"شیر پنجشیر، روباه کابل، بز شادگل"!
وقتی در نهم سپتامبر 2001 احمدشاه مسعود توسط دو عرب
مربوط به القاعده در خواجه بهاءالدین ولایت تخار با یک حملۀ انتحاری به قتل رسید، جای او را قسیم فهیم که اکنون از سوی دولت افغانستان به رتبۀ "مارشالی" ترفیع نموده است، اشغال نمود. بعد از کنفرانس بن و رویکار آمدن دوبارۀ ائتلاف شمال بر قدرت، از سوی لویه جرگۀ اضطراری به مسعود لقب "قهرمان ملی" داده شد و دولت افغانستان مجبور است همه ساله روز مرگ او را تجلیل نماید. حامیان و طرفداران داخلی و خارجی اش نیز تلاش می نمایند تا از این کاه، کوه بسازند و آن را شخصیت جهانی وانمود سازند. کشور فقیری چون افغانستان باید هر سال ملیون ها دالر را خرج سالروز مرگ "قهرمان ملی" دروغین نماید و ائتلاف شمال نیز تمام تلاش اش را به خرج می دهد تا کسی را که تمام عمرش علیه دموکراسی و ناقض بزرگ حقوق بشر بود، متعهد به دموکراسی و حقوق بشر قلمداد نماید.
خوب است به عقب برگردیم و ببینیم این "قهرمان ملی" چه طرز تفکری داشت و سالهای زندگی اش را چگونه سپری نمود و با کی ها در خوش و بش قرار داشت تا بیشتر او را بشناسیم. مسعود در آغاز جوانی به همکاری حبیب الرحمن (یکی از پیشتازان نهضت اسلامی افغانستان) به آن جنبش پیوست که پیرو افکار و عقاید سید قطب و محمدقطب بود که به سرعت در بین مردم به نام اخوان الشیاطین شهرت یافت. گلبدین، ربانی، سیاف و تنی چند از یاران همان دوران اند. وقتی دولت داودخان عرصه را بر فعالیت های این گروه تنگ نمود، اکثریت آنان در سال 1354 به پاکستان فراری شده و در پناه ذوالفقار علی بوتو که در آن زمان صدراعظم پاکستان بود، به آموزش نظامی پرداختند. جنرال نصیرالله بابر وزیر اسبق داخلۀ پاکستان و از افراد مورد اعتماد آی اس آی در مورد مسعود گفته بود که او نسبت به هم قطارانش در دروس عسکری از استعداد خوبی برخوردار بود و همان بود که مسعود و گلبدین از طرف آی اس آی وظیفه گرفتند تا علیه دولت داودخان به مبارزه بپردازند و آشوب و اغتشاش ایجاد کنند. مسعود به تاریخ 29 سرطان 1354 به زادگاهش پنجشیر رفت و برای نیم روز یک ولسوالی و دو علاقه داری را به کنترول درآورد که از سوی مردم محل رانده شد. ربانی رهبر مسعود تا آخر در کنار آی اس آی ماند و بعد از حزب اسلامی گلبدین، بیشترین امکانات آی اس آی را تحویل می گرفت و او هم آن را به مسعود می فرستاد. همه به یاد دارند که ربانی در سال های چور و چپاول و دولت کانتینری اش (1992-96) از رییس آی اس آی پاکستان (حمیدگل) خواست تا بیاید و برایش اردوی اسلامی بسازد و به عنوان مشاور با او کار کند! دیده می شود که مسعود از همان ابتدا با حمایت مالی آی اس آی بزرگ و پرورده شد و تنها شکر رنجی ایکه از آی اس آی و دولت پاکستان داشت، این بود که چرا به گلبدین بیشتر از او کمک می کنند، یعنی اگر کمک ها به تناسب گلبدین به او بیشتر می شد، او حرامزاده تر از آب در می آمد. کودتای خلق و پرچم و بعد تجاوز روس ها به افغانستان، او را به چهرۀ مشهوری مبدل ساخت و به او لقب "شیر پنجشیر" داد، چون به گمان برخی ها چند بار توانست حملات روس ها بر پنجشیر را به تنهایی دفع نماید، اما این لقب هم مانند "قهرمان ملی" چنان دروغین و کاذبانه بود که هفتۀ نامۀ "تایم" به تاریخ 11 جون 1984 نوشته است: "سه هفته پیش از آنکه تانک های شوروی (برای جنگی نابود کننده علیه مسعود) به حرکت درآیند، ماهواره های امریکایی حرکات مذکور را تحت نظر داشتند و این، عوامل امریکایی را قادر ساخت تا از تهاجم قریب الوقوع روسها، مجاهدین را آگاه سازند. سی آی ای به احمدشاه مسعود چهل فرستندۀ رادیویی قابل حمل داده بود که دریافت پیام های وی را ممکن می ساخت. همچنین سی آی ای در پاسخ به تقاضای مسعود، صدها ماین را قبل از آغاز عملیات "خداحافظ مسعود" (نام رمز عملیات روس ها در پنجشیر) در اختیارش قرار داده بود. عقیم گذاردن عملیات "خداحافظ مسعود" تازه ترین و شاید بزرگترین موفقیت سی آی ای در کمک به چریک ها به شمار می رود...". گروموف آخرین فرماندۀ کل قوای شوروی در افغانستان نیز در خاطراتش نگاشته است که ما توانستیم با احمدشاه مسعود قرارداد آتش بس امضاء نماییم، در غیر آن اگر مسعود علیه ما جنگ می کرد، کافی بود که سنگ ها را از بالای کوه لول بدهد و درۀ سالنگ را به گورستان روس ها مبدل نماید.
