[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

  عشق و آزادی
سیاسی، اجتماعی، فرهنگی

[وبلاگ راهنما]
[وبلاگ طرفداران]

 

دسته بندی مطالب

 

لینکستان

 

نظر سنجی

 

آرشیو وبلاگ

 

نویسندگان

 

تابلو نظرات

 

آمار وبلاگ

امروز:107
دیروز:227
این ماه:706
امسال:17839
کل بازیدها:73521

کل پستها:139
کل لینکها:26
کل نظر سنجیها:1
کل لوگوها:1
 

لوگوهای وبلاگ

جهان سرمایه باید نابود شود

 

طراح قالب


 
چرا انسان ها به پستی تن می دهند؟
[سیاسی]
 

چرا انسان ها به پستی تن می دهند؟

زیاد نمی دانم. شاید سؤال مشکلی باشد، اما به هر حال جوابی دارد. گاه گاهی که به اطرافم نظر می اندازم و انسان هایی را می بینم که زمانی به جنگ خدا می رفتند، اما امروز به آن همه جبروت و عظمت پشت کرده و به جنگ کرم ها هم نمی روند، در حیرت می شوم. انسان هایی هم وجود دارند که نام روشنفکر را بر خود گذاشته و از سیاهی و پلشتی استقبال می کنند، بدون اینکه انسانیت و دفاع از حقیقت برای شان اهمیتی داشته باشد. این انسان ها فقط نام روشنفکر را بر خود گذاشته اند، نه روشنفکر اند و نه فکر روشنی دارند. شاید این از خصایص انسان هایی باشد که به خود باور ندارند و برای بدست آوردن مقام و چوکی و پول و زور و زر به پستی ای تن می دهند که گاهی تصورش را هم نمی کردی. در کرۀ خاکی ما انسان هایی وجود دارند که نه تسلیم زور شده اند و نه زر. آنان استوار به سوی هدف خود می شتابند و برای رسیدن به هدف، از جان خود می گذرند و هدف شان را به "پای خوکان" فدا نمی کنند. از این مثال های استوار، فراوان می توان یافت و از آن الهام گرفت. در مقابل انسان های استوار و قابل تحسین، کسانی هم وجود دارند که با وزیدن کوچکترین بادی، راه شان را تغییر داده و سر بر آستان سرمایه و شهرت می سایند و زندگی پرافتخار شان را به جوی برابر می سازند.

روشنفکران کشور ما اکثراً به چنین مرضی دچار اند و برای رسیدن به مقام، شهرت، پول و سرمایه به هیچ چیزی پابند نبوده و چون نوکران زر خرید به دلقکی و چاپلوسی می پردازند و درین راه تا مرز دنائت و پستی پیش می روند. شاعران، نویسندگان، ادیبان، اندیشمندان، صاحب نظران، تحلیلگران و سینماگران ما همه و همه برای ملیتی، قومی، زبانی و منطقه ای استعداد شان را به کار می اندازند، نه برای انسانیت و حقیقت و این خود حقیقت تلخیست که چون جام زهر باید آن را سر کشید.

