[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

  عشق و آزادی
سیاسی، اجتماعی، فرهنگی

[وبلاگ راهنما]
[وبلاگ طرفداران]

 

دسته بندی مطالب

 

لینکستان

 

نظر سنجی

 

آرشیو وبلاگ

 

نویسندگان

 

تابلو نظرات

 

آمار وبلاگ

امروز:104
دیروز:227
این ماه:703
امسال:17836
کل بازیدها:73518

کل پستها:139
کل لینکها:26
کل نظر سنجیها:1
کل لوگوها:1
 

لوگوهای وبلاگ

جهان سرمایه باید نابود شود

 

طراح قالب


 
انسانها می میرند، اندیشه ها زنده می مانند!
[سیاسی]
 

انسانها می میرند، اندیشه ها زنده می مانند!

نهم اکتبر مطابق است به سالروز مرگ مردی از تبار قهرمانان: چه گوارا. سال 1967 بود و واله گرانده شاهد یک جنایت عظیم. جنایتی که هستی یک انسان را ساقط کرد. می خواستم به همین مناسبت چیزی بنویسم، اما مطلب "روشنگری" را (با کمی تلخیص و اصلاح) رساتر از هر چیزی یافتم.

www.roshangari.net

روشنگری: بنابرگزارش بی بی سی پزشکان کوبایی که در بولیوی کار می کنند، چشمان مردی که چه گوارا را کشت، عمل کرده و او را از نابینایی نجات دادند.

پیرمردی که به علت ابتلا به آب مروارید، تقریباً نابینا شده بود و او را عمل کردند، pngمرد مشهوری است. چه به اسناد سیا که 30 سال بعد از قتل چه گوارا منتشر شد، مراجعه کنیم، چه به گزارش تایم یا ویکی پدیا یا کتاب جان لی آندرسون، با نام این مرد روبرو می شویم. ماریو تران همان سربازی است که 40 سال پیش در 9 اکتبر 1967 تیرخلاص را به چه گوارا شلیک کرد. "تیرخلاص" که نه، چون چنانکه میدانیم او را به شکنجه کشتند. هرچند خبرگزاری های انحصاری هنگام اعلام خبر به شیوه معمول خبر را مطابق "مقصود" آراستند و نوشتند: "بنا برگزارشات "چه گوارا"، "طی درگیری بین ارتش و چریک ها در جنگل های بولیوی کشته شد". "گزارشات", البته از منبع دوست، یعنی نظامیان تعلیم دیده توسط نیروی ویژه CIA و پشتیبان دیکتاتور وقت بولیوی René Barrientos به نشر رسیده بود. در خبر برای پوشش دادن به جنایت اضافه شده بود: "در درگیری 5 سرباز نیز کشته شده است". واقعیت "اندکی" متفاوت بود: افراد محلی محل استقرار چه گوارا را لو داده بودند و قتل هم به صورت اعدام در روستای واله گرانده که از محل دستگیری متفاوت بود، صورت گرفت، نه در درگیری.

احساسی تلخ...

بنا برگزارش بی بی سی، روزنامه گرانومای کوبا در باره عمل چشم ماریو تران نوشت: "چهار دهه پیش او یک ایده و آرزو را نابود کرد، "چه" یک بار دیگر پیروز شده است، پیرمرد اکنون میتواند باز هم رنگ های آسمان و جنگل را ببیند، از لبخند نوه های خود لذت ببرد و فوتبال تماشا کند."

خبر احساس غریبی را در خواننده بوجود می آورد. تلخ اما آرامش دهنده.

