[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

  عشق و آزادی
سیاسی، اجتماعی، فرهنگی

[وبلاگ راهنما]
[وبلاگ طرفداران]

 

دسته بندی مطالب

 

لینکستان

 

نظر سنجی

 

آرشیو وبلاگ

 

نویسندگان

 

تابلو نظرات

 

آمار وبلاگ

امروز:102
دیروز:227
این ماه:701
امسال:17834
کل بازیدها:73516

کل پستها:139
کل لینکها:26
کل نظر سنجیها:1
کل لوگوها:1
 

لوگوهای وبلاگ

جهان سرمایه باید نابود شود

 

طراح قالب


 
دروغ های شاخدار ژورنالیستی!
[سیاسی]
 

دروغ های شاخدار ژورنالیستی!

رزاق مأمون کسی است که همه با نام و نوشته های او آشنایی دارند. گاه گاهی در کابل پرس می نویسد، نوشته هایش اکثراً رنگ مارشالی(!) دارد و مارشال هم  نیازی به معرفی ندارد. مأمون مدتی را در تلویزیون طلوع سپری نمود، اما نتوانست جور بیاید و از آنجا هم بیرونش کردند. سروکلۀ او یک بار دیگر در برنامۀ "چهره ها" از تلویزیون طلوع ظاهر شد، اما این بار مهربانتر و متبسم تر (به گفتۀ خودش، آن چهرۀ برنامۀ گفتمانِ طلوع را جدی نگیرید). مصاحبه اش حرف های زیادی داشت که باید به آن پرداخته شود، اما این کار فرصت زیادی می طلبد، فقط به چند دروغ شاخدارش می پردازم.

مأمون می گوید، شادروان(!) مسعود مرا خواست و گفت باید نشریه ای بسازی به نام "هفته نامۀ کابل" تا نقش بی طرفانه ایفا کند. عجیب است، مسعود مگر مغز خر خورده بود که در اوضاع و احوالی که از چهارسو بالایش راکت می بارید و فراوان دشمن داشت، به فکر یک نشریۀ بیطرف باشد! و اگر برای لحظه ای فرض کنیم که چنین بوده باشد، پس باید او را خلاف گفتۀ "پیروانش" آدم غیرسیاسی و عامیانه خطاب نماییم. مأمون اضافه می کند که او (مسعود) از من پرسید که نظرت چیست، گفتم درست است، اما به یک شرط که دو خط اساسی را تعقیب کند: ضد بنیادگرایی و ضد پاکستانی. کدام خر باور خواهد کرد که مسعود ضد بنیادگرا و ضد پاکستان بود. او خود یک بنیادگرای دو آشته بود. او خود را شاگرد پروفیسور استاد برهان الدین ربانی(!) می دانست و همه بدون شک می دانند که زندگی ربانی مساویست به بنیادگرایی. او خود معترف به بنیادگرایی است و آن را مایۀ افتخارش می داند. پس نتیجه می گیریم که شاگرد آنقدر نمک حرام و نمک نشناس نبوده است که پاس استاد را ندارد. حرف دوم، مسعود در سال 1354 وقتی نهضت جوانان مسلمان دیگر تاب نیاورد، به پاکستان فرار کرد و در آنجا تجهیز و تمویل شد و دوباره علیه رژیم داودخان به جنگ فرستاده شد که نتوانست حتی در زادگاهش پنجشیر مقاومت نماید و بعد از نیم روز تسخیر پنجشیر، راهی پاکستان شد. تنها شکایتی که مسعود از آی اس آی (سازمان استخبارات پاکستان) داشت، این بود که چرا به حزب اسلامی گلبدین بیشتر کمک می کند و به جمعیت اسلامی کمتر (به نوشتۀ فاتح جنگ سرد از حفیظ منصور رجوع شود)، در حالیکه از طرف آی اس آی 20 درصد به حزب اسلامی و 19 درصد به جمعیت اسلامی کمک می شد (تلک خرس، دگروال یوسف پاکستانی).

مأمون در ادامۀ سخنانش می گوید، هیچگاه تهدید نشده ام. دوستان تو مگر عقل شان را از دست داده اند که نور چشمی خود را تهدید نمایند؟ چرا باید تهدید شوی، وقتی دوست مارشال فهیم و شادروان(!) بوده باشی؟ کدام ناجوان پیدا خواهد شد که به تو بگوید، بالای چشمت ابروست! درین وطن کسانی تهدید می شوند که از دوستی با جنایتکاران و قاتلان فرزندان مردم احساس شرم و خجالت می کنند و آن را ننگ تاریخی برای خود می دانند، نه آنانی که در خوش و بش با جنگسالاران قرار دارند و برای شان به مثابۀ ایدئولوگ قلمفرسایی می کنند. مأمون در نوشتۀ اخیرش در کابل پرس به دفاع از غفورزی پرداخته است، فرد حقیری که صدراعظم حکومت خون و آتش و جنایت در زمان ربانی بود، واقعاً وقاحت می خواهد که کسی به دفاع از شخصیت حقیرتر از خود برخیزد.