اما اینکه چه باعث شد که به نوشته ام چنین تیتری بدهم. شاید دو مسئله بود. چند روز قبل به وبلاگ منیژه باختری (دختر واصف باختری) سری زدم. خانم باختری با چنان چاپلوسی و تملق به تمجید از جنگ سالار و دزد مشهور (کاظمی) پرداخته است که باورم نمی شد. چرا می گویم باورم نمی شد، زیرا در جامعه ای چون افغانستان، او در قدم اول یک زن است و بعد استاد پوهنتون و بهتر از هر کس دیگر درک می کند که همان کسی که او بخاطرش اشک می ریزد و در رثایش قلمفرسایی می کند، کسی نیست جز یک زن ستیز و متجاوز به ناموس ده ها و صدها دختر معصوم کابلی و غیرکابلی و ویرانگر شهر کابل و مناطق دیگر افغانستان، کسی که حتی به هزاره های خود هم رحمی نکرد، اما منیژه جان باختری باید در سوگش اشک بریزد و او را "قهرمان" بسازد. واقعاً وقاحت می خواهد که "استاد"ی به دفاع از جنگسالاری برخیزد و برایش مویه سر دهد. نمونۀ چنین برخوردها لااقل در کشور ما در میان "روشنفکران" بی نهایت زیاد است. اینکه چه طلسمی در غلتیدن منیژه جان باختری به چنین دنائتی نهفته است، بهتر است خود جواب دهد، اما لااقل از کسانی بشرمد که قرار است، این خانم به آنان درس ژورنالیزم بدهد. لابد حق با اوست، زیرا او و "همراهان" از ژورنالیزمی دفاع می کنند که نزد همه به "ژورنالیزم زرد" معروف است. جالب اینکه برخی از کامنت هایی را که برای وی گذاشته شده است، "استاد محترم" با "حرمت" بسیار، آنها را زیر قیچی مبارک سانسور برده و بیطرفی اش را ثابت ساخته است! چون آن کامنت ها، نوشته و طرزدیدش را زیر سؤال برده است. چه ژورنالیزم "بیطرفی"!

و مسئلۀ دوم: چند روز قبل با همکارانم برای سیمیناری به وزارت خارجه رفته بودم. همیشه می شنیدم که آقای سپنتا (وزیر خارجه) خود را فردی می داند فراملیتی و برایش قوم و زبان و سمت و مذهب معنایی ندارد و برای رد چنین تفکری، شعار می دهد: گله های سراسر جهان متحد شوید. یعنی اینکه کسانی که به ملیت و قوم و زبان می چسبند و به آن اهمیت می دهند، مانند گله اند. من هم به همین باورم. راست گفته اند که وقتی انسان ها به ارزش هایی پشت کنند و به آن تعهد نداشته باشند که انسان ها را از یوغ استثمار و ستم رهایی می بخشد، حرف های شان نیز برای دیگران پشیزی ارزش نخواهد داشت و این دیگر برای شان اهمیتی ندارد که برای حفظ مقام و چوکی به چه نوع پستی ای تن دهند. او کسی بود که همواره با طمطراق به دیگران درس می داد، اما برای رسیدن به چوکی وزارت به پایبوسی کثیف ترین و بدنامترین دشمنان آزادی و دموکراسی سقوط کرد و بعد برای حفظ آن حاضر شد بدتر از جنگسالاران عمل کند و با بیشرمی به آن بچسبد. یک بار که احساسات بر وی غلبه کرده بود، بر سر مزار "غبار" و "محمودی"، مسعود را "دزد" و "سنگفروش" خطاب کرده و لقب "قهرمان ملی" اش را زیر سؤال برده بود، اما در "اسرع وقت" گپش را پس گرفت و از دوستی دیرینه اش با فامیل مسعود و شخص او حرف زد!

وقتی عبدالله (از سرکردگان ائتلاف شمال) وزیر خارجه بود، وزارت خارجه را به دفتر ائتلاف شمال مبدل کرده و در هر کنج و کنار آن پنجشیری ها تاوبالا می شدند. تصور همه بر این بود که وقتی سپنتا به وزارت برسد، حداقل کاری که خواهد کرد، این خواهد بود که بر نقش پای عبدالله پا نگذارد و حرف هایش را در عمل ثابت کند، ولی این یک تصور باطل بود. امروز وقتی به وزارت خارجه بروی، بدتر از زمان عبدالله، پر از هراتی هایی است که لیاقت حتی داخل شدن به وزارت خارجه را ندارند، چه رسد به کارمند بودن در آن. از دروازه بان گرفته تا گارد، تشریفات و همین طور رو به بالا، همه هراتی اند. و در رأس همۀ شان همان آقایی قرار دارد که ملیت، قوم و زبان پرستی را بالاترین شرم برای خود می پنداشت!