تلخی خبر منشاء روشنی دارد. آدم هر عقیده ای نسبت به آرمان ها، گزینه ها و شخصیت چه گوارا داشته باشد، اگر واقعاً انسان باشد، نمیتواند از نهایت تبهکاری که در جریان قتل چه گوارا صورت گرفت، احساس بیزاری و نفرت نکند. چه گوارا را وقتی که در زنجیر بود کشتند. نه محاکمه ای در کار بود، نه محکمه ای. بارینتوز از آغاز که شکار گروه شده بود، گفته بود میخواهد سر گوارا را از میخ آویزان کند و در میدان وسط شهر به نمایش بگذارد. هرچند وقتی قتل صورت گرفت، چنین نکردند و برعکس به ریاکاری متوسل شدند. گروه نظامی که هدایت آنرا مامور سیا فلیکس رودریگز برعهده داشت، دستور داشت وانمود کند چه گوارا در درگیری کشته شده است. صحنه سازی را از طریق قتل با شکنجه ترتیب دادند، به این ترتیب که پاهای چه گوارا را هدف رگبار گلوله قرار دادند تا همراه زخم های بدن نشانه مجروح شدن در درگیری باشد. در عین حال چهره او را سالم میخواستند تا ثابت کنند قربانی خود چه گوارا است، زیرا قبل از آن چند بار خبر مرگ او نادرست از آب در آمده بود. علاوه بر این ها او را "لینچ" کردند، یعنی پزشکان نظامی دست هایش را قطع کرده بودند. نوشته اند این دست ها بعد در اختیار فیدل کاسترو گذاشته شد و او میخواست آنرا در معرض دید عموم بگذارد، ولی خانواده چه گوارا اجازه نداده اند. برخی در درستی این خبر تردید کرده اند.

عکس های متعددی از افسران و سربازان در کنار زنده و مرده چه گوارا منتشر شد. درگزارشات مکرر آمده است، فلیکس رودریگز سال ها سعی میکرد ساعت چه گوارا را که از جسد دزدیده بود، به همه نشان بدهد. نظامیانی که او را گرفتند و به قتل رساندند، تحت هدایت یک گروه 60 نفره افسران "نیروی ویژه" وابسته به CIA برای این نوع تبهکاری ها تعلیم میدیدند، نوشتند: "افتخار" شلیک تیرها در میان سربازان به ماریو تران رسید.

اما "افتخار" دیرپا نبود. نویسنده ای در تایم در رابطه با 100 چهره ماندگار تاریخ در مقاله ای به قصد اسطوره زدایی از چه گوارا نوشت: "اعدام در واله گرانده در سن 39 سالگی، تنها به تثبیت مقام اسطوره ای او انجامید. آن تصویر مسیح مانند در بستر مرگ با چشمانی راز آمیز که تقریباً باز مانده بود، آن کلمات بی باکانه که کسی گزارش داد یا از خود ساخت: "بزن، بزدل، تو تنها یک انسان را خواهی کشت"، دفن در گوری ناشناس و دست هایی که از پیکر جدا شده بود، گویا قاتلان بعد از مرگش بیش از وقتی که زنده بود به وحشت افتاده بودند: همه اینها در ذهن و خاطره ی آن عصر چالشگر باقی ماند." "او بر میگردد" - این فریاد جوانان دهه 60 بود. من به خاطر می آورم زمانی را که همین دعوی ملتهبانه در خیابان های سانتیاگو- شیلی - فریاد زده میشد، و سراسر آمریکای لاتین شاهد انفجار این وعده بود: No lo vamos a olvidar، نه، نخواهیم گذارد که او فراموش شود. "چه" اکنون به وجود حاضر در همه جا تبدیل شده است: تصویر او ازفنجان قهوه به ما می نگرد، از...

دوره مقبولیت جنگ چریکی گذشت، برای مبارزه باز هم "مدل" مقبول ساخته شد و از "مد" رفت، قهرمانان برکشیده شده و به زمین زده شدند، اما چهره "چه" ماندنی شد. برای خراب کردن تصویر او زیاد انرژی مصرف شد، از سکس تا تجارت تا اخیراً وصل کردن او به اسامه بن لادن، و برخی هم مجبور به عذر خواهی شدند یا در دادگاه محکوم شدند. در این هفته های اخیر، تبه کاران وابسته به رژیم اسلامی هم سعی کرده اند با وصله پینه کردن خود به چه گوارا، برای خود آبرو و برای او بی آبرویی فراهم کنند. اما اینگونه اقدامات فقط در اردوگاه طرفداران ستمگری - موافق یا مخالف جمهوری اسلامی- اعتبار دارد و تصویر و تصور عمومی از "چه" را تغییر نداده است.

