[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

  عشق و آزادی
سیاسی، اجتماعی، فرهنگی

[وبلاگ راهنما]
[وبلاگ طرفداران]

 

دسته بندی مطالب

 

لینکستان

 

نظر سنجی

 

آرشیو وبلاگ

 

نویسندگان

 

تابلو نظرات

 

آمار وبلاگ

امروز:95
دیروز:227
این ماه:694
امسال:17827
کل بازیدها:73509

کل پستها:139
کل لینکها:26
کل نظر سنجیها:1
کل لوگوها:1
 

لوگوهای وبلاگ

جهان سرمایه باید نابود شود

 

طراح قالب


 
چراغ خودش خاموش شد و مشعل را تنها گذاشت!
[اجتماعی]
 

چراغ خودش خاموش شد و مشعل را تنها گذاشت!

گفت: سکته کرده است. خبر دردناکی بود، باور نمی توانستم. برای لحظه ای گیج شدم. آدرس خانه اش را نداشتیم. با رهنمایی یکی از دوستان خود را به آنجا رساندیم. چند نفری قبل از ما رسیده بودند. خانه پرِ ماتم بود. هنوز نمی دانستم این حادثۀ ناگوار چگونه اتفاق افتاده است. یکی از دوستان گفت: دیشب تا ناوقت شب با مهمانان نشسته بود، صحت اش خوب بود و بعد رفت خوابید و صبح وقتی دخترش بر بالینش رفت، او دیگر به خواب ابد فرو رفته بود.

او معلم ما بود. زندگی ای فقیرانه ای داشت، لباس ساده می پوشید و گاهگاهی اندوهگین بود، چون در زندگی اش زیاد خوشی ندیده بود. در فرانسه تحصیل کرده بود و زمانی که دخترکش هنوز چند ماهه بود، به جرم سیاسی بودن شوهرش به زندان خاد رفت و نزدیک به سه سال را در آنجا گذراند. زندان او را کم حوصله و چنان پیر ساخته بود که بسیار پیرتر از سن واقعی اش به نظر می رسید. او این همه را فقط بخاطر شوهرش متحمل شده بود (کاری که هرگز پاس داشته نشد). بسیاری ها او را درک کرده نمی توانستند، به همین خاطر از برخوردهایش ناراضی بودند، آنان نمی دانستند که او خود با چه مشکلاتی روبروست. وقتی از زندان رها شد و شوهرش را بعد از هشت سال دوری دید، فکر می کرد سال های آیندۀ زندگی اش را با او یکجا سپری خواهد کرد، اما شوهر به خاطر کارهایش گاهی اینجا و گاهی آنجا بود و نتوانست به این خواست انسانی اش پاسخ مثبت دهد. زندگی اش به همین شکل گذشت و تنها تکیه گاه و رازدار زندگی اش، دخترش بود و وقتی چراغ او خاموش شد، مشعل تنها ماند!

                                                                           روحش شاد و یادش گرامی باد!

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(8) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


\"سگ بی رحم\" در کابل
[اجتماعی]

 

"سگ بی رحم" در کابل

 

تام کونیکس نمایندۀ خاص سازمان ملل متحد از افغانستان رفت و جایjpg او را اشداون گرفت. اشداون کسی است که در زمان جنگ های بوسنیا در مقام کمیسر بلند پایه کار می کرد و به خاطر قساوت و بی رحمی اش، به "سگ بی رحم" مشهور شد.

این "سگ بی رحم" اکنون مأموریت جدیدی را آغاز می کند که روباهی آن را به پیش می برد. تام کونیکس نمایندۀ سبزها بود و "سگ بی رحم" نمایندۀ خون. سازمان ملل با نصب جنایتکاران ائتلاف شمال بر گردۀ مردم، کارنامۀ درخشانی در افغانستان ندارد و گماردن شخصی چون اشداون به این مقام، ماهیت سازمان ملل و عامل بودن اش را بیش از پیش نزد مردم آشکارتر خواهد ساخت. عده ای از مردم مصیبت زدۀ ما تا حال از نمایندگی سازمان ملل در افغانستان طالب کمک می شدند و آن را منجی خود می دانستند، اما اکنون باید دریافته باشند که به چه سرابی دل بسته بودند.

