بامیان در قلب من!
ساعت چهار صبح با دوستانم وعده گذاشته بودم. وقتی به آنجا رسیدم فقط یکی از آنان آمده بود. تا دیگران می رسیدند، از پیرمردی آدرس هدۀ بامیان را پرسیدیم، گفت: اینجا نیست، به پل سوخته بروید. به دوستان دیگر زنگ زدیم که آدرس را خطا گرفته اید، اینجا نیاید، به پل سوخته بروید، در آنجا همدیگر را خواهیم دید. وقتی آنجا رسیدیم، با یکی از رانندگان تونس ها صحبت نموده و موتر را کرایه کردیم. این اولین باری بود که به بامیان می رفتم. از خوشحالی در پوست جای نمی شدم، بارها قصد کرده بودم، اما فرصت یاری نمی کرد. در زمان طالبان چند باری از راه درۀ شکاری به مزارشریف رفت و آمد داشتم. هر باری که از دو راهی بامیان می گذشتم، همه می گفتند ازینجا تا شهر بامیان فقط نیم ساعت راه است و من همیشه در دل آرزو می کردم، کاش روزی بیاید که به بامیان بروم، ولی هیچگاه فرصت یاری نکرد و آن روز وقتی به بامیان می رفتیم، همه اش خوشحالی بود. یکی از دوستان چند چادر فلسطینی و کلاه خریده بود که در موتر به ما داد. با پوشیدن آنها به توریستان شباهت پیدا کرده بودیم. راننده هم آدم خوشرویی بود و وقتی خوشحالی ما را دید، گفت خوبست که مسافرانم آدم های خندانی هستند، ورنه این راه هشت، نه ساعته بسیار خسته کن تمام می شود.
از پنج گذشته بود که حرکت کردیم. در راه همه اش آهنگ می خواندیم و یکی بر دیگر می خندیدیم و فکاهی می گفتیم. از رانندۀ موتر تقاضا کردیم اگر کست هزاره گی داشته باشد، آن را پلی کند. خوشبختانه کست هزاره گی با خود داشت و ما با آن می خواندیم. با خود کامرۀ فلمبرداری و عکاسی گرفته بودیم. در پل متک به سمت چپ دور زدیم و وارد سرک خامه شدیم. این آغاز درۀ غوربند بود. در مورد زیبایی درۀ غوربند هم بسیار شنیده بودم. به راستی که درۀ زیبایی بود: سرسبز و دریایی خروشان. خانه های گلی مردم در دو طرف سرک به چشم می خورد و از آن می توانستیم به زندگی فقیرانۀ شان پی ببریم.
ویلای سید حسین انوری: زمانی که به ولسوالی شیخعلی
رسیدیم، مانند مناطق دیگر در مسیر راه، خانه های گلی مردم در همه جا دیده می شد، ناگهان چشمم به خانۀ لوکس و زیبایی افتاد که باعث حیرتم شد. از راننده پرسیدیم آن خانۀ لوکس از کی است. در جواب گفت: از سید حسین انوری والی هرات. خانه ای را که این قوماندان جهادی، ویرانگر کابل و متجاوز به ناموس هزاره ها در این منطقۀ فقیرنشین ساخته، تعجب آور است. خانۀ وی بیش از یک جریب زمین را احتوا کرده و به ویلا شباهت دارد. در آن منطقۀ فقیرنشین که مردم نان خوردن ندارند، این خاین برای اینکه قوماندانی اش را در دل های مردم کاشته باشد، خانه ای چنان لوکس و زیبا را در آنجا بنا نموده است. وقتی ویلای سیدحسین خان انوری را در آن منطقۀ فقیرنشین می بینید، سراپا خشم و قهر می شوید و هرچه بیشتر به پستی، خیانت و دنائت رهبران و قوماندانان جهادی پی می برید.
شهر بامیان: بعد از یازده و نیم ساعت به شهر بامیان رسیدیم. تا بامیان هشت یا نه ساعت راه است، اما ما در هر جا توقف می کردیم، از برخی جاها عکس یا فلم می گرفتیم و مدتی را در کنار دریا می گذراندیم.
اولین چیزی را که در بامیان می خواستم ببینم، مجسمه های بودا بود. مجسمۀ بزرگ بودا از دور نمایان شد، همه فریاد زدیم، اونه بودا! در شهر بامیان یکراست به مرکز میراث فرهنگی بامیان رفتیم. توریست های زیادی به آنجا آمده بودند که جای پای ماندن هم نبود. از ما با چای پذیرایی کردند. این مرکز درست مقابل دو مجسمۀ بودا قرار دارد. اولین کاری که کردم، کامره را از دستکولم گرفته و از مجسمه ها عکس گرفتم. بعداً دوستانم آمدند و هر یکی در مقابل بودا ایستاد شده و عکس گرفتند. رییس اطلاعات و فرهنگ ما را به هوتل گرځندوی معرفی کرد. با آنکه در اول بهانه آوردند، اما با تلفن یکی از دوستان، ما را پذیرفتند. در هوتل بیتوته کردیم. هفت و نیم شام از هوتل برآمدیم و به سوی میدان هوایی رفتیم. هوای بامیان بسیار دلپذیر بود، نه زیاد سرد و نه زیاد گرم بود. در میدان هوایی که شباهتی به میدان هوایی ندارد، تا ساعت های نه شب قدم زدیم. دوباره به هوتل برگشتیم. از نان خبری نبود. میزبانان ما گفتند، نان خوبی درست نکرده اند، ما از هوتل چیزی می آوریم. هرچه اصرار کردیم که فرقی نمی کند، فقط برای خوردن چیزی داشته باشد، اما آنان پی نان رفتند. در حیاط هوتل گرځندوی بر چوکی ها نشستیم. هوا سرد شده بود، به اتاق رفتیم و جمپرهای سبک خود را پوشیدیم. از ده و نیم گذشته بود که نان رسید. تا ساعت یازده و نیم با آنان نشستیم. دربارۀ وضعیت بامیان از آنان سؤالاتی کردم. از وضعیت چندان راضی به نظر نمی رسیدند.