ژان پل سارتر چه گوارا را "کامل ترین انسان روی زمین" خوانده بود. "کامل ترین انسان"، روی زمین وجود ندارد. انسان کامل را قوه خیال انسان در تجرید میسازد. در زندگی چه گوارا "نبش قبر" کرده و برای او عیب های فراوان یافته اند. شاید برخی یا بسیاری از آنها هم راست باشد. اما نبش قبر، گذشتۀ یک جسد را مورد کندوکاو قرار میدهد، "تصویر" ی که انسان از خود به جای می نهد، حیات مستقل خود را پیدا میکند. مهم این است که در شخصیت چه گوارا و در نحوه زندگی و مبارزه او چیزی بود که به ساختن آن "تصویر" کمال یافته کمک کرده است.

انگاره ی جهانی شده چه گوارا بیش و پیش از هر چیز نشانه اعتبار ماندگار تعهد به دفاع از عدالتی است که در برابر قدرت ستمگر، مظلوم واقع می شود. نمره اخلاق که افکار عمومی در نسل های پشت هم، به چه گوارا داده اند، قطعاً ارتباط خود را با ارزیابی از مشی چریکی یا تاکتیک های سیاسی مشخص از دست داده است. نسل های جوانتر شاید ندانند یا بدانند که چه گوارا با همان شوق که از انقلاب کوبا دفاع کرد، از انتقال مسالمت آمیز قدرت به دمکراسی در گواتمالا و اصلاحات دولت آربنز نیز حمایت میکرد و سرنگونی حکومت آربنز توسط CIA و جایگزینی آن توسط یک خونتای نظامی تاثیری تکان دهنده بر او گذاشت، شاید از جنگ چریکی یا مباحث مربوط به مبارزه قانونی و غیرقانونی، خشونت آمیز یا مسالمت آمیز، مبارزه از بالا یا پایین چیزی نشنیده باشند یا خود درگیر این مباحثات باشند، اما همه میدانند چه گوارا از وزارت استعفا داد و به میان محرومین باز گشت و در کنار آنها ماند، همانطور که در نوجوانی از درون طبقه ای نسبتاً مرفه به طرف مظلومین جهت گیری کرد، همانطور که در جوانی دفاع از عدالت را با آتیه درخشان یک پزشک موفق تاخت نزد. همه میدانند او برای دفاع از عدالت و برای مبارزه با ستم و نابرابری اجتماعی مرزها را در می نوردید و خود را با محرومین همه جا هم هویت میدید، بطوریکه امروز بسیاری نمیدانند او آرژانتینی بود یا کوبایی یا بولیوایی یا شاید گواتمالایی.

امروز دیگر تحقیق در مورد ضعف ها و توانایی های مردی که پشت تصویری قرار دارد که دانشگاه هنر مری لند آنرا "مشهورترین تصویر جهان و سمبول قرن 20" نامید، اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که این تصویر سمبول شورش علیه ظلم و حرمان است. تبدیل این تصویر به سمبول قرن بیستم نشان میدهد در این قرن "کوتاه" که انسان بلندترین گام ها را در مسیر راه پیمایی اش به سوی پیشرفت برداشت، مثل همه قرن های دراز قبل که با "آستین" تر از دره های خون عبور میکرد، یا همچنان تشنه عدالت بود و بیقراری برای رسیدن به عدالت را در لوح زمانه خود نقش کرد.

نمره ای که افکار عمومی، به ویژه نسل های جوان، به تصویر چه گوارا داده اند، در عین حال نمره به کیفیت روشنفکری او هم هست. تصویر او سمبول عدم پذیرش زشتی های "وضع موجود" است و انسانی را به نمایش میگذارد که به ساز قدرت نمی رقصد و به هرسو باد بوزد نمی چرخد. چه گوارا از آفت روشنفکری، یعنی همسرایی، عاری بود و برای همیشه یک Nonconformist باقی ماند. به همین جهت است که حتی آن جوانانی هم که هرهفته برای انتخاب "ایدول" به سرگردانی کشیده میشوند، تی شرتی میپوشند که تصویر "چه" روی آن نقش بسته است. برکشیده شدن این تصویر به عنوان سمبول قرن، نشان میدهد در عصری که قدرت به شیوه ای جادوگرانه و حتی به کمک امواج جادویی الکترونیک و سیبرنیتیک از مردم دور شد و "آدم های کوچک توی خیابان" را به اعدادی برای بازی سیاسی خود تبدیل کرد، میل سوزان سرکشی در برابر "وضع موجود" مهر خود را بر تاریخ کوبید.