مأمون در جریان صحبت هایش به تأمین "عدالت" تأکید می کند و دستیابی به عدالت را عشق اش می داند و در راه برآورده شدنش از هیچکس، هراسی به دل راه نمی دهد. مأمون درین مورد هم دروغ می گوید، زیرا کسانی که خواهان عدالت اند، برای کسانی که عدالت را قربانی کرده و هزاران نفر را از دم تیغ گذرانده اند، نشریۀ بیطرف(!) نمی سازند. مأمون به خوبی می داند که وقتی شورای نظار بر کابل حکمروایی می کرد، چه محشری برپا بود؟ آیا او آن سالهای خون را فراموش کرده است؟ اگر جواب نه است، چرا قلم اش در دفاع از عدالت بر ضد جنایتکاران شورای نظاری می شکند؟ جواب ساده است: بسته بودن نافش به ناف جنگسالاران (هرچند او خود را جنگسالار نمی داند)! ولی شاید منظور مأمون را از "عدالت" درست درک نکرده باشم، منظور او از "عدالت" حتماً مبارزه علیه پشتون هاست، چیزی که در اکثر نوشته های مأمون به چشم می خورد و اگر کسی باور ندارد، می تواند به مصاحبه اش با کامران میرهزار در کابل پرس رجوع کند. او در آن مصاحبه تمام پشتون ها را فاشیست خطاب نموده و آنان را قومی در پناه خرسنگ ها و قرون وسطی می داند. اگر منظورش از "عدالت" همین است، او مختار است که "عدالت" اش را مانند دوران شورای نظار در کابل تأمین نماید.

به گذشتۀ رابطه داشتن اش با حزب اسلامی هم زیاد مکث نمی نمایم، شاید او در آن زمان جوانی بیش نبود و احساسات او را به آن طرف کشانده بود، اما نمی توان به سادگی از خوش و بش و نوشته هایش برای جنگسالاران در حال حاضر گذشت. جالب این است که از برخی دوستان شنیده ام، او خود را سوسیالیست خطاب می کند. بدا به حال سوسیالیزمی که آقای مأمون نماینده و مدافع آن باشد!

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(16) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


تسلیمه نسرین، تسلیم ناپذیر
[سیاسی]
 

تسلیمه نسرین، تسلیم ناپذیر

نوشته: مارک ابلی، ترجمه: لورکا

The Toronto Star

خبر کوتاهی در اخبار هفتۀ قبل بود. بسیاری از روزنامه های کانادا به آن نپرداخته بودند. jpgاگر چند سال قبل تسلیمه نسرین را ملاقات نکرده بودم، شاید توجه مرا هم به خود جلب نمی کرد.

این خبر از حیدرآباد به نشر رسیده بود، شهری در هند. خبر مربوط به چاپ یک کتاب بود. شما حتماً فکر می کنید که: "فرقی نمی کند که در صفحۀ اول نیامده است". اما نسرین مؤلف عادی نیست و این یک خبر عادی نبود.

نسرین اکثراً به زبان بنگالی می نویسد که زبان اصلی بنگلادیش است. بیش از یک دهه است که این پزشک، فعال و نویسنده در کشور خود قادر به زندگی کردن نیست. او سال ها را در اروپا زندگی کرد و اکنون در هند به سر می برد.

پافشاری او بر حقوق زنان و مقاومت در برابر قانون شریعت او را به خار چشم بنیادگرایان مبدل نموده است. او از 1993 بدینسو بارها مورد تهدید قرار گرفته است. امسال، یک حزب افراطی اسلامی در هند جایزۀ 500000 کلداری (13000 دالر کانادایی) را به خاطر کشتن او تعیین نموده است.

من نسرین را در مونتریال ملاقات نمودم. باید ممنون گروه حقوق بشر بنام "ده لیگ دی درویتس ای لیبرتی" باشم. او در دفاع از جامعۀ سکیولر سخنرانی می کرد: "اگر زنان خواهان آزادی اند، باید موانع مذهب و پاتریارکی (پدر سالاری) را عبور نمایند. آنان باید این فکر را که این سرنوشت شان است که بردۀ مردان باشند، در خود بکشند. آنان باید چنان همتی را در خود پیدا کنند که قید و بندها را بشکنند."

همت چیزی است که نسرین از آن بهرۀ فراوان برده است. او در آن ملاقات به من گفت: "در کشورهای مسیحی، مردم هر چیزی را که دل شان باشد، علیه مسیحیت گفته می توانند، چرا باید در جوامع اسلامی، مردم این حق را نداشته باشند که اسلام را به باد انتقاد بگیرند؟ اگر مذهبی به زن به عنوان برده نگاه می کند، من آن مذهب را پذیرفته نمی توانم."

