[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

  عشق و آزادی
سیاسی، اجتماعی، فرهنگی

[وبلاگ راهنما]
[وبلاگ طرفداران]

 

دسته بندی مطالب

 

لینکستان

 

نظر سنجی

 

آرشیو وبلاگ

 

نویسندگان

 

تابلو نظرات

 

آمار وبلاگ

امروز:103
دیروز:227
این ماه:702
امسال:17835
کل بازیدها:73517

کل پستها:139
کل لینکها:26
کل نظر سنجیها:1
کل لوگوها:1
 

لوگوهای وبلاگ

جهان سرمایه باید نابود شود

 

طراح قالب


 
چسناله های او را کی جدی خواهد گرفت؟
[سیاسی]
 

چسناله های او را کی جدی خواهد گرفت؟

jpgتاریخ بشریت شاهد چهره های کریه و منفور زیادی بوده است، شاید هیچ کشوری از داشتن چنین چهره هایی مستثنی نباشد، اما کراهت تا کراهت فرق دارد. برخی ها وقتی می بینند چنان منفور اند که کسی به (...) هم نمی خندد، از ابراز نظر کردن در مورد یک مسئله و توصیه نمودن به دیگران می پرهیزند، اما او حتی درین زمینه هم مستنثی است. لااقل تاریخ سه دهۀ گذشتۀ افغانستان چنین چهرۀ منفور، محیل، جنایتکار و وقیح را شاهد نبوده است.

عربها او را کلبدین و پشتون ها غولبدین صدا می کنند و برخی ها او را حکمتغار می گویند، اما پیروانش او را انجنیر گلبدین حکمتیار می نامند (کسی که فاکولته را به علت مفعول بودن ناتمام رها کرد و به جوانان مسلمان پیوست)! از طریق رسانه ها به اطلاع مردم رساند که دیگر از جنگ و برادرکشی(!) دست بردارید و مکاتب کشور را نسوزانید! به این می گویند، چسناله. معلوم نیست که حرف او را کی جدی خواهد گرفت. ضرب المثلی وجود دارد که: "خودشه کس به ده نمی مانه، میگه اسپ مه ده خانۀ ملک بسته کو". نام خود او در صدر لست تروریستان قرار دارد و او دیگران را از "برادرکشی" منع می نماید. واقعاً که وقاحت می خواهد.

این چهرۀ منفور جزء اولین کسانی بود که به جنبش جوانان مسلمان پیوست که پیرو افکار اخوانی سید قطب و محمدقطب بودند. او با دوستان دیگر اخوانی اش در کابل به تیزاب پاشی به روی دختران روی آورد و وقتی بدینگونه عطش جنایتش فرو ننشست، در روز روشن پیشروی محصلین در پوهنتون کابل،  با دستان کثیفش انقلابی مشهور و شاعر زحمتکشان (سیدال سخندان) را به شهادت رساند. او و یاران اخوانی دیگرش در زمان جمهوری داودخان به پاکستان فرار کردند و در آغوش آی اس آی، درس وطنفروشی و تروریزم آموختند که با هجوم به کابل در سال 1992 تمام هست و بود کشور را به آتش کشیدند. این چهرۀ منفور بارها در مغازله با دیگران قرار گرفت و با گذشت چند روزی آن را شکسته و خود را به دیگری می فروخت. در جریان این مغازله ها و شکستن ها، هزاران نفر را به کام مرگ فرو برد، تا اینکه ب 52 ها به پرواز درآمدند و او را چون موشی در سوراخی فرو کرد. او هر از چند گاهی از آن غارهای نامعلوم به ارشادات می پردازد که گاهی مردم را به جهاد و گاهی به دست کشیدن از "برادرکشی" دعوت می کند. از آنجایی که حلقۀ جنایتکاران گلبدینی در کنار جنایتکاران دیگر در دولت کاملتر می شود، او هم از زندگی کردن در غارها به تنگ آمده و شاید می خواهد مانند "برادران جهادی" دیگر خود، دولت را در پیاده کردن درست دموکراسی کمک نماید!


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(7) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


\\\"حقیقت\\\" میدان را برد!
[سیاسی]

 

"حقیقت" میدان را برد!

حقیقت نام برنامه ایست که از تلویزیون خصوصی آریانا به کارگردانی آقای محمدنصیرفیاض به نشر می رسد. برنامۀ این هفته به جنایتکاران جنگی و به ویژه جنگ های کابل اختصاص داده شده بود. قرار بود در فردای نشر برنامه در مورد آن چیزی بنویسم، اما از آنجایی که امتحان داشتم و صحتم هم خوب نبود، قادر به نوشتن نشدم. قبل از همه جا دارد که بخاطر همین برنامه از آقای فیاض قدردانی نمایم، این اولین باری بود که از رسانه های افغانستان چنین "حقیقتی" را می دیدم. او با شجاعت تمام به جنگ قلدران خیانت رفته و یکی از آنان را که صدیق چکری نام دارد و در لچکی شهرۀ عالم است، رسوا می سازد.