کریستوفر هیچینز همکار و یار قبلی ادوارد سعید و همکار و یار بعدی نو محافظه کاران، شکست و انزوای چه گوارا را علت ماندگاری او خواند و نوشت اگر او زنده مانده بود، اسطوره او سال ها پیش مرده بود. حرف او را میتوان تکمیل کرد و گفت اگر او زنده مانده بود و مثل هیچنز موافق جریان شنا میکرد و به ساز قدرت میرقصید نه فقط فراموش بلکه لعن میشد. شکست و خودکشی هیتلر او را نزد مردم محبوب نکرد. او مطرود و منفور ابدی باقی ماند.

این حقیقت و عدالت است که وقتی مظلوم واقع گردد و شکست بخورد، نه مطرود که بیش از پیش جذاب میشود و انسان ها را به چالش در برابر ستم فرامیخواند. اگر غیر از این بود تصویر مسیح بر روی صلیب اینهمه دعوت کننده نبود.

و احساس آرامش...

اگر زمان را 40 سال به جلو بکشیم، و قدرتمندان تبه کار روزگار خودمان را در نظر بیاوریم که مشغول اسیر گیری و اسیر کشی، تیراندازی و پاکسازی، کشتن و "تمام کش" کردن، بمب اندازی و مین گذاری و نابودی انسان های دیگرهستند، بدون تردید حس بیزاری و نفرت به ما دست میدهد و نخستین خواهشی که در دل ما شعله می کشد، محاکمه و اجرای عدالت در مورد آنهاست.

آیا خبر درمان ماریو تران در تناقض با این احساس نیست. آیا صرفنظر از هر هدفی که در مورد این برخورد و انتشار خبر آن به دولت کوبا نسبت داده شود، استقبال یا فقط تایید این برخورد با یک "تیرخلاص زن" به معنای کم رنگ شدن خواست اجرای عدالت در مورد تبه کاران، آمران یا عاملان اجرای جنایت های سیاسی نیست؟ آیا گذشت زمان به جنگ این خواست رفته است؟

پاسخ این سوال ها قطعا منفی است. کافی است به خود آمریکای لاتین نگاه کنیم. به تلاش های گسترده و خستگی ناپذیر آزادیخواهان و خانواده های قربانیان دیکتاتوری ها و حکومت های نظامی و وکلا و فعالین حقوق بشر برای دستگیری و به دادگاه کشاندن جنایتکاران، به هیبت نحیف و نکبت انگیز پینوشه که علیرغم کهولت سن تا لحظه آخر زندگی زیر انگشت اتهام دادخواهان زندگی کرد. همین روزها خبر بازداشت خانواده پینوشه به جرم مشارکت در یکی از جرایم او و غارت اموال و انتقال آن به بانک های خارجی پخش شد. فقط همدستان دیکتاتورها از چنین اخباری خوشحال نمی شوند.

در خارج از آمریکای لاتین هم همینطور است. هنری کی سینجر پیرمردی است که مهلت زیادی برای ماندن روی زمین ندارد، اما وقتی میخواهد به خارج سفر کند، نخست باید با مقامات و قدرت های "هم جنس" خود در کشور مقصد یا میانه راه "چک " کند که او را دستگیر نخواهند کرد، به خاطر اتهام جنایاتی که به دهه ها قبل مربوط است و در رابطه با آنها حکم صادر شده است. سیمور هرش روزنامه نگار آمریکایی که بخشی از تحقیقات او، مستقیماً به جنایات کی سینجر مربوط است و آنها را افشا می کند، در سال های متاخر عمر کی سینجر به سی بی اس گفت، بزرگ ترین آرزویم در مورد او این است که خیلی زنده بماند و خفتی را که افشای دروغ ها و جنایاتش هر روز بیش از پیش به نمایش میگذارد، احساس کند. آریل شارون نیز تا قبل از اینکه به جسد در حال تنفس تبدیل شود، همین طور بود. او هم گرفتار پاسخ دادن به یکی از جنایاتی بود که دهه ها قبل در صبرا و شتیلا انجام داده و حکمی که در مورد جرم او صادر شده است.

