[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

  عشق و آزادی
سیاسی، اجتماعی، فرهنگی

[وبلاگ راهنما]
[وبلاگ طرفداران]

 

دسته بندی مطالب

 

لینکستان

 

نظر سنجی

 

آرشیو وبلاگ

 

نویسندگان

 

تابلو نظرات

 

آمار وبلاگ

امروز:101
دیروز:227
این ماه:700
امسال:17833
کل بازیدها:73515

کل پستها:139
کل لینکها:26
کل نظر سنجیها:1
کل لوگوها:1
 

لوگوهای وبلاگ

جهان سرمایه باید نابود شود

 

طراح قالب


 
کدام انسانیت؟
[سیاسی]
 

کدام انسانیت؟

تا زمانی که در روی کرۀ زمین حتی یک انسان از بی نانی، بی خانمانی و بی دوایی جان می سپارد، نمی توان دم از انسانیت و حقوق بشر زد. کشورهای امپریالیسی با شعله ور نمودن جنگ ها در اقصی نقاط جهان، سرمایه های مادی و معنوی را از کشورهای جهان سوم می ربایند و با بی رحمانه ترین شکل به استثمار تهیدستان می پردازند و بعد صحبت از جنگ ملت های متمدن و غیرمتمدن به میان می آورند. این چگونه تمدن و جامعۀ مدنی است که با دیدن مرده های ملیون ها انسان در افریقا و آسیا لحظه ای خواب شان پریشان نمی شود؟ هر جا برای غارت مساعد باشد،  همه دست به دست هم می دهند و برای تسخیر آنجا زیر نام دموکراسی و آزادی نیرو می فرستند و در راه آوردن دموکراسی دروغین و کاذب، هزاران انسان را از دم تیغ می گذرانند. هر کسی هم که با آن مخالفت نمود، آن را متهم به تروریست (حساب تروریستان مذهبی از این معادله خارج است) نموده و به این شکل صدای آزادیخواهان را در گلو خفه می کنند. این چگونه انسانیت و حقوق بشر است که هر سال ملیون ها انسان در روی کرۀ زمین بخاطر نداشتن لقمه نانی به کام مرگ می روند، اما وجدان های کرخت و بی احساس را تکانی هم نمی دهد. فقط نگاهی به عکس زیر کافی است که انسان های باوجدان را تکان دهد و به دروغ بودن دموکراسی اهدایی، جامعۀ مدنی و تمدن امپریالیست ها پی ببرد و به آن تف بیاندازد.

jpg

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(3) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


روز مادر
[اجتماعی]

 

نن د غبرګولی څلورویشتمه د مور ورځ ده. موږ په داسې حال کې دا ورځ لمانځو چې د هیواد په ګوټ ګوټ کې هره ورځ زرګونه میندې د ټوپکسالارانو د زورزیاتی له کبله خپل ځانونه له لاسه ورکوی او یا پرې تیری کیږی، زرګونه میندې د وروسته پاتی دود قربانی کیږی، زرګونه میندې د کور په انګړ کې بندیوانې دی او په زرهاو زره د افغانستان په څیر دوزخ کې خپلې شپې سبا کوی.

د دې ورځې د لمانځلو په ویاړ د ایرانی شاعر رضافرمند دوه لنډ شعرونه د افغانستان او د نړۍ ټولو زیارګاللو میندو ته ډالۍ کوم.

 

دردا که در حیات تو مادر                                                                      

جانوران!

زندگی را تصرف کرده بودند                                              jpg

و تو را مثل آزادی

به هیچ می شمردند

دردا که در حیات تو مادر

جانوران!

کلمه،

-این بزرگترین پنجره ها را-

به روی تو بستند

فراست ات را به هیچ گرفتند

پرسش هایت را نکوهش کردند

و زیبایی ات را گناه دانستند

دردا که در حیات تو مادر

جانوران!

زندگی را تصرف کرده بودند!

 «     «     «

در جامعۀ وحشی

مادرم

صدای اش رسمی نبود

سؤال اش رسمی نبود

زیبایی اش رسمی نبود

در جامعۀ وحشی

حق عظیم الهی مادرم

اطاعت بود.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(1) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


دو قربانی در یک هفته!
[سیاسی]
 

دو قربانی در یک هفته!

نخست څانګه آماج گویندۀ تلویزیون خصوصی شمشاد در کابل و بعد ذکیه ذکی مدیر مسوول رادیو صلح در پروان.