نسرین در مبارزه اش تردیدی ندارد. او در مورد حقیقت همانطوری که می بیند، صحبت می کند. و همانطوری که خبری از حیدرآباد مرا به یادش انداخت، او بهای سنگینی بخاطر رک و راستگویی اش می پردازد.

نسرین می خواست محفل نسخۀ زبان تیلوگوی ناول خود را برگزار نماید که گروهی از اوباشان به کلب خبرنگاران، جایی که قرار بود این محفل برگزار شود، هجوم بردند و او را مورد اهانت قرار دادند. یکی از آنان -اکبرالدین اویسی، عضو منتخب پارلمان اندرا پردیش- شخصاً او را تهدید به مرگ نمود.  

بعد از چند روز، پولیس محلی شکایتنامه ای را علیه آن شخص درج نمود. آنان قبل از آن، شکایتنامه ای را علیه نسرین مبنی بر ایجاد دشمنی بین گروه های مختلف، درج نموده بودند. آنان به دستور اکبرالدین اویسی که نوشته های نسرین را "جریحه دار نمودن مؤمنان" عنوان نموده است، به این کار دست زده بودند.

در برخی حالات، آزادی خواهان غربی باید ثابت قدم عمل نمایند. درین هیچ شکی نیست که تجاوز امریکا به عراق یک قساوت بود، بدون شک اقلیت های مسلمان از بوسنیا گرفته تا چین از مظالم دردآور رنج می برند، بدون شک با فلسطینی ها برخورد نادرست و ظالمانه می شود، بدون شک اکثریت مسلمانان خواهان زندگی امن اند، اما ما آزادیخواهان باید چیزی را که برای ما حیاتی است، نشاندهی کنیم، ارزش هایی که برای ما مقدس است، باید آن را اعلام نماییم.

برای من، آزادی بیان مقدس است. برای من یک کتابخانه به اندازه ای مقدس است که یک مسجد و یک کلیسا است. من از هر آن کسی نفرت دارم که با توجیه احساسات مذهبی، دیگران را تهدید به مرگ نماید. همچنان من از هر آن کسی نفرت دارم که در برابر تهدیدات علیه تسلیمه نسرین خاموشی اختیار می نماید.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(8) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


\\\"ډنډوره\\\" او طالبان!
[سیاسی]
 

"ډنډوره" او طالبان!

jpgډنډوره د هغې خپرونې نوم دی چې له خصوصی ټلویزیونی شبکې لمر څخه خپریږی. نوموړې خپرونې د روانې اونۍ په ترڅ کې د امن جرګې په هکله یوه تمثیلی ټوټه جوړه کړې وه. په تمثیلی ټوټې کې یو پولیس او یو طالب نندارې ته وړاندې شوی وو. پولیس چې له ورایه ښکاریدل، د دولت سمبول و او طالب هم د دولت مخالف. دواړو پر یوه بل ډزې کولې او د ډزو پر مهال یې یو بل ته نصیحتونه هم کول. زیاتره نصیحتونه د پولیس لخوا کیدل، خو طالب "ورور" یې ورته غوږ نه ایښود. جالبه خبره دا وه چې پولیس ومنل چې هغه د امریکا او انګریز نوکر دی، ځکه طالب ورته وویل چې ته د پردیو نوکر یې، پولیس د هغه خبره ومنله، خو په ځواب کې یې ورته وویل چې زه خو دې وپیژندم، خو ته ووایه چې ته څوک یې (د چا نوکر یې؟).

تمثیلی ټوټه دوام پیدا کوی او په داسې حال کې چې پولیس پر طالب او طالب پر پولیس، خال خال ډزې کوی، پولیس هغه ته د جرګې په هکله خبرې کوی او غواړی چې هغه جرګې ته راوبولی، خو سرتمبه طالب د هغه خبرې نه منی او هغه د پردیو په نوکری تورنوی. د هغوی خبرې او ډزې دوام مومی. په همدې وخت کې پولیس ناڅاپی له خپل ځایه راپاڅیږی او طالب "ورور" ته وایی چې زه پوهیږم ته په پاک زړه د هیواد لپاره جګړه کوې!!! راځه چې سره یو شو...