و چنین است وضعیت روشنفکران و دگر اندیشان و تازه فکران کشور ما. کاش تنها پدیدۀ وطنفروشی و جنگسالاری و غلتیدن در مرداب تبار و قوم و ملیت و مذهب پرستی در وجود چند فرد خلاصه می شد، کاش روشنفکران و تحلیلگران و استادان کشور ما لااقل از این امراض کثیف و مردار به دور می بودند، کاش شاعران و نویسندگان ما متعهد به انسانیت می بودند، کاش فلم سازان ما برای حقیقت کار می کردند و کاش... اما افسوس که چنین نیست. متعهدترین های شان به دوستی با دشمنان انسانیت و مردم افتخار می کنند و به همین خاطر است که بین پستی و سربلندی، قدمی فاصله وجود دارد.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(34) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


می گویند: گرگ ها همدیگر را می خورند!
[سیاسی]

 

می گویند: گرگ ها همدیگر را می خورند!

بعد از سقوط طالبان در سال 2001، دیروز (سه شنبه 6 نوامبر) jpgدر ولایت بغلان در جلو فابریکۀ قند آن ولایت یکی از مرگبارترین و تکاندهنده ترین حملات انتحاری به وقوع پیوست که به شمول شش تن از اعضای پارلمان افغانستان بسیاری از هموطنان بیگناه و در آن میان اطفال معصوم مکاتب را که برای پذیرایی خاینان به ملت در صف ها ایستاده بودند، به کام مرگ فرستاد. تا هنوز آمار دقیق تلفات معلوم نیست، اما گفته می شود که درین حادثه ده ها تن کشته و مجروح شده اند. این حادثه که بی گمان قلب های مردم ما را بیش از پیش جریحه دار نموده است، یک بار دیگر به اثبات رساند که بنیادگرایی و تروریزم از هر قماش، تشنۀ خون مردم است و در ریختن خون، اشتهای سیری ناپذیری دارد و برای رسیدن به هدف، حاضر است به هر عمل کورکورانه دست بزند. هر چند تا هنوز هیچ گروهی مسوولیت این حملۀ مرگبار و در عین حال تکاندهنده را نگرفته است، اما چیزی که مسلم است، این است که سازمان دهندگان آن برای برآورده ساختن هدف خود به هر ملحوظی، به قتل افراد بی گناه دست زده اند، ولو می خواستند اعضای پارلمان افغانستان را هدف قرار دهند.

سید مصطفی کاظمی رییس کمیتۀ اقتصادی پارلمان افغانستان در میان کشته شدگان است. او در آوان جوانی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وابسته به ایران به رهبری محمد اکبری در آمد و بعد از آنکه احزاب وابسته به ایران در سال 1368 در حزبی به نام وحدت اسلامی گردهم آمدند، وی نیز عضویت شورای مرکزی آن حزب را بدست آورد. در سال های جنگ علیه شوروی بیشتر وقت خود را در ایران به سر برد و بعد از خروج روسها از افغانستان، علیه دولت کانتینری ربانی در سال های 1992 تا 1996 در جبهۀ حزب وحدت به رهبری عبدالعلی مزاری علیه دولت ربانی جنگید و هزاران تن را بخاطر بدست آوردن چوکی در جنگ های خاینانه در سوگ عزیزان شان نشاند. در آن سالهای خون و خیانت، انشعابی در حزب وحدت اسلامی افغانستان رخ داد و کاظمی به دفاع از محمد اکبری برخاست و با او یکجا شد و بالاخره به ائتلاف دولت ربانی درآمد و یکی از کسانی که در حادثۀ قتل عام افشار (بیش از هزار تن در افشار به دست نیروهای مسعود و سیاف در سال 1993 کشته شدند) دست داشت، همین شخص بود. باری، دولت کانتینری ربانی از کابل به خواجه بهاءالدین ولایت تخار نقل مکان نمود و کاظمی نیز حمایتش از جبهۀ متحد شمال را ادامه داد و برای تصرف بامیان که در دست نیروهای خلیلی (معاون دوم رییس جمهور کرزی) قرار داشت، با نیروهای مسعود یکجا بر بامیان حمله کرد. نیروهای خلیلی و کاظمی در این حمله ده ها تن از هموطنان هزارۀ ما را به قتل رساندند و خم به ابرو نیاوردند.