در کشور ما قتل، اختطاف، تجاوز، سربریدن، دزدی و صدها کار غیرانسانی دیگر jpgبه امر روزمره مبدل شده است. هر گاه این کارها در کشورهای دیگر اتفاق بیافتند، توجه تمامی رسانه ها از چاپی گرفته تا الکترونیک را به خود معطوف می دارد و غوغا و جنجال تمام کشور را فرا می گیرد. اما به افغانستان نگاه کنید. آماج را در خانه اش پرپر کردند، آب از آب تکان نخورد، نه صدایی، نه مظاهره ای و نه اعتراضی. هنوز هفته ای نگذشته بود که ذکی نیز به همان شکل قربانی شد. باز هم خاموشی، نه صدایی و نه اعتراضی.

وقتی شیما رضایی گویندۀ تلویزیون خصوصی طلوع دو سال قبل به شکل مرموز به قتل رسید، حتی کسی زحمت رسیدگی به پرونده اش را به خود نداد. وزیر اطلاعات و فرهنگ که باید به قضیه با جدیت برخورد می کرد، مصروف رفتن به خانقاه ها و قاچاق آثار تاریخی بود. از آن قتل مرموز نزدیک به دو سال می گذرد و بار دیگر ما شاهد به زمین افتادن دو گویندۀ دیگر می شویم. وزیر فعلی هم که فکر طالبانی و گذشتۀ کار کردن با حزب اسلامی تیزاب پاش (گلبدین رهبر این حزب قبل از کودتای هفت ثور بر روی دختران و زنان روی لچ در شهر کابل تیزاب می پاشید) دارد، به فکر این قتل ها نیست و شاید هم در دل با خود گفته باشد که خوب شد به خیر از شر لااقل دو زن خلاص شدیم!

زنان از جملۀ آسیب پذیرترین انسانها در کشوری چون افغانستان به شمار می روند. از یکسو سنت ها و رسم و رواج های به شدت عقب مانده و مسخره و از سوی دیگر مذهب با حاکمیت تفنگسالاران در هر jpgگوشه و کنار، آنان را بیشتر آسیب پذیر ساخته است. متأسفانه هیچ زنی نمی تواند خود را با هیولاهای فوق (سنت، مذهب و تفنگ) درگیر نماید. در صورت درگیر شدن، راهی جز گذشتن از جان را به روی خود نمی بینند و به گفتۀ ملالی جویا باید کفن بپوشند. این جنس آسیب پذیر وقتی از خانه پا به بیرون می گذارد، با هزار مشکل روبرو می شود. افراد، اتحادیه ها و مؤسساتی هم وجود ندارند که در صورت روبرو شدن با مشکلی از آنان حمایت نمایند. زن بدبخت(!) باید خود با نابسامانی ها بسازد و تمام مشکلات را تحمل نماید و وقتی پا از حد(!) خود بیرون بگذارد، به سرنوشت وحشتناکی دچار گردد. عجب منطقی! و این منطق می تواند فقط در سرزمین مردسالار تفنگدار حاکم باشد.

این قتل ها باید به مثابۀ زنگ خطری برای تمامی انسان های آزادیخواه و با وجدان تلقی گردد و باید قلم های شان را بخاطر دفاع از "جنس دوم" به کار بیاندازند. متأسفانه قلمبدستانی وجود دارند که هزار و یک لقب را در پس و پیش نام های شان یدک می کشند، اما هیچگاه قلم های شان برای این دردها و خون های ریخته شده به جولان نمی افتند. آنان در مدرنیزم و پست مدرنیزم غرق اند و صفحه ها را در توصیف و تعریف آن سیاه می کنند و از کنار قتل شیمارضایی، تجاوز بر رحیمه، تجاوز دستجمعی 11 تفنگدار وحشی جمعیت اسلامی بر زنی 22 ساله در بدخشان، معاوضۀ دختری با سگ  توسط یک قوماندان، خودسوزی صدها دختر در هرات و نقاط دیگر کشور، اختطاف دختران نوباوه توسط تفنگداران جهادی و غیرجهادی و بالاخره دو قضیۀ جدید به قتل رساندن دو زن با چشمان کلوخی و قلب های ساخته شده از سنگ می گذرند.