خواست اجرای عدالت در مورد قدرتمندانی که دست به جنایت میزنند، یکی از قوی ترین خواست های مردمی است که از ستم و ستمگری بی زارند و دمکراسی برای شان اسبابی برای بازی در بساط ستمگران نیست. وقتی به حاکمان اسلامی ایران فکرمی کنیم که 30 سال است مردم یک کشور را به زور سرکوب و شکنجه و کشتار به بند کشیده اند، یا به دیکتاتورهای برمه که نزدیک نیم قرن است تمام یک کشور را به اردوگاه شکنجه و قتل تبدیل کرده اند، یا به حاکمان اسرائیل که قتل کودک شیرخواره را هم به ابزار قدرت نمایی و ابراز هویت خود تبدیل کرده اند، یا به دارو دسته بوش که حالا پرونده قتل عام یک میلیون نفر و آوارگی بیش از 4 میلیون نفر در عرض کمتر از 5 سال را در پرونده خود دارند... در یک کلام وقتی که ظلم و ظالم را تشخیص دهیم و مقابل چشم خود ببینیم، یکی از پرتوان ترین آرزوهایی که در دل ما شعله میکشد، محاکمه آنها به خاطر ستمی است که اعمال کرده اند.

اما خواست محاکمه ظالم و اجرای عدالت صرفنظر از آنکه در دل این فرد یا آن گروه، در چه شکل و مضمونی هویدا میشود، در اساس و در عمیق ترین مفهوم انسانی خود برای روشن شدن حقیقت، روشن شدن مرز انسانیت و بهیمیت، روشن شدن مرز انسان و ناانسان است. این به آن معنا نیست که همین مضمون انسانی، محرک فوری همه کسانی است که در شرایط مشخص ظالمان را تعقیب میکنند. انکار میل به انتقامجویی و انگیزه های مشابه در تعقیب جنایتکاران، خیلی از واقع بینی دور است. هدف های عالی انسانی همیشه از طریق پیرایش و پالایش رفتار و افکار بهیمی و بدوی شکل میگیرند. افکار و رفتاری که در شرایط مشخص و زیر ستم شدید در انسان های ستمدیده تحریک میشود و تقویت می شود. یعنی ما، آلوده و از درون آلودگی ها به پیش میرویم و در حین حرکت، گام به گام خود را از آلودگی ها می زداییم. اگر غیر از این بود، همیشه در بهیمیت اولیه باقی مانده بودیم.

عدالت در این مفهوم پیراسته وانسانی خود برای روشن شدن حقیقت، تایید حق و محکوم کردن ظلم است تا زندگی امروز و آینده خود را بر اساس همین معیار پالایش یافته ارتقا بدهیم. در این مفهوم دیگر فرق نمی کند 500 سال از جنایات فجیعی که بر انسان هایی به بردگی کشیده در اروپا و آمریکا رفت گذشته باشد، یا 30 سال از قتل سبعانه و دزدانه چند هزار انسان به زنجیر بسته شده در زندان های رژیم اسلامی، یا نیم قرن از بردگی جنسی زنان کره ای برای سربازان ژاپنی، یا هزار سال از جنایات چنگیز در خراسان.

بااین مفهوم دیگر فرقی نمی کند 10000 سال از یک جنایت گذشته است یا 10 سال، فرقی نمی کند جانیان و قربانیان آنها زنده باشند یا نباشند. زیرا با اجرای عدالت خود را و امروز خود را معرفی می کنیم. به همین جهت است که وقتی نخست وزیر ژاپن از عذر خواهی از زنانی که به آنها تجاوز شد طفره میرود، یا دولت استرالیا زیر بار اجرای عدالت دررابطه با بومیان نمی رود خشمگین می شویم.

معلوم است که وقتی بر عدالت پای می کوبیم، نمی خواهیم مثلاً دیکتاتورهای آمریکای لاتین و حامیان و مجریان جنایات را با هواپیما بالای اقیانوس ببرند و در آب ها رها کنند، یا آنها را در زندان ها به شکنجه بکشند، نمی خواهیم زنان نماینده مجلس اسلامی را روی جرثقیل به دار بکشند و لرزش مرگ بر اندام پیچیده در چادر سیاهشان را در یوتیوب به نمایش بگذارند، نمی خواهیم زن و بچه دولتمردان و "دولت زنان" اسرائیل را وقتی کنار دریا بساط پیک نیک پهن کرده اند، به موشک و بمب ببندند و کودکان و بیمارشان را در گرسنگی دایم نگاهدارند، نمی خواهیم بوش، چنی، رامسفلد، رایس و بقیه دار و دسته را در زندان ابوغریب لخت کنند و سگ ها را به جانشان بیندازند. نمی خواهیم شاهزادگان سعودی را در مقابل چشم مردم به زنجیر ببندند و 7000 ضربه شلاق به آنها بزنند. نمی خواهیم دستان قاتلان چه گوارا و آمران قتل او را از بدن جدا کنند و آنها را بدون محاکمه به قتل برسانند و جسدشان را برای "عبرت" به نمایش بگذارند.  چشم در برابر چشم نمی خواهیم.