شروع برنامه با صحنه هایی از سگ جنگی ها بین جنایتکاران جهادی آغاز شد. صحنه ها چنان تکاندهنده بود که موی بر بدن انسان راست می کرد (فقط گوشۀ کوچکی از هزاران جنایت در کابل). زنان، اطفال و مردان را می دیدی که به هر سو در حال فرار اند، صدای مرمی، راکت و توپ از هر طرف شنیده می شود و فکر می کنی مردم کابل در زیر باران مرمی قرار دارند، افراد مسلح با چهره های کریه و وحشتناک، سرک های کابل را مسدود نموده اند، شهر کابل متروک است و از هر کنج و کنار دود و خاکستر به هوا بلند می شود، دیدن جسدهای غرقه بخون اطفال، زنان و مردان انسان را تکان می دهد و.... وقتی این صحنه ها به پایان می رسد، صدیق چکری با دیده درایی و با اکت همیشگی انگلیسی گفتن اش ادعا می نماید که من ندیده ام که بر سر کسی میخ کوبیده شده و یا جنایتی صورت گرفته باشد، درین مورد تا حال "پروف" وجود ندارد (این در حالیکه ویرانی کابل خود گواه تمام جنایت هاست). در همین اثنا آقای فیاض در جوابش می گوید که من خودم یکی از شاهدان این جنایت ها هستم. وقتی صدیق چکری این را از دهن او می شنود، مثل اینکه آب سردی بر رویش ریخته باشند، راهش را گم می کند (او تا حال از کسی نشنیده بود که با چنین جرئت به او جواب دهد). راستی که وقتی انسان وقیح باشد، چشمانش را بر تمام حقایق می بندد و برای برائت دادن خود، "دم خود را شاهد می آورد". صدیق چکری به فیاض می گوید: درهای محاکم باز است، ولی کسی به آن مراجعه نکرده است! او راست می گوید که کسی به محاکم مراجعه نکرده است. اما اینکه چرا، باید به این چرا پاسخ داد. او هم می داند و دیگران هم می دانند که هنوز هم جنایتکاران ائتلاف شمال تمام اهرم های قدرت از اردوی ملی گرفته تا پولیس و قضا وغیره را در دست دارند. هنوز هم ائتلاف شمال با حمایت بی 52 بر گردۀ مردم سوار است و حتی آقای کرزی هم در مقابل شان "چونگی" کرده نمی تواند. در شرایطی که رییس جمهور در پناه هزاران سرباز خارجی نتواند با دزدان ائتلاف شمال مقابل شود، مردم و مراجعۀ شان به محاکم امر محال است. و باز به کدام محاکم؟ محاکمی که در خدمت جنایت و خیانت قرار دارند؟

چکری منکر جنگ در کابل نیست! او جنگ های خاینانۀ تنظیمی در کابل را "سوشل وار" می نامد و آن را با جنگ های هندی ها و پاکستانی ها در زمان تقسیم هند و پاکستان مقایسه می کند و بعد می گوید که افراد به شکل لاشعوری در جنگ ها دخیل بودند! خوب، برای یک لحظه می پذیریم که همینطور بود. قربانیان جنگ ها و اکثریت مردم افغانستان می گویند، ما هم به شکل "لاشعوری" تمام جنایتکاران را به جزای اعمال شان می رسانیم، زیرا جنگ ها "لاشعوری" بود!

با دیدن برنامۀ حقیقت به یک نتیجه رسیدم و آن اینکه یخ کرختی و بی تفاوتی آهسته آهسته آب می شود و جا دارد یک بار دیگر بخاطر برنامۀ خوب حقیقت، از گردانندگان آریانا و به ویژه محمدنصیرفیاض تشکر نمایم. وقتی رسانه ها و مطبوعات افغانستان از خنثی گویی دست کشیده و به رسالت واقعی شان پی ببرند، صدیق چکری ها و امثال آن موش گشته و توانایی روبرو شدن با رسانه ها و مطبوعات را از دست خواهند داد و آن زمان جنایتکاران جهادی در مورد جنایات شان "پروف" های زیادی را شاهد خواهند بود.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(7) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


چشم بستن بر جنایات هشت ثوری ها
[سیاسی]
 

چشم بستن بر جنایات هشت ثوری ها

شاید همه از طریق سایت انترنتی کابل پرس با نام "انجنیر سخی ارزگانی" jpgو مقالات طویل آن آشنایی داشته باشند. او در آخرین نوشته اش که در کابل پرس زیر نام "انگیزه های عدم حاکمیت قانون در افغانستان" به نشر رسیده است، به تشریح قانونمداری و گذشتۀ دولت پرداخته و قوانین اساسی حکومت های گذشته را تشریح نموده است. جالب ترین بخش نوشتۀ او قسمتی است که به دولت مجاهدین (سیاه ترین دوره ای که تاریخ افغانستان شاهد آن بوده است) پرداخته و با شیرغلطی، لشمی کده از جنایات آن دوره خود را تیر آورده است. همه با طمطراق از جنایات و قتل عام های دورۀ طالبان صحبت می کنند، اما قلم شان در مورد جنایتکاران هشت ثوری می شکند. اکثر رسانه ها و مطبوعات (از چاپی گرفته تا برقی) فقط به طالبان می پردازند، تو گویی 4 سال از تاریخ این کشور را از تقویم برداشته اند! چندی قبل کمیسیون حقوق بشر افغانستان نیز طی گزارش تصویری خود به رییس جمهور کشور، به جنایات خلقی ها و پرچمی ها پرداخته بود، فکر می کردی که اکنون نوبت به 4 سال خون و خیانت جنایتکاران جهادی می رسد، اما آقایان یا خانم های "حقوق بشر" بنابر مصلحت هایی از جنایات جهادی ها صرفنظر کرده و دفعتاً به جنایات دورۀ طالبان می رسند.

قلم آقای ارزگانی در پرداختن به جنایات، آدمکشی، رهزنی، قتل، غارت، بی ناموسی و وطنفروشی امارت خون و خیانت مجاهدین در مقالۀ فوق الذکر شکسته است، زیرا چند سطر بعدتر که نوبت به امارت سیاه طالبی می رسد، یکباره "شیر" شده و دورۀ طالبان را "قانون جنگل" و "سیاهترین دورۀ تاریخ افغانستان" نام می نهد. در این هیچ شکی نیست که امارت طالبان تا مغز استخوان سیاه و متحجر و مانند برادران جهادی شان وابسته به کشورهای بیگانه و در رأس آن پاکستان بود. سؤال اینجاست که امارت "پروفیسور استاد برهان الدین ربانی" بیشتر به "قانون جنگل" و "سیاه ترین دورۀ تاریخ افغانستان" شبیه بود یا از "امیر ملا محمد عمرمجاهد"؟