این وضعیت قابل تغییر نیست، مگر با مبارزۀ فعال و مشترک بخاطر رهایی انسانها از هر نوع بند، ظلم، تبعیض، تعدی و استثمار. حنای رهایی زنان توسط ب 52 رنگش را باخته است و راهی جز مبارزه بخاطر رهایی برای انسان های آزاده وجود ندارد.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(2) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


چرا چنین است؟
[اجتماعی]
 

چرا چنین است؟

هر روز باید با حادثه ای روبرو شوید که شما را ناراحت سازد. آیا این وضعیت تنها مختص به افغانستان است یا در کشورهای دیگر جهان هم می توان با آن روبرو شد؟ آیا دیگران نیز همه روزه شاهد بدبختی ها و کارهای غیرطبیعی اند که ما هستیم؟

هر لحظه مرگ: دیروز وقتی از پوهنتون برآمدم و به دفتر کارم می رفتم، با حادثه ای روبرو شدم که نزدیک بود به مرگ ما تمام شود. زمانی که از چهارراهی ملک اصغر می گذشتم، موترهای زیاد نظامی را پیشروی لیسۀ استقلال و هوتل سرینا مشاهده کردم، حتماً کسی به هوتل آمده بود که امنیتش را چنین گرفته بودند. از آنجا گذشتم، سوار موتر شدم. از وزارت خارجه گذشتیم، صدای آژیر موترهای پولیس به گوشم رسید. در همین اثنا موتری از دفتر سازمان ملل بیرون شد. بیرون شدن موتر از دفتر همزمان با رسیدن کاروان موترهای نظامی از سوی هوتل سرینا به این سرک بود. وقتی به عقب نگاه کردم که موترهای نظامی ساخت امریکا با سرعت تمام به سوی ما در حرکت اند. موتر نوع لندکروز نیز از دفتر برآمده و داخل سرک شد. این کار باعث شد تا موتر ما برک بزند. هنوز موتر متوقف نشده بود که صدای خطرناک برک گرفتن موترهای امریکایی بلند شد و متعاقب آن فیرهای هوایی صورت گرفت. شاید موترهای نظامی در حال عبور فکر کرده بودند، حملۀ انتحاری آنها را تهدید می کند. ما چانس آوردیم که راکبین موترهای نظامی افغان بودند و فیرهای هوایی کردند، اگر امریکایی ها می بودند، شاید موتر ما را هدف قرار می دادند.

سرش را پایین گرفته بود: او از کنارم گذشت. به سویش نگاه کردم، آشنا به نظرم آمد. همانطوری که به جلو می رفت، به زمین نگاه می کرد. او رفت و من هم با همصنفی هایم خداحافظی کردم و به یکی از تونس های پیش روی درب ورودی پوهنتون بالا شدم. از کافه تریای پوهنتون طبی گذشتم که باز هم او را دیدم. سرش پایین بود و فقط جلو پاهایش را می دید. متوجه شدم که او یکی از همصنفی های صنف اول پوهنتون ما است و در حال حاضر محصل یکی از دیپارتمنت های دیگر است. با خود اندیشیدم، چرا باید سر او چنین پایین باشد و تنها جلو پایش را نگاه کند؟ بخاطری که متعلق به "طبقۀ اناث" است؟ شاید هم به خاطری که خدای ناخواسته متهم به بداخلاقی و چشم چرانی نشود؟ او حق دارد، چنین رفتار نماید، زیرا هنوز هم کسانی بر سرنوشتش حاکم اند که نه تنها در گذشته که همین اکنون هم بر عفت دختران در هر گوشه و کنار تجاوز می نمایند. وقتی کابل ما چنین است، فکر ولایات و مناطق دورافتاده را بکنید.

دو گدا: از زیرزمینی ده افغانان برآمدم، نارسیده به شاروالی کابل، زنی را با چادری دیدم که گدایی می کرد. وقتی نزدیک رفتم، دیدم که او طفلی را که هنوز چند روز از تولدش نگذشته، در پیشروی خود بالای بوجی ای انداخته است و خیرات می خواهد و گاه گاهی او را با چادری اش می پوشاند. از دیدن طفل یکه خوردم. باورم نمی شد که او طفلی با خود دارد که هنوز چند روزه نیست. طفلک هنوز چشمانش را به خوبی باز کرده نمی توانست. از ناراحتی و خشم زیاد حتی پولی هم برایش ندادم. همانطور که از کنارش می گذشتم به زمین و زمان لعنت فرستادم؛ به زن، به شوهر، به جنگ، به دولت، به خدا و همه و همه. شاید زن تقصیری نداشته باشد، اما دیگران چه؟