بروس ریچارد سن امریکایی در نوشته اش "اعمال زور و تهدید نابودسازی و خاموش سازی"، مسعود را به سازش های متعدد که ضرباتی مهیب به جنگ ضد روسی حساب می شد، متهم کرده است. او در قسمتی از یادداشت هایش نوشته است: "مسعود در ماه فبروری سال 1983 در بدل 350000 دالر امریکایی قرارداد مصالحه با شوروی ها را به امضاء رساند. این دومین قرارداد عدم تعرض بود که مسعود با اولیای امور نظامی شوروی امضاء کرده بود... مناسبات ما با گوریلاهای مسعود آنقدر دوستانه و گرم بود که آمران گوریلاها جوقه جوقه در مرکز قطعه به دیدن ما می آمدند. دعوت مجللی هم برای شان ترتیب داده می شد. مسعود قوماندن گوریلاها و قوماندان ما بین هم قرارداد بسته بودند که به یکدیگر ضرر نرسانند. بعد از این قرارداد زندگی ما بسیار مسالمت آمیز شده بود."
جمعیت اسلامی (برهان الدین ربانی) و حزب اسلامی (گلبدین حکمتیار) در 9 سال مبارزۀ مسلحانۀ مردم افغانستان علیه اشغالگران شوروی و بعد با رژیم پوشالی نجیب، همواره در زدوخورد با یکدیگر قرار داشتند و به جای اینکه متوجه اشغالگران باشند، بر جبهات یکدیگر یورش برده و افراد همدیگر را خلع سلاح می کردند و یا آنان را می کشتند. وقتی مسعود در کنار جمعیت اسلامی، شورای نظار را ساخت، درگیری بین مسعود و گلبدین به اوجش رسید و روزی نبود که این دو با همدیگر درگیر نباشند. جنگ شدید بین قوماندانان شورای نظار و گلبدین را شاید همه به یاد داشته باشند که در منطقه ای در فرخار ولایت تخار رخ داد و منجر به کشته شدن سی تن از قوماندان و اعضای شورای نظار شد و در انتقام به آن کمین گیری، نیروهای مسعود، سیدجمال را با برادرش به دار آویختند.
مسعود و گلبدین با عقیم ساختن طرح بینن سیوان مبنی بر ورود نیروهای بیطرف به کابل باعث درگیری تمام عیاری شدند. این دو جنایتکار این را می دانستند که در آن صورت خواب رسیدن به چوکی را برای ابد باید از مغز شان بزدایند. ورود وحوش جهادی به کابل اوج درگیری بین تمامی تنظیم های اسلامی و به ویژه مسعود و گلبدین بود. در جریان درگیری بین این دو خاین و تشنۀ قدرت تقریباً تمام شهر کابل به تل خاک مبدل و 65 هزار انسان کشته شدند و بر عفت صدها دختر و جوان تجاوز صورت گرفت. و هنوز چند روزی از این جنگ نه گذشته بود که گلبدین را منحیث صدراعظم در دولت شامل ساخت! همین کافی که به جنایت مسعود و دار و دستۀ دزد و آدمکش اش در افشار نظری بیاندازیم. به نقل از گاردین، وقتی نیروهای مسعود و سیاف در 11 فبروری سال 1993 به افشار کابل داخل شدند، بیش از هزار زن، مرد و کودک را به گلوله بستند و اجساد شان را در چاه ها انداختند و بعد به دزدان خود دستور دادند که دستک های خانه ها را کشیده و خانه ها را ویران نمایند. مسعود خودش از کوه تلویزیون رهبری این عملیات را بدست داشت. نیروهای مسعود و تنظیم های جهادی دیگر مردم را چنان به ستوه آوردند که گفتۀ مشهور زبانزد عام و خاص شد که: "شیر پنجشیر، روباه کابل، بز شادگل". مسعود برای حفظ قدرتش در کابل حاضر بود با هر کس ائتلافی تشکیل دهد و دشمن دیرین خود را ببخشد. وقتی نیروهای طالبان به میدان وردک رسیدند، مسعود به استقبال شان شتافت و رهبر او (ربانی) طالبان را فرشتگان صلح نامید و مبلغ 4 ملیارد افغانی را توسط طیاره برایشان فرستاد. وقتی معامله بین مسعود و طالبان سُر نگرفت، مسعود با یارانش به پنجشیر گریخت و از مقاومت علیه گروه "متحجر و سیاه طالبان و نوکران پاکستان" سخن به میان آورد. اگر طالبان خواست های او را می پذیرفتند و در دولت خود به او پست وزارت دفاع می دادند، او شاید هیچگاه طالبان را با القاب فوق یاد نمی کرد. طالبان و شورای نظار دو روی یک سکه اند و هر دو برای تطبیق شریعت غرای محمدی به سلاخی مردم پرداختند.