اشداون قبل از آغاز کارش، شکست خود و ناتو را در افغانستان پذیرفته است. او بعد از انتصاب به این مقام طی مصاحبه ای اظهار داشت: "افغانستان از دست رفته است. من معتقدم که ما در افغانستان شکست خواهیم خورد. شکست در افغانستان بدتر از شکست در عراق است، زیرا که پاکستان نیز سقوط خواهد کرد و در آنصورت پیامدهای بسیار جدی در وضعیت کشورهای خود ما را به دنبال خواهد داشت. علاوه بر آن جنگ بزرگتر و در سطح پیشرفته تری مابین شیعیان و سنی ها آغاز خواهد شد."

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(3) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


علمیات مسلحانه طالبان در قلب کابل
[سیاسی]
 

علمیات مسلحانه طالبان در قلب کابل

  

ساعت شش و دوازدۀ شام بود که به زیرزمینی شهر کابل رسیدم. ناگهان صدای انفجار مهیبی شهر را تکان داد. به آنکه گوش هایم را به علت سردی بیش از حد هوا پیچانده بودم، اما انفجار آنقدر قوی بود که مرا تکان داد. همزمان با انفجار صدای آژیر موترهای پولیس همه جا را پر کرد و در یک چشم بر هم زدن تمام دکان های اطراف ده افغانان بسته شد، هر کس به هر طرف می دوید، همهمه ای بر پا شد، حیران مانده بودم به کدام طرف بروم. هیچ معلوم نبود چه اتفاقی اتفاده است. وقتی پولیس، سرک منتهی به سرینا را بست، دانستم که انفجار باید در همان ساحه رخ داده باشد. من فقط صدای یک انفجار را شنیدم. با عجله به چند تن از دوستان و خویشاوندان زنگ زدم تا از سلامت شان با خبر شوم. وقتی عجلۀ دستفروشان و دویدن شان را دیدم، فکر کردم شهر دارد می میرد و زندگی از نفس باز می ماند و چنان هم شد. هنوز دقایقی از انفجار نگذشته بود که شهر در سکوت عجیبی فرو رفت، تنها صدای آژیر موترهای پولیس و امبولانس به گوش می رسید.

این قلب کابل است، جایی در 100 متری کاخ ریاست جمهوری. طالبان توانسته اند چهار تن از افراد خود را با کمربندهای مملو از مواد منفجره و سلاح های خودکار به این محوطه برسانند و با از پا درآوردن محافظان هوتل سرینا به داخل آن راه پیدا کنند و با پرتاب چند نارنجک و فیر، چند تن را بکشند و آرامش(!) سرینا را برهم بزنند. این اولین عملیات مسلحانه است که در شهر کابل از طرف طالبان سازماندهی می شود. تا هنوز جزئیات دقیق حادثه و تعداد کشته شدگان معلوم نیست. وزیر خارجۀ ناروی و تعدادی از افراد بلندرتبۀ سفارت آن کشور در هوتل حاضر بودند و ظاهراً هدف حمله آنان بوده اند. قصد طالبان هر چه بوده باشد، اما این حادثه نشان می دهد که طالبان اکنون قادر به سازماندهی عملیات مسلحانه در داخل شهر کابل و آن هم در چند متری قصر ریاست جمهوری هستند. این حادثه به خوبی نشاندهندۀ ضعف و نارسایی دولت و ارگان های امنیتی وابسته به خارجی ها در حفظ امنیت شهر و حاکی از تبدیل شدن کابل به بغداد است.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(4) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


د چا ګناه ده؟
[اجتماعی]
 

د چا ګناه ده؟

ښایی داسې ورځ به نه وی چې له ملګرو سره مې د یوې خبرې پر سر بحث ونکړم، که د ډوډۍ خوړلو پر مهال وی او که د چای پر وخت او یا په لاره کې. ځینې ملګری مې را ته وایی چې خدای ته وګوره د کوم بل شی په هکله خبرې وکړه، خو زه تل خاندم او وایم چې دا زما عادت دی پر یوه شی بحث وکړو،  که ناسمه خبره مې کړې وی، تاسې را ته ووایئ، که نه نو زما خبره واورئ.