بعد از سقوط طالبان، کاظمی در دوره های موقت و انتقالی افغانستان به عنوان وزیر تجارت ایفای وظیفه می نمود و وقتی بعد از انتخابات ریاست جمهوری از سوی رییس جمهور دست رد بر سینه اش زده شد، خود را کاندیدای پارلمان افغانستان نمود و به آن راه یافت. او توانست در این همه مدت، چهره ی برجسته ای از خود به نمایش بگذارد و به اصطلاح خود را مطرح نماید. گفته می شود که در زمان وزارت، موتر ضد گلوله ای از پول وزارت خریداری نموده بود و زمانی  که چوکی وزارت به او سپرده نشد، آن موتر ضد گلوله را با وصف اصرار زیاد مقامات دولتی با خود برد (از زور خود کار گرفت) و به حرفی کسی پشیزی ارزش قایل نشد! چند ماه قبل زمانی که ائتلافی بین هشت ثوری ها (مجاهدین) و هفت ثوری ها (دولت پوشالی روس) صورت گرفت، او به عضویت آن جبهه در آمد و سمت سخنگوی آن را بدست آورد.

کاظمی سراسر زندگی خود را در زدوبندها و ائتلاف ها با خاین ترین و کثیف ترین دشمنان مردم افغانستان گذراند و در آستانبوسی رژیم آخوندی ایران نیز از رقبایش پس نمی ماند. آن زندگی بالاخره با حملۀ انتحاری دیروز به پایان رسید و "موتر ضد گلوله"اش نیز او را نجات داده نتوانست. می گویند: سگ ها هیچگاه همدیگر را نمی خورند، اما گرگ ها همدیگر را می خورند! قتل مصطفی کاظمی یکی از نمونه های آن است و زنگ خطری برای تمامی جنایتکاران دیگر در دولت افغانستان و خارج از آن. همۀ اینان بدون شک، آیندۀ شان را چنین ترسیم می کنند، یا به دست گرگ های دیگر کشته خواهند شد و یا انتقام سختی از آنان گرفته خواهد شد. افغان ها ضرب المثلی دارند: پدر کشتی و تخم کین کاشتی/ پدر کشته را کی بود آشتی!

 

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(14) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


رزاق مأمون اصلیتش را آشکار ساخت!
[سیاسی]
 

رزاق مأمون اصلیتش را آشکار ساخت!

وزیر شهرسازی افغانستان یوسف پشتون دیروز در یک نشست خبری، به جنرال(!) دین محمد جرئت تاخت و او را "دزد کلان" خطاب نمود. اینکه خود وزیر چه گونه شخصیتی است، به همگان معلوم است، اما بحث بر سر فرد دیگری است که در لفظ علیه جنایت و ستم است، اما در عمل به مثابۀ ایدئولوگ جنایتکاران و دزدان عمل می کند. در واکنش به اظهارات وزیر نامبرده، خبرنگار شهیر و نامدار و خبرۀ کشور(!) آقای مأمون به دفاع از "جنرال صاحب" پرداخت و به این گونه اصلیتش را که تا دیروز در پشت القاب و عنوان های گوناگون از انظار پنهان می نمود، برملا ساخت. چه پستی و افتضاحی! باورم نمی شود که انسان می تواند تا این حد به قعر ابتذال سقوط نماید و گندیدگی اش عالم را فرا گیرد. البته مأمون حق دارد به دفاع از این "دزد" برخیزد، زیرا "دزد" مذکور از هم کاسه گی های "شیر پنجشیر" است و مأمون از مدافعان سرسخت او. خطاب دزد، جفایی در حق دزدان است، زیرا دزدان شاید به خاطر لقمه نانی دزدی کنند، اما "جنرال صاحب" مأمون و مأمون ها "دزد" نه که قاتل و آدمکش است و بین این دو مفهوم فاصلۀ زیادی وجود دارد.