نه پوهیږم د ډنډورې خپرونې د دې خبرې په کولو سره څه غوښتل. ایا د ډنډورې چلوونکی د دې خبرې په معنا نه پوهیږی؟ روښانه نه ده چې طالبان څرنګه په پاک زړه د هیواد لپاره کار کوی؟ که د هیواد لپاره په پاک زړه کار کول د ښوونځیو سوځول، د بې ګناه انسانانو د سرونو پرې کول، د ښځو برمته کول، ځان وژونکو بریدونو ته د تنکیو ځوانانو هڅول، د خپل هیواد بربادول او ویجاړول وی، نو ښایی تمثیلی ټوټه حق ولری چې طالب "ورور" ته داسې خطاب وکړی او که نوموړی کارونه د هیواد د ګټو پر خلاف وی، نو ډنډوره حق نه لری داسې اوتې بوتې د تمثیلی ټوټې له لارې خپرې کړی. داسې ټوټې که له یوه پلوه د طالبانو کړنو ته مشروعیت ورکوی، له بل پلوه خلکو ته داسې انځور ورکوی چې په رښتیا پښتانه قومونه په خپله د داسې کارونو غوښتونکی دی او پورتنیو کارونو ته د هیواد لپاره په پاک زړه کار کول وایی. د طالبانو اصلیت، موخه او نوکری د لمر په شان روښانه ده، ټول پوهیږی طالبان څوک دی او څه کوی، هغوی نه پښتانه دی او نه د وجدان خاوندان، هغوی یو موټی پلورل شوی انسانان دی چې د پیسو په بدل کې افغانستان ورانوی او افغانان وژنی، که پښتانه وی، تاجکان، که هزاره ګان، ازبکان، ترکمنان یا بلوڅان وی، هغوی ته کوم توپیر نه لری، هغوی بس د افغانانو وینې تویوی. له دې کبله  ښه به دا وی چې د حقیقت پر لور ودرومو، نه دا چې خپل ځان او خلک تیر باسو او د طالبانو په شان رټلې څیرې سولې ته راوبولو.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


سیاف و جنایتکاران دیگر \"کافر\" اند!
[سیاسی]
 

سیاف و جنایتکاران دیگر "کافر" اند!

سیاف که یکی از سخنرانان اصلی جرگۀ امن منطقوی بین کشورهای افغانستان و پاکستان بود، در جریان سخنرانی اش که جز آیات و حدیث چیزی نداشت، یکی از احادیث را قرائت کرد و گفت: وقتی کسی با برادر مسلمان خود جنگ کند، او کافر است و اگر کسی یک فرد بی گناه را بکشد، مثل این است که تمام بشریت را کشته است.  بنابرین به تعبیر حدیث فوق، به اضافۀ خودش تمام "برادران جهادی" او کافر اند، زیرا همه در جریان جنگ های کابل شاهد بودند که اینان گلوی "برادران مسلمان" خود را پاره کردند و وقتی به مکه هم رفتند و بالای قرآن دست گذاشتند، فردای آن باز همان خرک بود و همان درک. سیاف با این حدیث، فتوای کافر بودن خود و جنایتکاران دیگر را صادر نمود. ما از کشتن تمام بشریت می گذریم، او باید اعتراف کند که گروه های "برادران مسلمان" تنها در کابل 65000 انسان بی گناه را به خاک و خون کشیده اند و او و جنایتکاران دیگر به خاطر آن مسوول اند.

حزب اسلامی، جمعیت اسلامی، اتحاد اسلامی، وحدت اسلامی، جنبش ملی اسلامی و حرکت اسلامی تنظیم هایی اند که همه بدون استثنا کلمۀ اسلامی را بدنبال خود یدک می کشند. رهبران تمامی تنظیم ها خود را مسلمان می دانند و در مسلمانی گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند. پس در مسلمان بودن هیچ گروهی شک نیست. عجیب است که هیچکس پیدا نمی شود از او بپرسد، آقا! خودت چرا گلوی "برادر مسلمان" خود را در جنگ های کابل می دریدی؟ آیا با کسانی که جنگ کردی، کدام یکی از آنان کافر بود؟ اگر بود، چرا باز هم با او در یک قطار ایستاه ای؟ سیاف باید یا آن "برادران مسلمان" را کافر خطاب کند یا از جنگ های کابل منکر شود. او راه دیگری ندارد.

سیاف اگر ذره ای شرم و وجدان داشته باشد، باید لااقل از آیات و احادیثی ذکر نمی کرد که در مورد جنگ ها و نفاق است. ذکر آیات و احادیث قبل از دیگران به او بر می خورد، زیرا یکی از طرفین اصلی درگیری در کابل بود. شاید حتی "برادران مسلمان" او از دکر همچو آیات و احادیث در جریان جرگه شرمیده باشند، چون تمام شان خواهند گفت که برادر تو خو ما را کافر ثابت کردی!

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(3) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


توفان
[شعر]

 

مصروفیت های زیاد و مریضی باعث شد تا نتوانم چیزی در مورد کشف گورهای دستجمعی ای که در همین اواخر در چند نقطه پیدا شد، بنویسم. در عین حال در نظر داشتم در مورد بازماندگان قربانیان ددمنشی و جنایت نابخشودنی قصابان تاریخ سه دهۀ اخیر افغانستان نیز چیزی بنویسم که با تأسف نتوانستم. شعر ذیل را در یکی از وبلاگ ها دیدم، فکر کردم چیزی را به تصویر کشیده است که من می خواستم.

 

توفان

 

ماهی

در آب غرق شد

آرام  آرام

آن ‌قدر آرام که

کسی به مرگش

شک نکرد

...

دخترم عکس برای چه می‌گیری

ببین چقدر آرامند

مثل

ماهی‌ها

..

پسر‌م را

ندیدی ؟

مادری می‌پرسید.