در زمان حکومت مجاهدین (1992-96) هر تنظیم جهادی در هر ناحیه، کوچه و پسکوچۀ کابل امارت خودش را بنا نهاده و جنبده ای نمی توانست از منطقۀ شان عبور نماید. هر رهبر به فرمان خود امارتی برپا کرده و قانون خودش را مرعی الاجرا می دانست. به فرمان رهبران خاین جهادی، هزاران انسان در شهر کابل زیر خاک مدفون شدند، بر هزاران زن و دختر و پسر کابلی تجاوز شد، سینه های زنان را بریده و به تماشای ولادت شان نشستند، خانه ها چور و در و دستک های آن کشیده شد، چشم و گوش و بینی انسانها را بریدند و دزدان ائتلاف شjpgمال از کوه تلویزیون مانند "سنایپرهای هالیوودی" انسانها را نشانه می گرفتند و در همدستی با سیاف، افشار کابل را به گورستان زندگان مبدل نمودند. در یک کلام، شهر کابل در مدت کوتاهی به ویرانه ای مبدل و به شهر ارواح شباهت پیدا کرد و به همین خاطر بود که مردم، طالبان جنایتکار را "فرشتگان نجات" و "کبوتران صلح" نامیده و دسته های گل نثار شان کردند. طالبان هم به زعم خود شان برای روبیدن "شر و فساد" آستین های شان را بر زده بودند. برای طالبان چیزی نمانده بود که آن را ویران کنند (جز مجسمه های بودا).  

آقای سخی ارزگانی! با توجه به صفات مذکور در مورد دولت اسلامی مجاهدین باز هم خواهید گفت که در دورۀ طالبان، "قانون جنگل" حاکم بود؟ من هم می گویم، بلی بود، اما در دولت مجاهدین چطور؟ وقتی به عنوان نویسنده ای به خود جسارت میدهید چیزی در مورد مقایسۀ دوره های مختلف بنویسید، لطفاً چشمان تان را نبندید و به حقایق و قضایا با وجدان بیدار و نترس چون "غبار" برخورد نمایید. همین چند روز قبل چندین گور دستجمعی از دشت چمتلۀ کابل پیدا شد که گفته می شود مربوط به دوران حکومت خونبار مجاهدین است. اکنون بدون اگر و مگر صاف و ساده بگویید، کدام دوره را سیاه تر و شبیه به قانون جنگل می نامید، دولت کانتینری را یا امارت سیاه طالبی را؟ وقتی در هر کوچه و پسکوچه، امارتی بر پا باشد و هر تنظیم قانون خود را مدار اعتبار بداند و آن را تطبیق کند و به دستور خود صدها تن را در کانتینرها کباب کند، کدام یکی را می توان قانون جنگل و دورۀ سیاه نامید؟ چرا نباید هر دو دوره را دو روی سکۀ جنایت و خیانت نامید؟


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(7) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


د نړۍ \\\"ستره دموکراسی\\\" که ستره بیوزلی؟
[اجتماعی]
 

د نړۍ "ستره دموکراسی" که ستره بیوزلی؟

د هندوستان د ګجرات ایالت په راجکوټ کې پوجا چوهان چې 22 کاله عمر لری، jpgد خواښې د کورنۍ د ظلم او زورزیاتی له کبله په اعتراض لاس پورې کړ. خواښې او د خواښې کورنۍ یې تل هغه وهله او ټکوله او پیغور یې ورکاوه چې ولې دې له ځانه سره "جهیز" کم راوړی دی. پوجا چوهان هم په نیمه بربنډ حالت کې ښار ته راووتله او په دې توګه یې د خواښې د کورنۍ په وړاندې خپل اعتراض په ډاګه کړ.

دا د "سترۍ دموکراسۍ" یوه کوچنۍ بیلګه ده چې پر میرمنو تیریږی. په هندوستان کې داسې زیاتې نجونې شته چې د جهیز له کبله تر پایه واده کولای نشی. داسې زیاتې بیوزلې کورنۍ به ووینئ چې د ژوندی پاتې کیدو لپاره څه نه لری، جهیز او واده خو لا لیرې خبره ده. دا هماغه "ستره دموکراسی" ده چې په سلګونو زره انسانان د سړکونو پر سر نړۍ ته راځی، خپل ژوند د هماغه سړک پر سر تیروی او د هماغه سړک پر سر خپلې سترګې له نړۍ څخه پټوی. هغوی هیڅکله د کور فکر هم په سر کې درلودلای نشی. هماغه "ستره دموکراسی" چې عیسویان په کې لا تر اوسه یوازې د "جمعه دار" دنده درلودلای شی، ښایی ټول داسې نه وی، خو زیاتره عیسویانو ته همدا دنده ورکول کیږی.

د هند له یو ملیارډ څخه زیات نفوس په خپله په هغه هیواد کې د بیوزلۍ څرګندونه کوی. د دې لپاره چې یو ریکشاوان (یو ډول نقلیه وسیله) 40 یا 50 کلدارې لاس ته راوړی، دې ته چمتو دی چې درې یا څلور ګړۍ ستاسې په انتظار کې پاتې شی، تر څو تاسې بیرته خپل ځای یا هوټل ته ورسوی. بیوزلی د هند انځور دی، خو تاسې یې یو وار فلمونو او ډرامو ته پام وکړئ. هندی فلمونه او ډرامې چې زموږ د هیواد کوچنیان، ځوانان او سپین ږیری یې روږدی کړی دی، د هند داسې انځور وړاندې کوی چې ته به وایی د جنت یوه برخه ده. ښکلی ښارونه، پارکونه، لوکس کورونه او موټرې، ښکلی ځوانان او پیغلې، مینه، عشق، کالج، یونیورسیټی، سندرې او داسې نور، خو د هند اصلی واقعیت څه شی دی. اصلی واقعیت یې د پوجا چوهان په څیر سلګونه زره میرمنې، نجونې او ځوانان دی چې د یوې مړۍ ډوډۍ د پیدا کولو لپاره له سهاره تر ماښامه سرګردانه، دې خوا او ها خوا ځی او راځی. کاشکې هغه لوکس ژوند چې په هندی سریالونو او ډرامو کې انځور کیږی، واقعیت درلودای، لږ تر لږه خلک به په واقعی ژوند کې له دومره زیاتې لوږې سره مخامخ نه وای، خو همدا هندی فلمونه او سریالونه دی چې له هندی ټولنې څخه غلط انځور وړاندې کوی. ټول داسې فکر کوی چې هندوستان یعنې پریم، پیار، محبت، عشق او ښه ژوند. هندی فلمونه او سریالونه د مخدره توکو په څیر د ځوانانو روح تسخیروی، ښایی د افغانستان په سلو کې 90 ځوانان اصلاً د پوجاچوهان له کیسې سره نااشنا وی، ځکه هغه هندی فلمونه چې دلته راځی، په هغې کې داسې انځورونه نشته. ځوانان له هندوستان څخه د پورتنیو مفاهیمو تصور لری او بس.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(4) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