هیچ چیز به اندازه "قصاص" با مفهوم عدالت بیگانه نیست. معنای قصاصی که امروز رژیم ایران، یا حاکمان عربستان یا طالبان به اجرا میگذارند، عمل به مثل در مقابل جنایت و جرم است. یعنی عین جنایت است. هر مجازاتی وقتی هدف آن "قصاص" باشد، عین جنایت است و عامل آن خود باید به محکمه عدالت سپرده شود. بیهوده نیست که محمد جواد لاریجانی دبیر ستاد حقوق بشر دستگاه قضایی رژیم اسلامی میگوید، مرز تنبیه و شکنجه روشن نیست. در مفهومی از عدالت و جزا که حاکمان اسلامی ایران به آن باور دارند، نه فقط مرزی بین تنبیه و شکنجه وجود ندارد، بلکه هیچ مرزی عدالت آنها و جنایت را از هم جدا نمی کند.

از همین جاست منشأ احساس آرامش در خبر مربوط به عمل چشم ماریوتران. این عمل اگر در وجه اثباتی، مفهوم عدالت را روشن نمی کند، در مفهوم منفی خود، عدالت را از پست ترین مفهومی که انسان به آن داده است، یعنی قصاص و عمل به مثل، پالایش میدهد و این خود دستاورد بزرگی است.

به علاوه چه گوارا یک پزشک هم بود، پزشکی که حتی ترس از جذام هم مانع آن نشد که او از رفتن به میان جذامیان و لمس آنها و همدردی با کسانی که مقهور فقر و بیماری شده بودند، خودداری کند. به عنوان یک پزشک او نمی بایست، "حق نداشت" از درمان بیمار، هر بیماری حتی اگر دشمن هم باشد، خودداری کند. درزمانه ای که کنوانسیون ژنو، به ویژه در عراق و افغانستان، توسط خود نهادهایی که باید حافظ آن باشند، زیرپا گذاشته شد و بعد از آنهم ژنرال های آمریکایی در عراق به سربازان علناً گفتند: "کنوانسیون ژنو اینجا وجود ندارد" [رابرت فیسک]، مهم است که این را به خاطر بسپاریم. هرچه باشد موضوع در اساس چه گوارا نیست، معیارهای امروز و فردای جامعه بشری است.

س.آ

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(2) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


روز سیاه دیگر در تاریخ افغانستان
[سیاسی]

 

روز سیاه دیگر از تاریخ افغانستان

ماه میزان 1375 بود. کابل در زیر چکمه های گرگان تکه و پاره شده jpgو به شهر اشباح شباهت پیدا کرده بود. وقتی در کوچه ها قدم می زدی، همه جا پوچک مرمی به چشم می خورد، فکر می کردی که از آسمان و زمین بر این شهر، باران مرمی و راکت باریده است. برخی از قسمت های شهر چنان ویران شده بود که هیچ خانه ای را آباد نمی یافتی. پایه های برق سوراخ سوراخ شده و در برخی از آنها آثار توپ و راکت  به وضوح به مشاهده می رسید. ساکنان شهر در حالت روانی عجیبی قرار داشتند و هر لحظه فکر می کردند که دسته ای از دزدان جهادی به خانۀ شان هجوم آورده و یا خانۀ شان را به راکت خواهند بست. خلاصه هیچکس احساس آرامش نمی کرد، فقط خانواده هایی در شهر مانده بودند که توانایی فرار نداشتند. در چنان اوضاع و احوالی، شغالان به دروازه های کابل رسیده و از بس که مردم به ستوه آمده بودند، رسیدن شان به شهر کابل را لحظه شماری می کردند.