در همین افکار غرق بودم که به موتر دیگری بالا شدم. باز هم افراد مخابره به دست، موترها را اینسو و آنسو هدایت می کردند. دانستم که کسی می آید و راه بسته می شود. به چهارراه زنبق رسیدیم که راه جلو مسدود شده و موتر پولیس را در وسط سرک پارک نموده بودند، به ناچار به چارراه شفاخانۀ ایمرجنسی رفتیم. باز هم افراد مسلح و مخابره بدست. همهمه ای برپا بود. مردی را از دو دست و دو پایش گرفته و کشان کشان با خود می آوردند. فکر کردیم، او می خواست انتحار نماید، اما با حیرت دیدیم که آن مرد پیراهن به تن ندارد و یک پایش لنگ است. دو مرد که پکول به سر و مخابره در دست داشتند، او را با لگد می زدند و چنان ظالمانه به زمین می کوفتند که دل سنگ را به درد می آورد. تفنگداران او را به موتر کاستر بالا کردند. می گفتند، گداها را از روی سرک ها جمع می نمایند.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


پولیس که د هندی فلمونو بدمعاش؟!
[اجتماعی]
 

پولیس که د هندی فلمونو بدمعاش؟!

د تیمورشاهی تر څنګ داسې زیات خلک تر سترګو کیږی، چې د سړک تر څنګ ارزان بیه شیان پلوری او له دې لارې خپلې کورنۍ ته یوه مړۍ ډوډۍ پیدا کوی. دا هغه کسان دی، چې نه سوالګری کوی او نه هم له نامشروع لارو څخه خپل ژوند تیروی. ښایی دوی له دې پرته بله لاره نه لری، چې راځی او د سړک پر سر کښینی او ځینې شیان پلوری، خو ښاروالۍ او پولیسان د هغوی دوه ستر "دښمنان" دی. دا دوه "دښمنان" نه پریږدی، چې هغوی په ډاډه زړه کار وکړی او پیسې لاس ته راوړی. داسې ورځ نه پیدا کوئ، چې هغوی رانشی او خلک و نه ځوروی.

یوولس نیمې بجې وې، چې له پوهنتون څخه د دفتر په لورې روان وم. کله چې تیمورشاهی ته نږدې شوم، یو بداخلاقه پولیس مې ولید، چې د هندی فلمونو د بدمعاشانو په څیر د بیوزلو خلکو سامانونه یې په لغتې وهل او دې خوا او ها خوا یې غورځول. هغو بدبختانو هم له ډاره خپل سامانونه راټولول او له هغه ځایه تښتیدل، خو د کومو کسانو چې پام نه و، د بدمعاش پولیس قربانی کیدل او سامانونه یې هوا ته غورځول کیدل.

دې کار سخت راوپارولم. له لاسه مې هیڅ پوره هم نه وو. زړه مې و، پولیس ته څه ووایم، خو وډاریدم چې په لوی غم کې ککړ نشم. خبره دا ده، چې بې کفایت دولت نه یوازې دا چې د هغوی لپاره د کار کولو هیڅ زمینه چمتو کولای نشی، له بل پلوه په داسې بې رحمانه توګه هغوی کار کولو ته هم نه پریږدی. ښایی هغوی په دې کار سره سړک بند کړی وی، خو هغوی هم انسانان دی او باید خپلې کورنۍ ته یو څه پیدا کړی. دا د حل لاره نه ده، چې پولیسان ولاړ شی او د بدمعاشانو په څیر له خلکو سره چلند وکړی. خو له هغه ځایه چې دولت له پورته څخه تر ښکته پورې له همداسې بې احساسه او بې وجدانه خلکو څخه ډک دی، له دې کبله د ګیلې کولو کوم ځای هم نه پاتې کیږی.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


چشمانت را صدقه نثاراحمد بهاوی!
[اجتماعی]
 

چشمانت را صدقه نثاراحمد بهاوی!

jpgیک افغان، پوزۀ یک "ایرانی" را به خاک مالید. افغان، نثاراحمد بهاوی نام دارد که برای ایرانی ها یک فرد "گمنام" است. ایرانی، هادی ساعی ، قهرمان شش مرتبه یی جهان در رشتۀ تکواندو است. او چنان مغرور و پر رو بود که از گرفتن عکس با نثاراحمدبهاوی خودداری می کرد. اکنون این "ایرانی" مغلوب و شکست خورده برود با مامانش عکس بگیرد. چه رسوایی ای بزرگی!