د هرې ورځې شان په رستوران کې مو ډوډۍ خوړله چې بیا خبره راپورته شوه. یوه ملګری مې وویل چې زه به هیڅکله خپلې میرمنې ته اجازه ورنکړم چې له کور څخه بهر کار وکړی. که غلا وی، که د انسان وژل وی، دا ټول کارونه به وکړم خو هغې ته به د کار کولو اجازه ورنکړم. ما یې له دې خبرې سره په کلکه مخالفت وکړ او بیا مې ورته څو دلیلونه راوړل، خو هغه همدا یوه خبره کوله. ما وویل، وروره دا خو دلیل نشو. بالاخره یې وویل چې ګوره، ټولنه خرابه ده او زه نشم کولای خپلې میرمنې ته اجازه ورکړم چې له کور څخه بهر کار وکړی. ما وویل دا خبره دې سمه ده، خو څوک به بالاخره ټولنه اصلاح کړی. ملګرو مې ویل چې د افغانستان خلک هیڅ کله نه بدلیږی او زموږ زور هم پرې نه رسیږی. ما ورته وویل، ښه چې تاسې فکر کوئ د افغانستان خلک نه اصلاح کیږی، آیا په دې مو فکر کړی چې ولې؟ که موږ هر یو په خپله له خپل ځان څخه پیل کړو او بیا خپل ملګری او بیا د خپلو نورو ملګرو د اصلاح په لټه کې شو، ټولنه بالاخره بدلیږی. هغوی ویل چې نه، د خلکو د پوهاوۍ کچه لوړه نه ده او څوک د چا خبرې ته غوږ نږدی.

په همدې خبرو کې بیرته دفتر ته راورسیدو. په دفتر کې بیا بحث راتود شو. ما وویل، راځئ یو کار کوو. نه ټولنه ملامتوو او نه هم خلک، هر څوک دې له خپل ځان څخه پیل کړی. تر څو مو خپل ځانونه بدل کړی نه وی، هیڅ راز اصلاح نه رامنځ ته کیږی. زه به خپل ځان بدل کړم او ته خپل ځان.

   


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


پابلو نرودا
[شعر]
 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شدjpg

اگر سفر نکنیم

اگر مطالعه نکنیم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم

اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم

هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ی عادت های خویش بشویم

و هر روز یک مسیر را بپیماییم

اگر دچار روزمرگی شویم

اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم

همان احساسات سرکشی که

موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش در می آورد

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا

عشق خود ناراضی هستیم

اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر

نیاندازیم

اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم

اگر به خود مان اجازه ندهیم

برای یک بار هم که شده

از نصیحتی عاقلانه بگریزیم

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم

بیایید امروز خطر کنیم!

همین امروز کاری بکنیم!

اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم!

شاد بودن را فراموش نکنیم!

                                                     پابلو نرودا (نویسندۀ شیلیایی)

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(2) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


چهار سال آزگار!
[اجتماعی]

 

چهار سال آزگار!