سحرگاه 6 میزان (28 سپتامبر) وقتی مردم از خانه های شان بیرون شدند، چهرۀ شهر بدل شده و "فرشته های نجات" تمام شهر را به کنترول درآورده بودند. در اولین اقدام شان، داکتر نجیب (رییس جمهور رژیم پوشالی) را همراه با برادرش به دار آویختند. پاکستان که حامی اصلی این گروه تازه داخل شده به کابل بود، انتقامش را از وی گرفت و با این کار به هند که از دولت نجیب پشتیبانی می کرد، نیز فهماند که اکنون همه چیز در کنترول آی اس آی قرار دارد. به دار آویختن نجیب و برادرش، زهر چشم نشان دادن به ساکنان شهر کابل بود که اگر چون گوسفند از اوامر طالبان حمایت نکنند، سرنوشت نجیب در انتظار شان خواهد بود.

رهبران طالبان که اکثر شان در مدارس مذهبی پاکستان درس خوانده بودند و به فرمان آن کشور راست و خم می شدند، قصد داشتند با تشدید مسایل قومی و زبانی، آخرین ضربه را بر پیکر نحیف افغانستان وارد کنند (کاری که قبل از آن تنظیم های جهادی به اندازۀ کافی آتش آن را شعله ور نموده بودند). تطبیق شریعت غرای محمدی یکی از کارهایی بود که طالبان قصد پیاده کردن آن را داشتند. این گروه متحجر که با طرز تفکر قرون وسطایی پا به عرصه گذاشته بود، آسان ترین و بهترین راه را در آن دید که زنان را از کار در دفاتر منع و به آنان اجازه ندهند به مکاتب و پوهنتون ها بروند و بعد با ایجاد پولیس مذهبی به نام امربالمعروف به شکنجه، توهین و تحقیر مردم بپردازند، هرچند برادران جهادی شان نیز به کارهای فوق دست یازیده بودند. طالبان با این کارهای شان چنان وحشتی را به راه انداختند که بار دیگر سیل مهاجرت به کشورهای همسایۀ افغانستان آغاز شد. جاری کردن حد (قطع دست jpgو پا، شلاق، سنگسار، قصاص، زیر دیوار کردن و...) و اجازه ندادن کار برای زنان در بیرون از خانه که مبادا چشم شان به مرد نامحرمی بیافتد، از اساسی ترین بخش های تطبیق شریعت غرای محمدی به شمار می رود که طالبان با اشتیاق تمام آن را عملی می کردند و درین موارد، آیات و احادیث فراوانی را نقل می کردند. طالبان در راستای تصفیه های قومی و مخصوصاً مذهبی به قتل عام مردم هزاره و پیرو اهل تشیع در مزارشریف و بامیان دست زدند و هزاران افغان بی گناه را به دستور اربابان پاکستانی شان به رگبار بسته و در گورهای نامعلومی دفن کردند و به ادامۀ سلسلۀ این جنایات، تاکستان های شمالی را به خاکستر مبدل نمودند. فقر و بیکاری چنان بیداد می کرد که روزانه صدها زن و طفل و مرد را در خیابان های شهر می دیدی که دست تگدی به سویی دراز کرده  اند. هنوز هم یادم می آید و هیچگاه فراموش نخواهم کرد که در آن دور نحس طالبی، هر شب طفلکی به درب خانه های مردم می کوبید و فریاد می زد: خاله جان یک توته نان. آن صدا چنان سوز داشت که وقتی آن را می شنیدم تا اعماق قلبم نفوذ می کرد و تا آن سوی عرش خدا می رسید و من برای این که آن را نشنوم، گوش هایم را می گرفتم. آن صدا مرا می کشت و حال هم هر زمانی که به یاد آن صدا می افتم، موهای بدنم سیخ می کشد و بغض گلویم را می گیرد.

"جامعۀ جهانی" و به ویژه دولت امریکا در آن سال های بدمستی و جنایت به فکر افغانستان نبود، زیرا طالبان را بخاطر عملی کردن پروژۀ یونوکال وارد میدان کرده بودند. زلمی خلیلزاد بعد از دو سال کار بر روی پروژۀ طالبان در گزارش خود به کمیتۀ امنیت ملی امریکا که عضو آن است، اظهار داشت که طالبان دیگر نمی توانند حامی منافع ما باشند و باید از میان برداشته شوند و همان بود که بی 52 ها به پرواز درآمدند و طالبان را در ظرف چند روز روبیدند. "جامعۀ جهانی" در آن زمان با غُر و فِش بسیار وارد افغانستان شد تا "دموکراسی" را جایگزین وحشت طالبی سازد، اما امروز باز همان "جامعۀ جهانی" و در رأس آن ایالات متحدۀ امریکا است که بار دیگر می خواهند طالبان "وحشی" را در کنار جنایتکاران دیگر در دولت جا دهند و با این کار شان، حلقۀ جنایتکاران را تکمیل کنند.