یادداشت: دوستی لینک ویدیو کلیپی در مورد تحصن بازماندگان قربانیان سه دهۀ اخیر را برایم فرستاده اند که با تشکر فراوان از آن دوست، آن را اینجا می گذارم:

http://youtube.com/watch?v=cabn3k-10hc

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(1) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


خاک پاشیدن به چشم مردم
[سیاسی]
 

خاک پاشیدن به چشم مردم

ظرف چند روز آینده، جرگۀ امن منطقوی بین کشورهای افغانستان و پاکستان برگزار می شود. آمادگی ها برای آن از همین اکنون شروع شده و قرار است 4 ملیون دالر را بر برگزاری آن به مصرف برسانند. در لستی که از سوی دولت افغانستان به نشر رسیده است، نام هایی دیده می شود که جز جنایت، خیانت و وطنفروشی کاری نکرده اند و مسخره تر از آن این است که نام رییس کمیسیون برگزاری این جرگه (پیرسیداحمدگیلانی) و وزرای کابینۀ دولت افغانستان چند نام بعدتر از سیاف و ربانی آمده است! نام های سیاف و ربانی در جملۀ VVIP ها قرار دارد، اما وزرای دولت حتی VIP هم نیستند. این ها به اضافۀ بیشتر اعضای جرگه همان هایی اند که همین امروز هم بدون اجازۀ استخبارات پاکستان (آی اس آی) به تشناب رفته نمی توانند!

مسئلۀ مهم تر از آن این است که جرگۀ امن منطقوی به وساطت کشوری برگزار می شود که خود تا گلو در جنایت غرق است. نیروهای امریکایی همه روزه در عراق و افغانستان به کشتار بی گناهان مشغول اند. دولت آن کشور خودش حامی تروریزم است، چون بدون آن برای یک روز هم به اهداف شوم و غیرانسانی اش رسیده نمی تواند. این کشور بدون اینکه نظر کسی برایش محترم باشد، به افغانستان و بعد به عراق لشکرکشی نمود، آیا نمی تواند بر پاکستان فشار بیاورد تا از حملات تروریستی و انتحاری دست بکشد؟ او می تواند اما نمی کند، زیرا ایالات متحدۀ امریکا بخاطر برآوده ساختن اهداف امپریالیستی اش به تروریزم و القاعده نیاز دارد. هرگاه تروریزم نباشد، همه گریبانش را خواهند گرفت که اکنون که تروریزم نیست، دیگر چه می کنی.

جرگه ها فقط زمانی دعوت می شوند که صلاحیت اجراییوی داشته و تضمین کننده ای در میان باشد. این جرگه نه صلاحیت اجراییوی دارد و نه هم تضمین کننده ای. اگر فیصله ای صورت بگیرد، چه کسی آن را تضمین و به مرحلۀ اجرا در خواهد آورد؟ از جانب دیگر کوشش می شود تا مسئلۀ امنیت را به دو سوی خط دیورند و اقوام ساکن آن محدود ساخته و فقط اقوام را مقصر قلمداد نمایند. این درحالیکه اولین قربانیان ناامنی، ساکنان دو سوی مرز اند. دو سوی مرز است که همه روزه قربانی افراطیت و فاشیزم مذهبی و نیروهای ناتو می شود، هم تروریزم او را می کشد و هم نیروهای ناتو. استعمار همواره اقوام ساکن دو سوی مرز را که به نام قبایل یاد می شوند، در جهل و تاریکی نگه داشته و از احساسات شان استفادۀ سوء نموده که سلسلۀ آن به قرن 21 رسیده است. ساکنان دو سوی مرز و ملت های پاکستان و افغانستان با هم هیچ مشکلی ندارند، مشکل آفرینان اصلی دولت های دو طرف و در رأس آن ایالات متحدۀ امریکا است. پاکستان بخاطر بدست آوردن منافع از دست رفته در افغانستان هیچگاه حمایت خود از تروریزم را دریغ نخواهد داشت. لعل مسجد در زیر ریش آی اس آی در پایتخت پاکستان به تربیۀ تروریستان مشغول بود و وقتی آتش دامن خودش را گرفت، آستین ها را برای نابودی اش بر زد که نمونۀ برجستۀ حمایت اش از تروریزم را به نمایش می گذارد. بنابرین این جرگه هیچ کاری از پیش برده نمی تواند، زیرا نه پاکستان و نه ایالات متحدۀ امریکا در مبارزه علیه تروریزم صادق اند. دولت افغانستان درین میان چون گدی ای عمل می نماید که زورش به هیچ کدام از دو طرف نمی رسد و به همین خاطر بود که آقای کرزی در جریان یکی از سخنرانی هایش اشک ریخت تا با اشک هایش به مردم بگوید که من هیچ کاره ام، زورم به یکی هم نمی رسد، آن یکی با حملات تروریستی و انتحاری اطفال ما را می کشد و این دیگری زیر نام مبارزه علیه تروریزم، کشور ما را به خاک و خون می کشد (کرزی نمی تواند با این اشک هایش خود را برائت دهد). توقع امنیت از کسانی که خود مخل امنیت اند، حماقتی بیش نیست. این جز خاک پاشیدن به چشم مردم چیز دیگری نیست.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(4) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


او را برای این بزرگ نکرده بودیم که بکشندش!
[سیاسی]
 

او را برای این بزرگ نکرده بودیم که بکشندش!