شروع امتحانات سمستر اول
[اجتماعی]
 

شروع امتحانات سمستر اول

دو سه روزی به شروع امتحانات سمستر اول نمانده است و باید برای آن آمادگی بگیرم. فکر می کنم درین مدت وقت زیادی برای به روز کردن وبلاگ پیدا نکنم، اما آخرین تلاشم را به خرج خواهم داد که در صورت امکان چیزی بنویسم. به هرحال، دو هفته ی کاملاً مصروف و خسته کن را پشت سر خواهیم گذاشت. کاش پوهنتون کابل با شیوۀ جدید امتحان گرفتن آشنایی می داشت. استادان با شیوۀ کلاسیک از دروسی امتحان می گیرند که چهل سال قبل یا نوشته اند یا تدریس کرده اند. هر استاد معمولاً ده سؤال می آورد و استادانی هم وجود دارند که پنج سؤال می آورند. حال تصورش را بکنید که محصلین با کدام روحیه به سوی امتحانات می روند.

استادان ما که اکثر شان صاحب دکتورا اند، متأسفانه با همان شیوۀ کلاسیک به تدریس می پردازند (به استثنای یک استاد) و با همان شیوه امتحان می گیرند. خدا عاقبت ما را به خیر کند. محصلانی را هم سراغ دارم که در این چهارونیم ماه جز سه یا چهار بار بیشتر پا به محوطۀ پوهنتون نگذاشته اند و حال آمده اند که امتحان هم بدهند! ببینیم چه می شود.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(3) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


از شاهکار های رسانه ای!
[فرهنگی]
 

از شاهکار های رسانه ای!

تلویزیون خصوصی طلوع در آخرین اقدام خود در قسمت سانسور سریال ها، به سانسور مجسمه ها و بت ها که معمولاً در معابد هندوها وجود دارند، اقدام نموده است. هیچ باورم نمی آمد که مسوولان تلویزیون طلوع به این کار مسخره و در عین حال توهین آمیز به مذهب بودایی و یا هندو دست بزنند. اما متأسفانه این کار واقعیت دارد. در پشتو ضرب المثلی وجود دارد که می گوید: "یا نه کوی یا د خره کوی" که شباهت زیاد به ضرب المثل دری "نه به آن شوری و نه به این بی نمکی" دارد. یا از آن برنامه های هاپ و موج ها و لس و... و یا از این سانسورهای خنده آور. چند ماه قبل ضمن تماشای تلویزیون طلوع به سانسوری برخوردم که مرا به حیرت واداشت، آن سانسور هیچ همخوانی با نشرات و پالیسی تلویزیون نداشت. می دانید، چه را سانسور کرده بودند؟ قسمتی از شکم "تَرکان" خوانندۀ مرد را که اهل ترکیه است!!!

هیچ عقلم قد نمی دهد که چرا باید سانسوری از این نوع را در تلویزیون ها (به ویژه تلویزیون هایی که فکر می کنی در همچو شرایطی تا اندازه ای پیشرو و مترقی اند) به سلیقه های شخصی خود اعمال داشت؟ اگر پیروان مذهب هندو یا سایر مذاهب در برنامه های تلویزیونی شان، مسجد و یا ملا را سانسور کنند، محشری بر پا نخواهد شد؟ همانطوری که همواره شاهد بوده ایم؟ و گذشته از اینها، آیا هموطنان اهل هنود ما که در کشور زندگی می کنند، چرا باید با این نوع سانسور های ملانصرالدینی به مذهب شان توهین صورت بگیرد؟ آیا آنان حق ندارند که اسلام و رسوم آن را به تمسخر بگیرند؟ چرا باید این حق را از آنان گرفت؟

تلویزیون طلوع در قرن بیست و یک که جامعۀ جهانی، گوش ها را بخاطر جهانی شدن و گلوبلایزیشن کر نموده است، به سانسوری از نوع طالبانی دست می زند. ای کاش زمان جهادی ها و طالبان می بود که می گفتیم، پروایی ندارد، اما ما در اوضاع و شرایط متفاوت از آن زمان زندگی می کنیم و حق نداریم که به مذهب دیگران توهین نماییم، مخصوصاً به اقلیت های کشور. این یک برخورد شوونیستی و فاشیستی در مقابل اهل هنود است. روزی یکی از هموطنان هندوی ما در تلویزیون لمر در رابطه با سرود ملی اظهار داشت که چرا تمام اقوام دیگر در سرود ملی ذکر شده اند، اما از اهل هنود ذکری به میان نیامده است؟ او علاوه نمود، مگر ما مانند دیگران کشور را فروخته ایم، خیانت کرده ایم، دزدی و آدمکشی و قتل و غارت کرده ایم و یا بر ناموس مردم تجاوز کره ایم که اشاره ای به اهل هنود در سرود ملی نشده است؟ و او چه راست می گفت. دیگران همه بدون استثنا اعمال فوق را مرتکب شده اند و یگانه کسانی که از خیانت ها و جنایات به خصوص سه دهۀ گذشته سرافراز بیرون می آیند، مربوط به اهل هنود اند.

و سانسور تلویزیون ها یک ویژه گی دیگر هم دارد: هرگاه نامی از جنایتکاران ببری، فوراً آن را با "بیپ" سانسور می کنند. وقتی فردی نام جنایتکاری را بر زبان می راند، حتماً مسوولیت آن را هم بر دوش می گیرد، اما چرا طلوع باید آن نام را سانسور کند، در صورتی که مدعی است عقاید و آرای مطرح شده متعلق به تلویزیون نیست؟

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


لګول شوی اور د پاکستان خپله لمن ونیوله!
[سیاسی]
 

لګول شوی اور د پاکستان خپله لمن ونیوله!

