر می سازند.
روشنفکران کشور ما اکثراً به چنین مرضی دچار اند و برای رسیدن به مقام، شهرت، پول و سرمایه به هیچ چیزی پابند نبوده و چون نوکران زر خرید به دلقکی و چاپلوسی می پردازند و درین راه تا مرز دنائت و پستی پیش می روند. شاعران، نویسندگان، ادیبان، اندیشمندان، صاحب نظران، تحلیلگران و سینماگران ما همه و همه برای ملیتی، قومی، زبانی و منطقه ای استعداد شان را به کار می اندازند، نه برای انسانیت و حقیقت و این خود حقیقت تلخیست که چون جام زهر باید آن را سر کشید.
اما اینکه چه باعث شد که به نوشته ام چنین تیتری بدهم. شاید دو مسئله بود. چند روز قبل به وبلاگ منیژه باختری (دختر واصف باختری) سری زدم. خانم باختری با چنان چاپلوسی و تملق به تمجید از جنگ سالار و دزد مشهور (کاظمی) پرداخته است که باورم نمی شد. چرا می گویم باورم نمی شد، زیرا در جامعه ای چون افغانستان، او در قدم اول یک زن است و بعد استاد پوهنتون و بهتر از هر کس دیگر درک می کند که همان کسی که او بخاطرش اشک می ریزد و در رثایش قلمفرسایی می کند، کسی نیست جز یک زن ستیز و متجاوز به ناموس ده ها و صدها دختر معصوم کابلی و غیرکابلی و ویرانگر شهر کابل و مناطق دیگر افغانستان، کسی که حتی به هزاره های خود هم رحمی نکرد، اما منیژه جان باختری باید در سوگش اشک بریزد و او را "قهرمان" بسازد. واقعاً وقاحت می خواهد که "استاد"ی به دفاع از جنگسالاری برخیزد و برایش مویه سر دهد. نمونۀ چنین برخوردها لااقل در کشور ما در میان "روشنفکران" بی نهایت زیاد است. اینکه چه طلسمی در غلتیدن منیژه جان باختری به چنین دنائتی نهفته است، بهتر است خود جواب دهد، اما لااقل از کسانی بشرمد که قرار است، این خانم به آنان درس ژورنالیزم بدهد. لابد حق با اوست، زیرا او و "همراهان" از ژورنالیزمی دفاع می کنند که نزد همه به "ژورنالیزم زرد" معروف است. جالب اینکه برخی از کامنت هایی را که برای وی گذاشته شده است، "استاد محترم" با "حرمت" بسیار، آنها را زیر قیچی مبارک سانسور برده و بیطرفی اش را ثابت ساخته است! چون آن کامنت ها، نوشته و طرزدیدش را زیر سؤال برده است. چه ژورنالیزم "بیطرفی"!
و مسئلۀ دوم: چند روز قبل با همکارانم برای سیمیناری به وزارت خارجه رفته بودم. همیشه می شنیدم که آقای سپنتا (وزیر خارجه) خود را فردی می داند فراملیتی و برایش قوم و زبان و سمت و مذهب معنایی ندارد و برای رد چنین تفکری، شعار می دهد: گله های سراسر جهان متحد شوید. یعنی اینکه کسانی که به ملیت و قوم و زبان می چسبند و به آن اهمیت می دهند، مانند گله اند. من هم به همین باورم. راست گفته اند که وقتی انسان ها به ارزش هایی پشت کنند و به آن تعهد نداشته باشند که انسان ها را از یوغ استثمار و ستم رهایی می بخشد، حرف های شان نیز برای دیگران پشیزی ارزش نخواهد داشت و این دیگر برای شان اهمیتی ندارد که برای حفظ مقام و چوکی به چه نوع پستی ای تن دهند. او کسی بود که همواره با طمطراق به دیگران درس می داد، اما برای رسیدن به چوکی وزارت به پایبوسی کثیف ترین و بدنامترین دشمنان آزادی و دموکراسی سقوط کرد و بعد برای حفظ آن حاضر شد بدتر از جنگسالاران عمل کند و با بیشرمی به آن بچسبد. یک بار که احساسات بر وی غلبه کرده بود، بر سر مزار "غبار" و "محمودی"، مسعود را "دزد" و "سنگفروش" خطاب کرده و لقب "قهرمان ملی" اش را زیر سؤال برده بود، اما در "اسرع وقت" گپش را پس گرفت و از دوستی دیرینه اش با فامیل مسعود و شخص او حرف زد!
وقتی عبدالله (از سرکردگان ائتلاف شمال) وزیر خارجه بود، وزارت خارجه را به دفتر ائتلاف شمال مبدل کرده و در هر کنج و کنار آن پنجشیری ها تاوبالا می شدند. تصور همه بر این بود که وقتی سپنتا به وزارت برسد، حداقل کاری که خواهد کرد، این خواهد بود که بر نقش پای عبدالله پا نگذارد و حرف هایش را در عمل ثابت کند، ولی این یک تصور باطل بود. امروز وقتی به وزارت خارجه بروی، بدتر از زمان عبدالله، پر از هراتی هایی است که لیاقت حتی داخل شدن به وزارت خارجه را ندارند، چه رسد به کارمند بودن در آن. از دروازه بان گرفته تا گارد، تشریفات و همین طور رو به بالا، همه هراتی اند. و در رأس همۀ شان همان آقایی قرار دارد که ملیت، قوم و زبان پرستی را بالاترین شرم برای خود می پنداشت!
و چنین است وضعیت روشنفکران و دگر اندیشان و تازه فکران کشور ما. کاش تنها پدیدۀ وطنفروشی و جنگسالاری و غلتیدن در مرداب تبار و قوم و ملیت و مذهب پرستی در وجود چند فرد خلاصه می شد، کاش روشنفکران و تحلیلگران و استادان کشور ما لااقل از این امراض کثیف و مردار به دور می بودند، کاش شاعران و نویسندگان ما متعهد به انسانیت می بودند، کاش فلم سازان ما برای حقیقت کار می کردند و کاش... اما افسوس که چنین نیست. متعهدترین های شان به دوستی با دشمنان انسانیت و مردم افتخار می کنند و به همین خاطر است که بین پستی و سربلندی، قدمی فاصله وجود دارد.
امتیاز شما به این مطلب