تام یکی از همکاران کوریایی دفتر ما در حالی به اتاق داخل شد jpgکه تلویزیون الجزیره (بخش انگلیسی) گزارشی در مورد به قتل رسیدن اولین گروگان کوریایی را به نشر می رساند. تام برای لحظه ای دم در ایستاد و بدون اینکه متوجه دیگران شود، چشمش به تلویزیون خورد. غم و اندوه به وضوح در چهره اش نمایان بود. او چند ثانیه ای مکث کرد و در حالی که سرش را تکان می داد، اتاق را ترک نمود. چهرۀ اندوهگین او انسان را می شکست. او هموطن خود را از دست داده بود. و وقتی طالبان دومین گروگان را کشتند، پدرش در جریان مصاحبه ای گفت: ما او را برای 30 سال به این خاطر بزرگ نکرده بودیم که به این شکل کشته شود. عمق اندوه این پدر و مادر را فقط کسانی درک می توانند که همه روزه عزیزان و جگر گوشه های شان را از دست می دهند.

نزدیک به دو هفته از به گروگان گرفتن 23 تبعۀ کوریای جنوبی بدست طالبان در افغانستان می گذرد. در این دو هفته، دو تن از آنان به قتل رسیده و سرنوشت متباقی که 18 زن نیز شامل آن است، روشن نیست. این اولین بار در تاریخ افغانستان است که زنان خارجی از سوی طرفین درگیر به گروگان گرفته می شوند. این گروگانگیری خود پرسش هایی را برانگیخته است. عده ای می گویند، امریکایی ها عامل اصلی این کار اند، زیرا میخواهند بر دولت کوریای جنوبی فشار بیاورند تا آن دولت را متوجه خطر تروریزم نماید! در 2001 وقتی نیروهای ائتلاف به رهبری امریکا برای سرنگونی رژیم طالبان به افغانستان هجوم آوردند، مردم فکر می کردند که بعد از سالها روی آرامش و خوشبختی را خواهند دید، بی خبر از اینکه همین نیروها خود مولدین طالبان و جنگسالاران اند. چندی قبل یکی از دوستانم از یکی از ولایات غربی افغانستان به کابل آمد، او می گفت که نیروهای طالبان از طرف شب به قرارگاه های امریکایی ها می آیند و تا پاسی از شب در آنجا می مانند و بعد در موترهای شان با خود اسلحه و مواد غذایی را انتقال می دهند. بارها درین رابطه شنیده بودم، اما باور نمی توانستم.

به گروگان گرفتن اتباع خارجی و داخلی در سال جاری به اوج خود رسیده است. گذشته از 23 تبعۀ کوریایی، دو تبعۀ آلمانی با 4 همکار افغان شان ربوده شده و تا هنوز از سرنوشت شان خبری در دست نیست (ظاهراً گفته می شود که یکی از آلمانی ها سکته نموده است). وقتی اتباع خارجی در افغانستان ربوده و به گروگان گرفته می شوند، افغانستان در محراق خبرها قرار می گیرد، تو گویی زمین از مدارش خطا خورده است! اما زمانی که افغانها از سوی تروریستان به گروگان گرفته می شوند، وز وز پشه ای هم شنیده نمی شود. خون افغانها برای آنان ارزشی ندارد. ایتالیایی ها با بی غیرتی تمام و در بدل رهایی پنج طالب ارشد، دانیل ماسترو جیاکومو را آزاد کردند، اما جسد بی سر اجمل نقشبندی را تحویل خانواده اش نمودند. هرگاه تصویر جیاکومو را در حال خارج شدن از طیاره تماشا می کنم که او چطور به علامت پیروزی دست هایش را بالا و صدها فلش کامره صورتش را روشن می کند، قلبم را درد جانکاهی می گیرد. خانواده و اقارب او به استقبالش به میدان هوایی آمده بودند، اما خانواد و اقارب نقشبندی برای دریافت جسد سربریدۀ جگرگوشۀ شان در میدان هوایی انتظار می کشیدند.

نیروهای ناتو به رهبری امریکا با عملکرد شان به مردم ثابت ساخته اند که نه امنیت افغانها برای شان اهمیت دارد و نه زندگی شان. ما همه روزه شاهد به خون غلتیدن کودکان، زنان و مردان توسط نیروهای ناتو هستیم. دولت افغانستان هم چون گدی ای در دست نیروهای ناتو قادر به انجام دادن هیچ کاری نیست. این وضعیت، دولت را روز تا روز در بین مردم منزوی ساخته و به همین خاطر است که طالبان می توانند خود را تا دروازه های کابل برسانند و به گروگانگیری بپردازند، مردم هم از کار شان مانع نمی شوند، چون می بینند که نیروهای ناتو خود شان را بمباران می کنند.