لال مسجد هغه نوم دی چې ښایی ټول ورسره اوس اشنا وی. jpgهغه جومات چې پاکستانی طالبان ورڅخه د ترهګریزو بریدونو په توګه کار اخلی. له درې ورځو راپدیخوا جومات د پاکستانی پولیسانو تر محاصرې لاندې دی او تر اوسه لږ تر لږه شل تنه د جومات په شخړه کې وژل شوی دی. تیره شپه د لال جومات مشر (مولانا عبدالعزیز) په داسې حال کې د پاکستان د امنیتی چارواکو لخوا ونیول شو چې تر برقعې لاندې، بنګړی په لاس و! او په دې توګه یې د جهاد لپاره خپل غیرت نورو ته په ښه توګه په ډاګه کړ.

دا هغه اور و چې د پاکستان دولت له تیرو دیرشو کالو راپدیخوا په افغانستان کې بل کړی او د اسلام او دین په نوم یې په زرګونو افغانان تر خاورو لاندې کړل. اوس هماغه اور د پاکستان خپله لمن نیولې او ښایی د هرې ورځ په تیریدو سره د دې اور کړۍ نوره هم پراخه شی. همدا پرون د پاکستان پر پوځ دوه ځانمرګی بریدونه تر سره شوی دی. پاکستان په 1947 کال کې له هند څخه د اسلام د نوم لاندې جلا شو. له هماغه پیل څخه د جلا کیدو پر مهال له پنځه ملیونو څخه زیات کسان د بنسټپالۍ په اور کې وسوځیدل. هماغه بنسټپالی د پاکستان د آی اس آی په رګونو کې لا تر اوسه جریان لری، له دې کبله د پاکستان مشرتابه له اسلامی بنسټپالۍ پرته خپلې واکمنۍ ته دوام ورکولای نشی.

په 1354 کال کې کله چې د افغانستان اخوانیانو د داود خان په وړاندې د بلوا هڅه وکړه او په خپل کار کې پاتې راغلل، پاکستان ته وتښتیدل او هلته د آی اس آی په غیږه کې لوی شول. پاکستان ته د افغانستان د اخوانیانو ورتګ، پاکستانی چارواکو ته ښه زمینه برابره کړه تر څو د هغوی په لاس  افغانستان د بنسټپالۍ په اور کې وسوځوی. افغانستان له 1992 کال راپدیخوا تر 2001 کال پورې د هغه اور په لمبو کې چې پاکستان بل کړی و، وریت شو، خو هغه اور کرار کرار پاکستان ته هم مخه وکړه. د لال مسجد شخړه د بنسټپالۍ په اور کې د پاکستان د سوځولو پیلامه ده، ځکه دا جومات د پاکستان په پلازمینې (اسلام اباد) کې پروت دی چې تر څنګ یې د نجونو لپاره "جامعۀ حفصه" هم موقعیت لری. د پاکستان په تاریخ کې دا لومړی وار دی چې په دې اندازه نجونی د نارینه تر څنګ په اسلامی لاریون کې برخه اخلی او د کلاشنکوف او ډنډو د استعمال خبره کوی. یوې پیغلې بی بی سی سره په مرکې کې وویل: "موږ خو څه پنجابیان نه یو چې سکولونو (ښوونځیو) او کالجونو ته ولاړې شو، موږ جهاد کوو، موږ ته دلته باقاعده طور باندې ټرینینګ راکول کیږی." هغې زیاته کړه: "زموږ مشر وویل چې زه پر پټان (پښتون) ډاډه یم". او دا په داسې حال کې ده چې د هغوی مشر (مولانا عبدالعزیز) په خپله پنجابی دی! هغه طالبان چې په جومات کې ځای پر ځای شوی، په تیرو څو میاشتو کې یې په څو ترهګریزو اعمالو لاس پورې کړی و. د پولیسو پر حوزې باندې د هغوی برید د دې لامل شو چې خبره لویه شی او د پاکستان دولت د هغوی پر ضد جدی ګامونه پورته کړی.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


آیا مولانا جلال الدین بلخی، ایرانی تبار است؟
[اجتماعی]
 

آیا مولانا جلال الدین بلخی، ایرانی تبار است؟

jpgابوریحان البیرونی را از ما گرفتند. گفتند: ایرانی است و ما چیزی نگفتیم، بعد ابن سینای بلخی را ایرانی نامیدند، باز هم ما خاموش بودیم. وقتی نوبت به سیدجمال الدین افغانی رسید، گفتند، او هم ایرانی است و متعلق به افغانها نیست! و در ایرانی دانستن ناصر خسرو که اصلاً شکی ندارند. سلسلۀ این "انسان دزدی" ها ادامه یافته و نام های دیگری را بر آن می افزایند. از آنجایی که افغانها در سه دهۀ گذشته زیر یوغ جنگ ها کمر راست نکردند، خدا هم به "ایرانیان" فرصت داده و وقت را غنیمت شمرده، افتخارات ما را می ربایند.

"شهروند" سایت ایرانی است که از کانادا به همت ایرانیان روشنفکر راه اندازی شده است. این سایت ستونی دارد که برزو ابراهیمی بنام "منم موافقم" در آن نوشته های طنزگونه اش را منتشر می نماید. اما این بار ما (افغانها) با او موافق نیستیم. او مولانا جلال الدین محمد بلخی را در شمارۀ جدید شهروند، ایرانی نامیده و وزارت ارشاد ایران را متهم به بی غوری نموده(چون سال، سال مولاناست) و علیه ترکیه که آن را متعلق به ترکیه می داند، به اصطلاح احتجاج نموده است. وقتی شووینست های ایرانی به این کار دست می زنند، جای گله و شکوه نیست، اما وقتی کسانی که خود را روشنفکر می نامند و افتخارات کشور دیگری را به نام خود جا می زنند، این دیگر شایسته و درخور روشنفکر بودن نیست و روشنفکر بودنش را به زیر سؤال می برد. چرا وقتی ترکیه او را متعلق به خود می داند، ایرانیان برافروخته می شوند، اما چرا نباید افغانها علیه این "انسان دزدی" احتجاج ننمایند؟ در ویکی پیدیا آمده است که مولانا در بلخ یکی از ولایات شمالی افغانستان متولد شده که به مولانای بلخی و رومی مشهور است و جالب اینست که برخی از ایرانی ها،  او را "بلخی" خطاب می کنند!