  


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(4) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


د افغانستان خلکو ته د \"نړیوالې ټولنې\" تحفه!
[اجتماعی]
 

د افغانستان خلکو ته د "نړیوالې ټولنې" تحفه!

 

که په همدې وروستیو کې مو د کابل ښار لیدلی وی، پام به مو هرومرو jpgسوالګرانو ځان ته رااړولی وی. کله نا کله چې ښار ته ځم، نو ځینې وخت داسې فکر کوم چې د طالبانو د واکمنۍ وخت دې چې د سوالګرانو شمیره دومره زیاته شوې ده. له هر واټن او سړک او کوڅې څخه چې تیر شی همدا حالت مو تر سترګو کیږی او هره ورځ چې تیریږی، د سوالګرو شمیره دومره زیاتیږی چې ځینې وخت د منلو وړ نه وی. ماشومان، ښځې، نارینه، ځوانان او زاړه ټول سوالګری کوی چې لیدل یې د انسان زړه بریښوی.

  

د طالبانو له پرځیدو څخه لږ څه وړاندې ویل کیدل چې نړیواله ټولنه به افغانستان ته له رارسیدو سره سم، دا هیواد په جنت بدل کړی او ولږه او بیوزلی به له منځه ولاړه شی. دا هغه شعارونه وو چې د افغانستان زیاتره وګړی ورته سترګې په لار وو. له هغه راپدیخوا پنځه کاله تیر شول، خو نه هغه بیارغونه وشوه د کومې چې ژمنه شوې وه او نه هم خلکو سوکالی ولیدله، بلکې د هرې ورځ په تیریدو سره ولږه او بیوزلی دومره زیاته شوې چې ته به وایې دې هیواد سره چا د یوې افغانۍ مرسته هم کړې نه ده.

همدا اوس د افغانستان د وګړو حالت دومره خراب شوی چې ځینې یې ان د خوړلو لپاره یوه مړۍ ډوډۍ هم نه لری، له همدې کبله خلک په سوالګرۍ لاس پورې کوی، تر څو وکړای شی خپل ماشومان ماړه کړی. دې هیواد ته ملیارډونه ډالره راغلل، خو د عامو وګړو په ژوندانه کې د پام وړ بدلون رانغی او په څنګ کې یې ځینو کسانو د ملی شتمنیو د لوټ او تالان له لارې دومره پیسې لاس ته راوړې چې په راټولولو یې هم نه پوهیږی. هغوې شیرپور وران کړ او پر ځای یې داسې ماڼۍ جوړې کړې دی چې ساری یې د سیمې په هیوادونو کې نه لیدل کیږی. په پارلمان کې راټول شوی زیاتره کسان هم یا په خپله د خلکو په بیوزلۍ او د ملی شتمنیو په لوټ او تالان کې لاس لری او یا هم د خپل جیب د ډکولو فکر لری. هغوی تل د خپل معاش او امتیازاتو په سر له مالیې وزارت سره شخړه لری، خو هیڅکله یې د بیوزلو وګړو پوښتنه ونکړه او د هغوی پر سر یې له دولت سره شخړه رامنځ ته نه شوه. حکومت هم له هغو کسانو څخه ډک دی چې یا جنګسالاران دی او یا هم له لویدیځ څخه راغلی دی او د خلکو له تنګسې او بیوزلۍ سره نا اشنا دی. دا ډله هم د لوټ او تالان په  فکر کې ده، له دې کبله دا ټولې ناخوالې به تر هغه وخته دوام ومومی، تر څو چې دا سیسټم بدل شوی نه وی او خلکو خپل برخلیک په خپله په لاس کې اخیستی نه وی.

 

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(2) [بالای صفحه] [فید این نوشته]



 
This Weblog's theme [Love is blue] Designed by Mahdi Yousefi for ParsiBox