اشغال افغانستان به وسیلۀ نیروهای ناتو به رهبری امریکا و بدتر شدن وضع امنیتی و زیاد شدن فاصله بین فقر و سرمایه به خودی خود ماهیت غیرمردمی و ضد انسانی این نیروها را نشان می دهد. آنانی که رؤیای آمدن نیروهای امریکایی را بخاطر نجات شان در سر می پرورانند، باید از تجربۀ عراق و افغانستان درس های فراوانی گرفته باشند.

   


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(6) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


ولسونه او دولتونه، دوه مخالف قطبونه
[سیاسی]
 

ولسونه او دولتونه، دوه مخالف قطبونه

په ارتجاعی او پانګه والو هیوادونو کې ولسونه او دولتونه هغه دوه مخالف jpgقطبونه دی چې هیڅکله له یو بل سره نه پخلا کیږی. په نوموړو هیوادونو کې دولت د ځپلو او سرکوب یوه اله ده چې واکمنه طبقه یې تل د محکومو او مظلومو طبقو د ځپلو لپاره استعمالوی او په دې توګه د ولسونو د ارادې پر خلاف عمل کوی. داسې دولتونه هیڅکله د ولسونو رایې ته پام نه کوی او د خپلو موخو د پوره کولو لپاره په هر راز ناوړه او کرغیړنه عمل لاس پورې کوی.

کله چې په 2001 کې د امریکا متحدو ایالتونو د بی 52 تر سیوری او د ترهګرۍ په وړاندې د جګړې تر نامه لاندې زموږ پر هیواد یرغل وکړ، تر اوسه یې زرګونه بې ګناه افغانان په خپلو بمباریو او جګړو کې وژلی، سلګونه کورونه یې تر خاورو لاندې او زرګونه ماشومان یې یتیمان کړی او داسې نورې بشری ضد کړنې یې سر ته رسولی دی. دا د امریکا د متحدو ایالتونو د امپریالیستی دولت څیره ده. د امریکا دولت همدا اوس نه یوازې په افغانستان کې چې په عراق کې هم هره ورځ د سلګونو بې ګناه انسانانو وینې تویوی. په ورته وخت کې د امریکا ولسونه او د نړۍ نور ازادی غوښتونکی او د جګړې ضد ولسونه تل د خپلو دولتونو د سیاستونو په وړاندې په پراخو لاریونونو لاس پورې کوی او د خپلو دولتونو انسان دښمنه سیاستونه افشا کوی. موږ نشو کولای د هیوادونو دولتونو او ولسونو ته په یوه سترګه وګورو، که دولتونه یې پر موږ بمباری کوی، زموږ ماشومان تر خاورو لاندې کوی، زموږ پر نارینه او ښځو ډزې کوی او زموږ هیواد تر یرغل لاندې راولی، خو ولسونه یې د همدې وحشیانه عملونو په وړاندې پاڅیږی او زموږ او عراقی ملت څخه خپل ملاتړ اعلاموی.

پروفیسر مارک هیرالډ د هغو امریکاییانو له ډلې څخه دی چې وروسته له دې چې امریکایی پوځونو پر افغانستان یرغل وکړ، تر اوسه یې د وژل شویو افغانانو عکسونه او نومونه راټول کړی، تر څو نړۍ ته وښیی چې د امریکا دولت دروغ وایی، هغوی د ترهګرۍ په وړاندې مبارزه نه کوی، بلکې بې ګناه افغانان وژنی، هغوی ماشومان او ښځې وژنی، نه ترهګران. پروفیسر مارک هیرالډ د امریکا په نیوهمشایر پوهنتون کې د اقتصاد استاذ دی. هغه تر اوسه د افغانستان او د امریکا د دولت د غلطو سیاستونو په هکله زیاتې لیکنې کړې دی. د هغه د اټکلیزو jpgڅیړنو پر بنسټ، له 2001 څخه تر اوسه د 6000 په شا او خوا کې بې ګناه افغانان د امریکایی ځواکونو په لاس وژل شوی دی. پروفیسر مارک هیرالډ وایی چې د امریکا دولت د هر وژل شوی امریکایی سرتیری په بدل کې 17 بې ګناه افغانان او عراقیان وژلی دی. نوموړی پروفیسر د بې ګناه وژل شویو افغانانو په یاد یوه انټرنیټی پاڼه جوړه کړې ده چې په هغه کې یې د قربانیانو عکسونه راټول کړی دی، د کوم قربانی عکس چې یې لاس ته راوړی نه دی، د هغه پر ځای یې ګل ایښی دی. د پروفیسر مارک هیرالډ هڅه او د خپل دولت د سیاستونو افشا کول د امریکا د ولس انځور دی. هغه ولس چې په کراتو یې د خپل دولت د غلطو سیاستونو په وړاندې اعتراض کړی او هغه ولس چې تل د افغانستان او د عراق په څیر هیوادونو کې د ولسونو تر څنګ دریدلی دی. موږ باید د امریکا د ولس او د دولت تر منځ توپیر وکړو، یوازې بنسټپالان کولای شی د هر بهرنی وګړی سر له تنه جلا کړی، نه افغان ولس.