این درست است که قلمبدستان و شاعران خودفروختۀ افغانستان برای جبین سایی به درگاه رژیم آخوندی ایران، هر چتلی آن رژیم را به روی خود می پاشند و در همچو مواردی آب از آب تکان نمی خورد، اما این به آن معنا نیست که روشنفکران ایران نیز به عین کار دست بزنند. چه فرقی میان رژیم آخوندی و روشنفکران آزادۀ ایران وجود خواهد داشت، اگر به هویت متفکران کشور دیگری احترام نگذارند و در صدد بی هویت ساختن اندیشمندان گردند؟ اگر برزو ابراهیمی، مولانا را متعلق به ایران می نامد (که قابل مذمت است)، چرا دست اندرکاران دیگر شهروند و به ویژه آقای حسن زرهی علیه آن موضع نگرفته اند؟ آیا این به آن معنی است که اعضای هیئت تحریریۀ شهروند نیز با نویسندۀ محترم موافق اند؟ اگر چنین باشد، بهتر است به این ضعف و کمبود به عنوان روشنفکران آزادۀ ایران رسیدگی نمایند. اگر ما به طور مثال شاملو را متعلق به افغانستان بدانیم، کدام درد ما را دوا خواهد کرد، وقتی خود ما تحت سلطۀ امپریالیزم امریکا قرار داریم و گرگان مذهبی بر ما حکومت می رانند. این مثال عیناً در مورد ایران نیز صادق است. چرا باید مولانا را ایرانی دانست؟ بهتر است در همچو اوضاع و احوالی به درد ملت ایران رسیدگی نمود و انرژی خود را در راه افشای ستم بر ملت ایران صرف نمود. آفتاب را با دو انگشت نمی توان پنهان کرد، مگر اینکه چشمان خود را بست!

 

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(16) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


وقتی خرگوش تحویلدار زردک باشد!
[سیاسی]
 

وقتی خرگوش تحویلدار زردک باشد!

بر اساس گزارش سازمان ملل متحد، افغانستان با 90 درصد تولید هرویین جهان در صدر تمام کشورها قرار دارد. و این درحالیست که 37 کشور جهان برای کمک به افغانستان شتافته تا آن را از ورطۀ تروریزم، مواد مخدر و ناامنی نجات دهند.

اگر از نیات کشورهای کمک کننده و در رأس آن ایالات متحده بگذریم و به تنها مسایل عادی و مدیریتی جامعۀ جهانی نگاهی بیاندازیم، دفعتاً ابیات "خشت اول گر نهد معمار کج/ تا ثریا می رود دیوار کج" به ذهن انسان خطور می کند. جامعۀ جهانی و دولت افغانستان، کسی را در رأس مبارزه علیه مواد مخدر به کار گماشته اند که خود از قاچاقبران مشهور هرویین و تریاک در کشور ما به حساب می رود (آقای دگر جنرال(!) داود داود)، معین مبارزه با مواد مخدر در وزارت امور داخله. وقتی شما خرگوش را تحویلدار زردک نمایید، از خرگوش چه توقع دارید که زردک را نگاه کند؟ این کار عیناً در مورد قاچاقبر مشهور (داود) نیز صادق است که تا ربانی، مارشال(!) فهیم، جنرال(!) جرئت و تبهکاران دیگر ائتلاف شمال می رسد.

گذشتۀ قاچاق مواد مخدر توسط داود و باندش به سال های جهاد می رسد، جهادی که باندهای آدمکش جهادی را به ملیون ها دالر، آرگاه و بارگاه رساند. جنرال(!) داود، آمر لطیف، پیرمقل، آمر ربانی، مامور حسن، قوماندان بشیر، قاضی کبیر، مطلب بیگ، تورن جنرال(!) سبحانقل و ده ها "جنرال" و غیر جنرال دیگر در همان زمان جهاد از طریق قاچاق مواد مخدر و فروش احجار قیمتی از قبیل لاجورد، زمرد و لعل به پول های هنگفتی دست یافتند. سلسلۀ این قاچاق در دوران حاکمیت تنظیم های جهادی (1992-1996) به اوج خود رسید، زیرا این افراد حاکمان بلامنازع در مناطق خود بودند. طالبان هم تا آخر عمر کوتاه و ننگین شان نتوانستند به بدخشان برسند، به همین خاطر قاچاق مواد مخدر به وسیلۀ افراد فوق الذکر کماکان ادامه داشت.

کنفرانس بن و آمدن دوبارۀ ائتلاف شمال به قدرت، قاچاقبران مواد مخدر را بیش از پیش جری تر ساخت، زیرا این بار در پناه قانون و متحدان امریکایی و انگلیسی با خاطرجمعی زیاد به تولید و قاچاق مواد مخدر شروع کردند. مرزبانان آنسوی دریای آمو از زمان طالبان، متحدان اصلی افراد این سوی مرز بوده، لذا در انتقال آن به آنسوی مرز با مشکلی مواجه نمی شوند. از آنجاییکه تمام افراد فوق الذکر در رأس ارگان های دولتی (از وزارت گرفته تا معینیت و والی و قوماندان امنیه و ولسوال وغیره) قرار دارند، احساس هیچ خطری نکرده و با فراغبالی به این کار مشغول اند. و بر همگان روشن است که این افراد در رده های بالایی دولت با چه کسانی ارتباط دارند. ده ها لندکروز شیشه سیاه در پناه پولیس، مواد مخدر را از اینسوی دریای آمو به آنسو انتقال می دهد. به همین خاطر است که این افراد از سوی مردم در کنار جنگسالاران به نام بنگسالاران نیز مشهور شدند.