وقتی در نوشته ای تحت عنوان "دروغ های شاخدار ژورنالیستی"، به مأمون پرداخته بودم، عده ای از دوستان تکفیرم نمودند که این تهمتی بیش به "قلمبدست مشهور، افشاگر و شجاع افغانستان" نیست! اکنون که "قلمبدست" ما دُر فشانده و از طریق تلویزیون ها به دفاع رسمی از یکی از جنایتکاران ائتلاف شمال پرداخته است، آیا باز هم این دوستان بخاطر مسایل بسیار کثیف و چتل قومی به دفاع از "همزبان" خود بر می خیزند یا راه حقیقت را در پیش می گیرند. البته این از امراض بسیار ساری و مدهش جامعۀ افغانستان است که از نویسندگان آن گرفته تا شاعران، فلم سازان، آهنگ سازان، آوازخوانان، روزنامه نگاران وغیره و غیره همه در باتلاق مردار قومپرستی و ملیت پرستی دست و پا می زنند و وقتی به قاتلی، دزدی، چپاولگری، رهزنی، نویسنده ای، ادیبی، شاعری و روشنفکری از "قوم" و "زبان" و "ملیت" مشترک برخورد کنی، فوراً رگ های گردن تمام "همزبانان" می پندد و نویسنده را متهم می کنند که بر ضد فلان قوم است و به دفاع از آن دیگری پرداخته است. و اینان برای اینکه از کاه، کوهی بسازند، بدنام ترین فرد از "قوم"، "زبان" و "ملیت" خود را "قهرمان" ساخته و با بی شرمی به دفاع از آن می پردازند. بالا کردن عکس جنایتکاری از قوم خود برای شان شرم و رسوایی نیست و آن را مایۀ افتخار می دانند.  اگر دوستان به یاد داشته باشند، روزی که قاتلان خون مردم در غازی ستادیوم گردهم آمده بودند، عکس های رهبران هر تنظیم در دستان افرادی قرار داشت که متعلق به همان قوم و یا ملیت بودند. عین برخورد در سالروز مرگ "شیر" نیز صورت گرفت. عکس هایی از حبیب الله کلکانی مشهور به "بچه سقا" بر دیوارهای شهر کابل در پهلوی عکس های او توجه هر بیننده را جلب می کرد ("بچه سقا" که خود دزدی بیش نبود، بر علیه شاه امان الله  که استقلال افغانستان را از انگلیس گرفت، شورید). عکس او در کنار عکس "شیر پنجشیر" بخاطری خودنمایی می کرد که او نیز از سالنگ به بالا و گویا شمالی والای او بود. و این گونه چاپ کردن عکس های "بچۀ سقا" در سالروز مرگ مسعود از همان برخوردهای مبتذل نسبت به قوم و قبیله ناشی می شود. یادم می اید که روزی یکی از استادان پوهنتون کابل در صحبت تلویزیونی به دفاع از "بچۀ سقا" پرداخت که با مخالفت شدید سپنتا روبرو شد و صحبت های او را جعل تاریخ دانست (با سپنتا سر سازش ندارم و امید که دوستان مرا متهم به دفاع از او نکنند).

متأسفانه وضعیت اکثریت روشنفکران افغانستان به همین منوال است و به جای اینکه همه بر ضد سیاهی و تبهکاری، قلم های شان را به گردش انداخته و استعدادهای شان را به خاطر از بین بردن ظلم و استبداد به خرج دهند، به دفاع از کثیف ترین، بدنام ترین و جنایتکارترین افرادی می پردازند که متعلق به قوم یا زبان خود شان است و آقای مأمون از نمونه های برجستۀ آن.

برای شناخت بهتر از رزاق مأمون به ویدیو کلیپ ذیل توجه کنید:

http://www.youtube.com/v/pBOtUlGO42M&rel=1

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(9) [بالای صفحه] [فید این نوشته]



 
This Weblog's theme [Love is blue] Designed by Mahdi Yousefi for ParsiBox