د مارک هیرالډ په هکله کولای شئ له لاندینی لینک څخه لیدنه کړئ:

http://pubpages.unh.edu/~mwherold/memorial.htm

    


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(7) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


سگش هم بر جنایتکاران جهادی شرف داشت!
[سیاسی]
 

سگش هم بر جنایتکاران جهادی شرف داشت!

وقتی او بر اریکۀ قدرت تکیه زد، جوانی بیش نبود. وحشت و ظلم پدر بر تمام کشور مستولی بود. در زمان پدرش و بعد کاکایش هزاران تن در زندان ها پوسیدند. پدرش وحشت و ترس را چنان در دل ها کاشته بود که اشد من الناس را یارای زبان گشودن نبود. در همچو اوضاع و احوالی، جوان شجاعی برخاست و تیری بر قلب پدر ظالم و مستبدش زد. او شاهد بر زمین افتادن پدر بود. پدری که از وی جز استبداد، چیز دیگری ندیده بود. کاکاها بدتر از پدر، قسی القلب بودند.jpg

تحصیل در فرانسه، او را به ابتدایی ترین ارزش های دموکراسی آشنا نمود. وقتی برگشت، با فضای متفاوت از فرانسه روبرو شد. این استبداد برای روح جوان او، پدیدۀ ناآشنا و بیگانه بود. او گاهی ندیده بود که در فرانسه وحشت حکمفرما باشد، اما چرا باید در افغانستان حاکم می بود؟ او با پدر و کاکایش از لحاظ فکری کاملاً فرق داشت. زمانی که زمام امور را بطور کامل در دست گرفت، به تغییراتی دست زد و به مردم، آزادی های نسبی داد، راه را برای ایجاد پارلمان و قانون اساسی و تحصیل دختران باز کرد، تلاش نهایی اش را به خرج داد تا از قصاص جلوگیری نماید. او به حدی به مردم اجازه داد که مردم، سگ را کل می کردند و بالایش نام او را می نوشتند، اما او مانند پدرش به این جرم، کسی را به دار نیاویخت. او خواهان زندگی امن و برابر تمام اقوام در افغانستان بود. زمامداری او شاید از امن ترین دوره های تاریخ معاصر افغانستان باشد. او 40 سال حکومت نمود. چهل سالی که می تواند سرنوشت کشوری را تغییر دهد. این مدت کمی نیست. او می توانست در این مدت طولانی به تغییرات بسیار بنیادی و ریشه ای دست بزند، اما به علت نداشتن فکر مردمی، چیزی زیادی کرده نتوانست. با کودتای پسر کاکایش به زندگی تبعید در ایتالیا مجبور شد و 30 سال را در آنجا سپری کرد...

وقتی بعد از 30 سال به کشور برگشت، کشورش را ویرانه یافت. ویرانه ای که از تصور خارج بود. کسانی آن را به ویرانه مبدل نموده بودند که او را کافر می دانستند و خود را مسلمان. "مسلمانانی" که بویی از تمدن نبرده و سایۀ دموکراسی را به تیر می زدند و وقتی به کابل یورش آوردند، دیگر شهری آباد نماند، همه چیز به خاکستر مبدل شد و مردم رؤیای زندگی آرام در کشور را از دست دادند. او کسی را نکشته بود، اما اینان هزاران نفر را در خرمستی بین خود به کام مرگ فرستادند و کشور را به گورستانی مبدل نمودند. او به دموکراسی باور داشت (با آنکه شاه بود) اما اینان آن را معادل کفر می دانستند. او وطنفروش نبود، اما اینان وطنفروش نه که مادرفروش بودند و هستند... اوباشان همین جمع وطنفروش برای تبلیغ خود، همواره او را آماج حملات شان قرار می دادند و او را مفسد فی الارض می نامیدند. عده ای بخاطری او را شاه مستبد می دانستند که او پشتون بود، همین افراد اگر استبدادی از قوم خود می بینند، آن را "قهرمانی" می دانند، مرضی که اکثریت روشنفکران این کشور را خودفروخته، کر و کور ساخته است. عده ای از پشتون ها او را بخاطر پشتون بودن می ستودند، کاری که عده ای از تاجک ها در مورد مسعود می کنند. او خاین بود، تنبل بود، زن باره و... بود، اما هر چه بود، سگش بر جنایتکاران خاین جهادی شرف داشت.

     


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(8) [بالای صفحه] [فید این نوشته]



 
This Weblog's theme [Love is blue] Designed by Mahdi Yousefi for ParsiBox