و جالب این است که همین جنرال(!) داود همه روزه از "دستگیری"(!) ده ها تن مواد مخدر و بعد به آتش کشیدن آن در پیشروی مطبوعات لاف می زند. و جالب تر از آن اینست که سازمان ملل اعلام می کند، فیصدی تولید مواد مخدر در افغانستان به تناسب سال های گذشته بالا رفته است. چرا نباید فیصدی آن بالا برود؟ وقتی مردم راه دیگری برای گذراندن زندگی ندارند و فساد اداری در تاروپود دولت تنیده است و قاچاقبرانی چون داود به سراغ نابودی مزارع شان می رود، چه راهی برای زنده ماندن و بدست آوردن لقمه نانی به مردم باقی مانده است، جز تولید مواد مخدر؟

یادداشت: جنرال(!) داود که تا صنف هفت درس خوانده، در سال 1381 از لیسۀ ابوعثمان تالقانی ولایت تخار سند فراغت صنف دوازده را بدست آورده است.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(1) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


ولسمشر یې هم په غوسه کړ!
[سیاسی]
 

ولسمشر یې هم په غوسه کړ!

د ناټو او ائتلاف په ګډو عملیاتو کې یوازې د تیرې اونۍ په ترڅ کې له 90jpg څخه زیات ملکی وګړی وژل شوی چې زیاتره یې د هلمند په نارامه ولایت کې له منځه تللی دی. د افغانستان دولت او په ځانګړی توګه د هیواد ولسمشر په کراتو ویلی وو چې ناټو او ائتلاف ځواکونه باید له عملیاتو څخه وړاندې له افغان ځواکونو سره په همغږۍ کې خپل عملیات تر سره کړی، خو داسې ښکاری چې هغوی د ولسمشر په خبره غوږ هم نه ګروی.

کله چې د طالبانو د جهالت رژیم ړنګ شو او بهرنی ځواکونه افغانستان ته راغلل، داسې تمه کیده چې دوی به د امنیت د خوندی کولو تر څنګ، طالبان او د طالبانو ملاتړی او روزونکی هم په خپل ځای کښینوی، خو نه یوازې دا چې امنیت یې خوندی نه کړای شو، بلکې د هرې ورځ په تیریدو سره طالبان د خپلو ملاتړو تر پناه لاندې لاپیاوړی شول. په دې منځ کې تر ټولو بوږنوونکې خبره خو دا ده چې د دې پر ځای چې ترهګران له منځه یووړل شی، عام او ملکی وګړی د بهرنیو ځواکونو په بمباریو او عملیاتو کې وژل کیږی.

د ائتلاف او ناټو ځواکونو په لاس د بې ګناه افغان وګړو وژنه په خپله د دې ځواکونو اصلی او غیرانسانی ماهیت په ډاګه کوی، ځکه هغو کسانو ته چې د انسانانو ژوند ارزښت ولری، هیڅکله په داسې بیرحمانه او وحشیانه توګه پر ملکی وګړو بمباری او ډزې نه کوی. دا بمبارۍ او ډزې باید زموږ هر هیوادوال ته ښودلی وی چې بهرنی ځواکونه په افغانستان کې یوازې خپلې ګټې تعقیبوی، هغوی ته د دې ګټو د لاس ته راوړلو په لار کې د بې ګناه افغانانو وینې تویول د یو ګوټ اوبو څښلو څخه هم اسانه ښکاری. دا څوم وار دی چې ملکی وګړی او په ځانګړی توګه ماشومان او ښځې د ناټو او ائتلاف ځواکونو د ډزو او بمباریو ښکار کیږی. دا وار خو یې ان د ولسمشر غوسه هم راپارولې او هغوی ته یې ګوت څنډنه کړې چې په راتلونکې کې داسې کار تکرار نشی، خو موږ او تاسې پوهیږو چې کاشکې چا د هغه په خولې پیاز هم سپینولای.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


حذف جرم یا مجرم ؟
[اجتماعی]
 

حذف جرم یا مجرم ؟

په تیرې اونۍ کې د چهارشنبې او پنجشنبې په ورځ په ایران کې پنځه تنه ځندۍ شول. دوه تنه یې د مخدره توکیو د قاچاق کولو په تور د کرج په دوه بیلابیلو سیمو کې د خلکو په وړاندې ځندۍ شول. له درې پاتې کسانو څخه یو یې هم د چهارشنبې په ورځ په اوین کې اعدام شو. مسلم هم 23 کلن ځوان و چې له یوې میرمنې سره د عشقی اړیکې او د هغه د خاوند د وژلو په تور ځندۍ شو. دریم ځندۍ شوی محسن نومیده چې پر هغه باندې هم د وژلو تور و.

د ایران اسلامی رژیم له زیږیدو راپدیخوا په زرګونو انسانان ځندۍ کړی دی چې زیاتره یې د ایران ازادی غوښتونکی انقلابیان وو. ایران په داسې حال کې غیر انسانی اعدامولو ته دوام ورکوی چې له اسلامی حقوق بشر څخه خبرې کوی. څو کاله مخکې هم ایرانی رژیم څو تنه تنکۍ نجونې ځندۍ کړې تر څو خلک وډاروی. د ایران په څیر مذهبی دولتونه د انسانانو له وینې تویولو څخه نه مړیږی او تنده یې نه ماتیږی. هغوی د انقلابی نجونو او هلکانو له اعدام او وژلو څخه خوند اخلی. وړاندې له دې چې نجونې ځندۍ کړی او یا هغوی په مردکیو وولی، پر هغوی تیری کوی تر څو "جنت" ته ولاړې نشی.

لاندینې متن له "روشنگری" سایټ څخه اخیستل شوی، د لیکونکی نوم یې څرګند نه دی، کوم چا د نظرونو په برخه کې دا لیکنه کړې ده.

حذف جرم یا مجرم ؟

امروز روزنامه اعتماد را می خواندم. اعدام دو قاچاقچی مواد مخدر jpgدر مقابل چشمان مادر - خواهر و همسرشان. جزئیات خبرش را که خواندم سرم گیج رفت. مجاز!ات در همه جوامع انسانی وجود دارد و باید هم باشد. اما هدف اصلی از مجازات کردن مجرم، پیشگیری از وقوع مجدد جرم و در مرحله بعد اصلاح مجرم می باشد.