 

 

چهار سال گذشت، بدون اینکه به چیزی زیادی دست یافته باشم. jpgفقط صاحب قبالۀ روباه شدم. قبل از اینکه به پوهنتون راه پیدا کنم می دانستم که سی سال جنگ، حاکمیت جهادی ها و طالبان و بار دوم حاکمیت ائتلاف شمال و اثرات آن بر پوهنتون ها و مؤسسات تحصیلی تا چه حد زیانبار و خاینانه بوده است، اما این را نمی دانستم و تصور هم نمی کردم که برخی از استادان ما تا این حد بیسواد و ناخبر و جاهل باشند و همان افسانه ها و زړې ببولالی را تکرار کنند. نوت های اکثر استادان (به استثنای یک استاد) همان نوت های 35-40 سال قبل و کلمه ای تغییر در آن نیامده بود.

 

 

 

یکی از آن استادان معزز و گرامی(!) وزیر امور جوانان خانم آمنه افضلی بود. در سمستر آخر به تدریس ایکالوژی حیوانی می پرداخت و نپرسید که چه تدریسی! به گفتۀ ایرانی ها، واقعاً حال می کردیم. تا آن زمان فکر می کردم، خوب اگر وابسته به "جمعیت اسلامی" است و یا هر چیز دیگر، شاید باسواد باشد و حداقل چیزهایی از دهنش بتراود که به اصطلاح محصلان از او یاد بگیرند. روز اول تدریس را با کر و فر و سروصدا و بنشین و برخیز و اداهای دانشمندانه آغاز کرد و به فکر خودش خواست، محصلان را مرعوب کند. در جریان معرفی خودش اشاره کرد که یکی از امضاء کنندگان کنفرانس بن بوده است و فلان و فلان کارها را اجرا کرده است. و وقتی محصلی از او فرق آکسیجن مالیکولی و اتمی را پرسید، راهش را گم کرد و خود را به این در و آن در زد. تا اینجا هیچ. در جریان به اصطلاح نوت دادنش (که آن را از کدام کتاب ایرانی دزدیده بود) به کلمۀ اطلاق برخورد کردیم. و بدون اینکه کسی پرسیده باشد، اطلاق را چنین ترجمه کرد: اطلاق به معنی تعلق گرفتن است! نزدیک بود با صدای بلند بخندم. بیچاره فرق بین مکسیمم (Maximum) و مینیمم (Minimum) را نمی دانست و چند بار یکی را به جای دیگری نوشت. گفتیم: استاد! آن دو را سرچپه نوشته اید. در جواب گفت: ولا ده بعضی کتابا هموتو نوشته شده!!! مینیمم را مکسیمم و مکسیمم را مینیمم می نویسند! در روز دیگر در تشریح نصب نایتروجن (Nitrification)، باکتریایی بنام ریزوبیم(Rhisobium)  را رایبوزوم نوشت و بعد به تشریح باکتریای رایبوزوم پرداخت که اصلاً وجود ندارد! و وقتی دیگران پرسیدند که استاد باکتریای رایبوزوم خو وجود نداره. همان بود که افتضاح آغاز شد. حداقل ده بار از روی نوت خودش مانند شاگرد نالایقی که حتی نقل هم کرده نتواند، آن را درست نوشته نتوانست. چند بار آن را Ribosome آنهم نادرست و بعد از زور زدن زیاد و حرف به حرف، آن را درست نوشت که خدا می داند درست باشد. او پشت اش به ما بود و همه به یکدیگر اشاره می کردند و می خندیدند. در درس دیگر که قرار بود نرخ رشد جمعیت را تدریس کند، معادله را نمی توانست بنویسد و در جایی که باید علامت مساوی (=) می آمد، آن را ضرب (*) نوشت! و حتی زمانی که محصلان او را متوجه ساختند، باز همان گپ: ولا ده کتاب خو هموتو نوشته شده...

 

 

در روزهای آخر درس، همه چیز را به خنده تیر می کرد و محصلان هم خوش بودند که امتحان را سخت نگیرد. در جریان سمستر به دوستانم می گفتم، این وزیر و امضا کنندۀ کنفرانس بن است و از روی او می توان به وضعیت وزرا و امضا کنندگان دیگر کنفرانس بن پی برد.