زمانی که صحبت های نثاراحمدبهاوی در مورد برخورد این ایرانی بدفرهنگ و "کثیف" را در مقابل او شنیدم، سراپا خشم و نفرت شدم. اما بعد پیروزی ای را که او بر حریف ایرانی اش بدست آورده بود، چشمانم را پر از اشک شادی نمود.

"ایرانی" ها همواره از تمدن و فرهنگ بالا می لافند و درین عرصه کسی را حریف خود قبول ندارند، اما همیشه افغان ها را به نام "کثیف"، "مادرقحبه"، "افغانی خر"، "دزد"، قاچاقچی" وغیره خطاب کرده و به همان چشم به تمام افغانها نگریسته اند. درین شکی نیست که در هر کشوری، افرادی با القاب بالا وجود دارند، که در قدم اول ایران از آن مستثنی نیست. "ایرانی" ها حتی در چندین سایت و وبلاگ نام او را نادرست نوشته و او را تکواندو کار گمنام خطاب کرده اند. بدا به حال قهرمانی که یک افغان گمنام به حسابش می رسد و او را رسوای عالم می نماید. این آقایون باید از روزی بترسند که نامداران این کشور با آنان مقابل شوند، آن وقت تشت های رسوایی خود را در هر گوشه و کنار عالم از بام افتاده خواهند دید. این همان "ایرانی" های متمدن و با فرهنگ اند که افغانهای کارگر را چندی قبل از یک ساختمان دو طبقه به زیر افکنده بودند. بهاوی در جریان سخنانش گفت، هر گاه به مقابل هادی ساعی به مبارزه می رفتم، افغانهایی را مقابل چشمانم مجسم می کردم که "ایرانی" ها، آنان را از طبقۀ دوم به زیر انداخته بودند و بعد با همان احساس مبارزه می کردم. مه میگم چشمانت را صدقه. تو برای "ایرانی" ها نشان دادی که این ملت ولو که فقیر است، اما غرور و شهامتی دارد و پوزۀ آنانی را به خاک می مالد که به مردم فقیرش به چشم بد می نگرند. مه میگم شیر مادر حلالت باد!

یکی از مصاحبه کنندگان در یکی از تلویزیون های خصوصی، او را قهرمان ملی خطاب کرد، به حق که چنین است. او قهرمان واقعی این ملت درد دیده و زجر کشیده است. برای ما قهرمانان کاذب و ساختگی زیادی ساختند که هیچ کدام جایی را نگرفتند. بگذار این بار ما قهرمان واقعی خود را داشته باشیم و آن را تجلیل نماییم.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(8) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


تصحیح!
[اجتماعی]
 

تصحیح!

آقای محسن داوری مسوول پارسی باکس طی پیامی برایم نوشته اند که سانسوری در میان نبوده است، سرور پارسی باکس با مشکل روبرو شده بود، بنابرین تمامی پست های سه هفته قبل تمام وبلاگ ها پاک شده اند.

نکته ای را که لازم به یادآوری می دانم، اینست که بعد از رفع مشکل از لحاظ اصولی باید به کاربران پارسی باکس اطلاع داده می شد که سرور دچار مشکل بوده است و آنان قصد دیگری نداشته اند.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


پارسی باکس و این ناشی گری؟!
[اجتماعی]
 

پارسی باکس و این ناشی گری؟!

چند روزی می شود که مسوولین پارسی باکس تمام نوشته های سه jpgهفتۀ قبل را از روی وبلاگم برداشته و آن را به حالت سه، چهار هفته قبل برگشتانده اند. نمی دانم دلیل این کار چه بوده است. اگر دلیل آن نوشته ای در مورد نثاراحمد بهاوی و مغلوب نمودن قهرمان ایران هادی ساعی باشد، بهتر بود، همت می کردند دلیلش را می گفتند و یا پا را فراتر گذاشته و وبلاگم را می بستند. این شاید بهترین راه برای سانسور و خفقان وبلاگی باشد.