تجربه نشان داده است که کشتن خریداران و فروشندگان مواد مخدر در ایران تاثیر چندانی بر توقف یا کاهش این جرم نداشته است. اعدام قاچاقچی اساساً فرصت اصلاح و هدایت مجرم را از بین می برد و دیگر زنده نمی ماند که بخواهد بعداً با تحمل کیفر و اصلاح شدن به عنوان یک انسان شریف به جامعه باز گردد. وانگهی مجازات باید انسانی باشد. کشتن یک انسان آنهم در مقابل چشمان مادر و خواهرش کجایش انسانی است؟

می گویند اعدام در ملاءعام برای تنبیه مجرمین و درس عبرت گرفتن دیگران است. مگر جز مردم شریف و عادی و کودکان معصوم، کس دیگری هم در خیابان هست که بخواهد درس عبرت بگیرد؟ مجرمین باسابقه و کسانی که قاعدتاً باید عبرت بگیرند در زندان هستند. پس چرا چوبه های دار را برای عبرت آنها در سر راه کودکان دبستانی بر پا می کنند؟ دیدن صحنه کشتن یک انسان روح کودکان ما را می کشد و مردم عادی را روانی می کند. در کشورهای مترقی جهان حتی نشان دادن فیلمهای ناراحت کننده محدودیت شدید دارد چون مردم را افسرده می کند. در کشور ما سر چهار راهش آدم می کشند.

آمارها نشان می دهد که صدها هزار نفر در ارتباط با مواد مخدر در زندانهای کشور هستند. وقاحت دست زدن به معامله تریاک و هروئین و مصرف سایر مواد نشئه زا مانند حشیش و قرصهای نشاط انگیز در ایران از بین رفته است و تعداد کسانی که حاضرند برای رسیدن فوری و راحت به ثروت و یا دور شدن از رنجها و بدبختی های زندگی به سراغ خرید و فروش یا مصرف مواد مخدر بروند روز به روز بیشتر می شود. کشتن مجرمین فقط ظاهر مسئله را حذف می کند و جرم همچنان در جامعه باقی می ماند و تکرار می شود.

در همه عمرم حتی از شنیدن نام مواد مخدر نفرت داشتم اما سرنوشتم این بود که بخشی از سالهای زندانم را در کنار قاچاقچیان مواد مخدر بگذرانم. بعضی از آنان دوستان بسیار خوبی برای من بودند و محبتشان را هیچگاه فراموش نمی کنم. شکی ندارم که اگر فریدون - کاووس - زریر - داریوش و حسن آزاد شده باشند (که تا حالا حتماً شده اند) یک زندگی شرافتمندانه ای را شروع کرده و ادامه می دهند. اگر عثمان را به جرم فروش سیصد کیلو تریاک اعدام نمی کردند و زنده بود مطمئن هستم او هم از گذشته اش فاصله گرفته بود و الان کنار مینای کوچکش (که تا لحظه اعدام آرزوی دیدنش را داشت و ندیدش) و زن بیچاره اش زندگی ساده و آبرومندانه ای داشت. باید به مجرمی که در زندان تنبیه و اصلاح شده است فرصتی دوباره برای شروع یک زندگی شرافتمندانه داد.

********

ساعت 6 صبح وقتی بنزهای الگانس پلیس با سرعت فلکه پنجم فدیس را محاصره کردند، سربازان روی داربست از قبل آماده شده طناب دار را حلقه زدند تا مرد 40ساله یی که متهم به قاچاق مواد مخدر بود به دار آویخته شود. درست زمانی که همه چیز برای رأی حکم آماده بود، 2 زن ناله کنان به محل آمدند و خواستار توقف اجرای حکم اعدام شدند. این دو که خواهر و مادر مرد اعدامی بودند، مویه کنان اصرار می کردند که مرد محکوم به مرگ بی گناه است، اما آنان بلافاصله توسط ماموران پلیس از محل دور شدند.

عقربه های ساعت 30/6 صبح را نشان می داد که به دستور دادستان فرهادی - دادستان کرج- مردی پشت بلندگو قرار گرفت و سربازان مرد اعدامی که لباس یکدست سفید بر تن داشت را روی چهارپایه قرار دادند. در این حال مرد اعدامی خطاب به مسوولان گفت، من نمی خواهم بمیرم و این مرگ حق من نیست. او گفت: مقصران افراد دیگری هستند. او در حالی که به مردم لبخند می زد، گفت: بگذارید برای آخرین بار مادر و خواهرم را ببینم و آنها شاهد به دار آویخته شدن من باشند. از مادر و خواهرم می خواهم که ناراحت نباشند و گریه نکنند. سرباز جوان چهارپایه را از زیر پای او پرت کرد و عقربه عمر مرد اعدامی روی 35/6 برای همیشه متوقف شد و کفش هایش یک به یک از پای او افتاد.

عقربه های ساعت که به 30/7 رسید، دومین طناب دار روی داربست حلقه زد تا دومین قاچاقچی آخرین لحظات عمرش را سپری کند. مرد لاغراندام تحت الحفظ ماموران و در میان چشمان بهت زده مردم و گریه های زنی که گفته می شد همسر او است، به سمت طناب دار هدایت شد. او چند ثانیه یی در برابر رئیس دادگاه انقلاب توقف کرد و گفت: سران باند ما هنوز اعدام نشدند و در زندان هستند. سپس مردان نقاب پوش، روی داربست و دو طرف طناب دار ایستادند و مرد اعدامی در حالی که عکس فرزندانش را در دست داشت به سمت طناب دار رفت و با دستان خودش طناب را دور گردنش انداخت.

در حالی که مردان نقاب پوش، چهار پایه را از زیر پای صفدر کشیدند او از طناب آویزان شد، ناگهان دستانش را به سوی طناب برد تا خود را نجات دهد، تلاش صفدر و نفس های محکمش مانع مرگ زودهنگام او شد و در حالی که بی حال شده بود، ماموران بار دیگر او را بالا گرفتند و طناب را محکم کردند و عقربه های زندگی او روی ساعت 45/7 متوقف شد.

www.roshangari.net

 

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]



 
This Weblog's theme [Love is blue] Designed by Mahdi Yousefi for ParsiBox