 

 

چرا به عنوان مشت نمونه ی خروار تنها به آمنه افضلی پرداختم؟ زیرا از روی سواد او می توان به سواد استادان دیگر (استثناهایی وجود دارد) پی برد که نه وزیر اند، نه رییس و نه هم صاحب مقامات بلند در دولت و نه هم موتر شیشه سیاه و بادیگارد که مانند آمنه افضلی با آن به پوهنتون بیایند. وقتی وزیری چنان بیسواد و در چنان وضعیتی قرار داشته باشد، از دیگران چه گله باید داشت. استادانی وجود داشتند (به شمول آمنه افضلی) که اصطلاحات لاتین یا انگلیسی را زور زده از روی نوت خود می نوشتند، ولی در وقت امتحان از اصطلاحات لاتین کار می گرفتند و عضوی از بدن را برای نامگذاری انتخاب می کردند که حداقل بیش از بیست اصطلاح لاتین می داشت و اگر از خودشان می پرسیدی، بدون شک شاید پنج تای آن را نوشته نمی توانستند. نادرست نوشتن تغییر به شکل تغیر و تعیین را تعین و خرج را خرچ و توسل را به جای توصل به کار بردن و فرق نگذاشتن بین قاره و کشور مثلاً کشور افریقا و جمع الجمع از قبیل مشکلات ها، معلومات ها، اسنادها، امورات، جواهرات وغیره از شاهکارهای سرزلف برخی از استادان پوهنتون است.

 

 

چهار سال به همین منوال گذشت و خوشا که به خیر گذشت.

 

 

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(5) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


کدام یکی شوک دهنده است؟
[اجتماعی]

کدام یکی شوک دهنده است؟

 

سایت انترنیتی یاهو نوشته است: شوک دهنده ترین قصه های سال. یکی jpgاز آن قصه های شوک دهنده(!) سرتراشیدن آوازخوان امریکایی به نام بریتنی سپیرز است که از روی تفنن و آوازه شدن به میل خود به آن دست زده است. و اما بیایید و کشور اسیر ما را تماشا کنید که هر روز و هر لحظۀ آن چیزی بالاتر از شوک است. اگر از هزاران قصۀ شوک دهندۀ دیگر بگذریم، سرنوشت تنها نازیه کافی است که انسان را شوک دهد و به هر آنچه "حقوق بشر" و "انسانیت" نام دارد، لعنت بفرستد.

 

 

چرا سر تراشیدن بریتنی سپیرز شوک دهنده می شود، اما گوش و بینی بریدن و سرتراشیدن و با آب جوش سوزاندن نازیۀ ما نه؟!!!


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(3) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


جهادی داړلی هیواد
[اجتماعی]

 

جهادی داړلی هیواد

 

 

17 کلنه نازیه هغه بیوزلې میرمن ده چې د ویښتانو د خریلو وروسته یې غوږونه او پوزه د یوه وحشی، بی غیرته، بی وجدانه او بې ناموسه انسان په لاس د اختر په لومړنۍ ورځ په چړې پرې شوی. دغه ناانسان چې ممتاز نومیږی، د نوموړې میرمن خاوند دی. د هغه زړه پر دې کار هم لا سوړ نشو او بیا یې خپله میرمن په خوټکیدلو اوبو وسوځوله. که تر پرونه پورې د جjpgهادی بنسټپالو  لخوا د دې هیواد پر سلګونو باعفته نجونو او میرمنو تیری وشو، نن ورځ د پرونی ځنځیر یوه نه شلیدونکې کړۍ ده. د نازیه حال پرته له کوم شک د هغو زرګونو خویندو، میندو او نجونو حال دی، کوم چې د افغانستان په څیر جهادی داړلی او شریعت ځپلی هیواد کې له دوزخه بدتر ژوند تیروی (که څه هم دا ژوند نه، بلکې هره شیبه مرګ دی).