دوستان مسعود تلاش می نمایند تا طوری وانمود سازند که مسعود علیه تروریزم بود و از افراط گرایی بدش می آمد، در حالیکه همین دوستانش خود اعتراف می نمایند که مسعود به مسلمانان تاجیک (تروریستان) پایگاه داد و افراد شان را آموزش می داد و با آنان همکاری می کرد. آیا این به خودی خود نشان نمی دهد که ناف او با ناف تمامی بنیادگرایان تروریست بسته بود؟
چیزی را که تمامی مطبوعات و رسانه ها در تجلیل از مسعود فراموش می کنند و رندانه از آن تیر می شوند، درگیری های خونین بین سالهای 1992-96 در کابل است. تو گویی در تاریخ این سرزمین اصلاً چهار سال وجود نداشته است! وقتی همه دهان شان را به تملق باز می نمایند، برای لحظه ای به یاد آن سال های خون و خیانت نمی افتند که افراد تحت فرمان مسعود در آن سال ها چه خرمستی ای نبود که به راه نیانداخته بودند. مسعود با افراد زیر در ارتباط و از یاران نزدیک او بودند: "مارشال" قسیم فهیم، ربانی، سیاف، خلیلی، محقق، داکتر عبدالله، قانونی، اسماعیل خان، جنرال بسم الله، "جنرال" داود، دوستم، عطا، انوری، حاجی قدیر، حضرت علی، پیرمقل، بشیر چاه آبی، مامور حسن و ده نام دیگر. تمام مردم به نام های فوق الذکر به چشم جنگسالار و تفنگسالار نگاه کرده و همه را دزد و جنایتکار می نامند. مردم ضرب المثل عامیانه دارند که: با ماه نشینی ماه شوی، با دیگ نشینی سیاه شوی. آیا این ضرب المثل در مورد مسعود صدق نمی کند؟ اگر مسعود خوب بود و جنگسالار و جنایتکار نبود، چرا دوستانش همه بد و جنگسالار و دزد اند؟ می گویند، فرد را از روی دوستانش بشناس. وقتی دوستان مسعود این همه بد و ناقض حقوق بشر اند، چه معجزه ای اتفاق افتاده بود که مسعود از آنان مبرا و فرشته بوده باشد؟
در مورد وابستگی او به کشورهای روسیه، ایران، هند، تاجکستان، ازبکستان و فرانسه هیچ شکی نمی توان داشت، چون خود شان به این امر اعتراف می کنند. دولت های مذکور هم تا توانستند در وصف مسعود سینه چاک کردند و او را پنداندند. رضا دقتی عکاس فرانسوی ایرانی الاصل یکی از مهره هایی بود که از مسعود "قهرمان" ساخت و چنگیزپهلوان که خون را از سر و روی رژیم جنایتکار ایران می لیسد، نیز از عاشقان سینه چاک مسعود و به مثابۀ ایدئولوگ ائتلاف شمال کار می کرد تا از او قهرمان کاذب و ساختگی بسازد. در مورد جنایات و آدم کشی های مسعود می توان بسیار نوشت و گفت، اما نکتۀ قابل یادآوری این است که اینان هر چه در وصف او بگویند و بنویسند، "قهرمانی" که در سایۀ تفنگ "قهرمان" شده باشد، با دور شدن سایۀ تفنگ، "قهرمانی" او هم باد هوا خواهد شد و نشانی از او باقی نخواهد ماند.
امتیاز شما به این مطلب