چندی قبل هم از سوی همین افراد به علت نوشتن مطالب سیاسی برایم هشدار داده شده بود و من در مورد وبلاگ نویسی توضیحات لازمی ارائه نموده بودم. اگر روحیۀ "پارسی باکس" با خفقان و سانسور همخوانی داشته باشد، باید کاربران را قبل از آن متوجه نموده و خطوط قرمز را برای شان ترسیم نماید تا از آن پا فراتر نگذارند. در آن صورت هر کاربری که مایل بود به پارسی باکس می پیوندد، در غیر آن وبلاگ های فارسی دیگر را جستجو می کند.

به هر حال، من آن نوشته ها را دوباره بر روی وبلاگم می گذارم. خواه اینان خوش باشند، خواه نباشند، برایم فرقی نمی کند. چیزی که مهم است، اینست که ایرانیان دست اندرکار پارسی باکس باید بعد از این همه سال خفقان و دیکتاتوری دریافته باشند که این کار هیچ دردی را دوا نمی کند و نه می تواند "تبسم را بر لب ها جراحی کند و ترانه را بر دهان".


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(3) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند!
[سیاسی]
 

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند!

jpgآنچه باید مدتها قبل انجام می دادند، دیروز انجام دادند. خاینان، شیرزنی را به جرم افشاگری ددمنشی های شان از "خانۀ ملت" راندند و به اینصورت یکبار دیگر ماهیت ضد مردمی، ضد دموکراسی، زن ستیزانه و وحشیانۀ خود را به نمایش گذاشتند. حرف های ملالی جویا به کرسی نشست و اینان خود با اخراج او، حرفهایش را تصدیق نمودند.

این چگونه "خانۀ ملت" است که آنانی را که دستان شان تا مرفق به خون بی گناهان آلوده است و در جنایت، سفاکی و ستم پیشگی دست های چنگیز، هلاکو و هتلر را از پشت بسته اند، بر کرسی هایش لمیده و تنها صدای رسا و "مردانۀ" شیردختی را خاموش می کنند که برای احقاق حقوق خود و همجنسان و انسان های دربند، کفن به تن نموده بود. جنایتکاران از همان آغاز با غصب کرسی های پارلمان به این ملت و مردم مظلوم توهین روا داشتند و اکنون با دیده درایی تمام، کسی را از پارلمان می رانند، که با رأی مستقیم هزاران انسان فقیر ولایت فراه به آن راه یافته بود.

در کجای دنیا رسم بوده است که وکیلی را از پارلمان به خاطر افشاگری جنایت و خیانت از آن رانده باشند؟ این فقط جانیان اند که عمر خیانت و بربادی شان را پایان یافته می دانند، لذا با توسل به هزار وسیلۀ نامشروع، او را از آنجا می رانند تا توسن خیانت شان را هر چه سریعتر بدوانند، اما کور خوانده اند. ملالی جویا همه جا و در هر شرایطی خارچشم کسانی خواهد بود که به این کشور و مردم ستمدیدۀ آن خیانت نموده اند. اکثریت به اصطلاح نمایندگان می دانند که او از سرشت دیگری است. اخراج و یا به تعلیق درآوردن عضویتش، او را در مبارزه بر ضد ستم پیشگان مصمم تر خواهد نمود، اما چرا تصمیم به تعلیق اش گرفتند؟ زیرا او هر لحظه چون خنجری بر دل های شان می نشست.

خفه کردن صدای ملالی جویا، خفه کردن دموکراسی و انسانیت است. زمانی پرویز شهریاری گفته بود: "در زمانۀ ما هر ضربه ای که به یک انسان راستین وارد می شود، در حقیقت ضربه ایست که به تمام بشریت با هر آیین و اندیشه ای بر می گردد." فلهذا، جنایتکاران تنها او را هدف قرار نداده، بلکه انسانیت را، شرافت را، آزادگی و مظلومیت را هدف گرفته اند. جانوران، "عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند" و این وظیفۀ ما است که نگذاریم، عشق را تازیانه بزنند. ما باید به دفاع از عشق برخیزیم، اگر ادعای انسانیت و شرافت را با خود یدک می کشیم.

مشعل آزادی و دموکراسی هرگز خاموش نمی شود. بگذار سگ ها عو عو کنند، کاروان به پیش می رود.


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(5) [بالای صفحه] [فید این نوشته]



 
This Weblog's theme [Love is blue] Designed by Mahdi Yousefi for ParsiBox