 

د ممتاز په شان وحشی انسانان چې نارینتوب یې پر ښځو باندې تیری کولو، وهلو او ټکولو، ځورولو، غوږونه او پوزې پرې کولو، سوځولو، وژلو، په بدو کې ورکولو او په لسګونو نورو ناوړو کړنو کې خلاصه کیږی، د خپلو کړنو د توجیه لپاره د شریعت تر سیورې لاندې روان او د احادیثو او آیتونو په رڼا کې خپل ناوړه عملونه تر سره کوی. دوی وایی: ښځه یا په کور ده یا په ګور! او که له دې څخه پښې دې خوا او هاخوا کښیږدی، جزا به یې د نازیه په څیر وی.

 

دا یو شرموونکی، بوږنوونکی او غیر انسانی عمل دی. هر وار چې د نازیه عکس ته ګورم، زړه مې له غوسې راډکیږی او په هر څه نارینه او نارینتوب باندې تو او لعنت وایم. ښایی دا به هم د جهادی داړلی هیواد د میرمنو برخلیک وی چې هره ورځ باید په زرګونو ځلې ژوندۍ تر خاورو لاندې شی.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(4) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


وزارت اطلاعات و فرهنگ یا ...؟
[اجتماعی]
 

وزارت اطلاعات و فرهنگ یا ...؟

چند روز قبل با یکی از دوستانم به وزارت اطلاعات و فرهنگ رفتم. این اولین باری بود که بعد از زمان طالبان فرصت سیر و گردش در منازل این وزارت برایم دست می داد! یکی از دوستانم فورمه هایی را برای یکی از ریاست های آن داده بود و قرار بود آن فورمه ها را دوباره تحویل مان دهند. بعد از گشتزنی در چند اتاق و چند منزل، بالاخره به یکی از اتاق ها رهنمایی شدیم. شاید ساعت 9:30 قبل از ظهر بود. اتاق چنان کثیف بود که اصلاً باور نمی کردم متعلق به وزارت اطلاعات و فرهنگ باشد. بهرحال، خانمی دست زیر الاشه چرت می زد و مردی در پشت میز دیگر، سر خود را می خارید. خانمی هم مشغول چای دم کردن بود. مرد مسن دیگری که چشمان باد کرده داشت، پیهم فاژه می کشید. از دیدن او خنده ام گرفت. آهسته به رفیقم گفتم، مثل اینکه بسیار کار کرده است که خوابش می آید!

کارمندان چای دم کن و سرخار و فاژه کش اصلاً توجهی به ما نکردند تا اینکه دوستم جویای فورمه ها شد. در جواب گفتند که اینجا نیست، در منزل اول است. دوباره به منزل اول و همان اتاق اول برگشتیم. باز گفتند، نه اینجا نیست، به آن اتاق بغلی بروید، فورمه های تان همانجاست. وقتی با دوستم وارد اتاق شدم، خانم سی، سی و پنج ساله ای نشسته در کنار بخاری برقی، کرومیل در دست جوراب می بافت. او در اتاق تنها بود. وقتی ما داخل شدیم، تقریباً غافلگیر شده بود. خودش هم خنده اش گرفت. خود را کم نیاورد و به جوراب بافی اش ادامه داد. گفتیم: ببخشین که مزاحمت کردیم. با تبسمی که بر لب داشت، گفت: نی، گپی نداره، چی کار دارین؟ گفتیم: پشت همو فورمه ها آمدیم. در جواب گفت: ولا رییس صایب گفته که امرش داده نشده، شما تا او وقت صبر کنین...

وقتی از وزارت برآمدیم، به دوستم گفتم، این هم وزارت اطلاعات و فرهنگ! وقتی وزیرش خرم (به فتح خ و ر) باشد، کارمندان اش به ازین نتوانند بود.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(2) [بالای صفحه] [فید این نوشته]



 
This Weblog's theme [Love is blue] Designed by Mahdi Yousefi for ParsiBox