یکی از آنان که مسوول جوانان و مسوول اتحادیۀ خبرنگاران ولایت بامیان بود گفت که زندگی مردم تا حد نهایی فلاکتبار است، مردم غیر از یک توته زمین، چیز دیگری برای گذراندن زندگی ندارند و از فرصت های کاری در بامیان خبری نیست. مردم بامیان با آنکه فقیر و نادار اند، اما مردم خوش برخورد، متواضع، صمیمی و دوست داشتنی اند. همه با شما با پیشانی باز برخورد می کنند و وقتی با یکی از آنان آشنا شوید، فکر می کنید سالهاست همدیگر را می شناسید. این صمیمیت شما را هر چه بیشتر به سوی شان می کشاند و دل تان نمی شود که آنجا را ترک کنید. با وجودی که بامیان یک ولایت باستانی و زیبایی خیره کننده دارد، از سوی حاکمان وقت هیچ توجهی به آن نشده است. این ولایت به ویژه شهر بامیان با توجه به آمدن این همه جهانگرد و توریست از اقصی نقاط باید یکی از مدرن ترین شهرهای افغانستان می بود، اما با دریغ که در ردیف عقب مانده ترین ولایات قرار دارد. حتی برای جهانگردان جای کافی بودوباش وجود ندارد. وقتی ما به مرکز میراث فرهنگی بامیان رفتیم، گنجایش حتی یک نفر دیگر را نداشت و در هوتل گرځندوی شاهد یک زن سیاح خارجی بودیم که می گفت، برایم در حیاط هوتل جای بدهید، فرقی نمی کند، حتی برای او نیز جای نبود، چون اتاق ها همه پر بود. شهر بامیان بیشتر به یک دهکده شباهت دارد تا شهر. برخی از مردم از ناداری زیاد در مغاره ها زندگی می کنند. با کسانی که صحبت کردیم، از والی بامیان (حبیبه سرابی) نیز راضی نبودند. می گفتند تنها دستاورد او قیرریزی یک و نیم کیلومتر سرک از میدان هوایی تا دفتر کارش و بعد تا چوک است. شهر بامیان فقط یک سرک عمومی دارد که از میان آن می گذرد. این تمام شهر است و هنوز هم اسفالت نشده است. آنان می گفتند که پروژه ها و طرح های زیادی بر روی کاغذ ریخته شده، وعده های زیادی داده شده، اما خدا می داند که عملی شوند. تنها چیزی که مردم از آن فوق العاده راضی اند، وضع امنیتی بامیان است که تا هنوز هیچ حادثۀ ناامنی در آنجا رخ نداده است.
بند امیر: تا بند امیر در حدود دو و نیم ساعت راه است. قرار شد میزبانان ما موتری را تهیه کنند، به این خاطر یکی از آنان وظیفه گرفت و گفت که فردا ساعت شش صبح در پیش روی هوتل حاضر خواهد شد. صبح زود بیدار شدیم، خود را آماده نموده و منتظر او ماندیم. ساعت از شش و نیم گذشت و از او خبری نشد. هفت شد، هفت و نیم، هشت و بالاخره هشت و نیم. از هوتل برآمدیم و پیاده به سوی شهر در حرکت شدیم. به همان راننده ای که ما را به بامیان آورده بود، زنگ زدیم. او یکی از دوستانش را برای ما معرفی کرد و گفت آدم مطمئنی است. هنوز دقایقی نگذشته بود که او با موتر تونس اش سر رسید. با او در مورد کرایۀ رفت و آمد گپ زدیم و حرکت کردیم. ساعت ده و نیم به نزدیکی بند امیر رسیدیم.
بند هیبت: از راننده خواستیم بر بلندی یکی از تپه ها موتر را ایستاد کند تا ما از آنجا از بند فلم بگیریم. زیبایی آب بند چنان خیره کننده بود که اصلاً تصورش را نمی توانستم. بارها عکس های بند امیر را دیده بودم و از دیگران در مورد زیبایی آب آن شنیده بودم، اما هرگز تصور نمی کردم که آب آن تا این اندازه زیبا و شفاف باشد. دهان همۀ ما از حیرت باز مانده بود. از همان بلندی صدها ماهی را در کنار بند مشاهده کردیم که دور از چشم انسان ها جمع شده بودند، غافل از اینکه یکی از دوستان ما با پرتاب سنگ کوچکی، آرامش شان را برهم می زند. راننده هر چه می گفت که به پایین بند می رویم، بیایید که باز ناوقت خواهد شد، اما ما در زیبایی بند غرق شده بودیم. بالاخره به نزدیکی بند رسیدیم. آب بند از نزدیک چنان شفاف و زلال بود که از تصور دور بود. کشتی ای را کرایه کرده و به پارو زدن شروع کردیم. همه محو زیبایی آب شده بودیم. در ابتدا پارو زده نمی توانستیم، اما آهسته آهسته بلد شدیم. به آن سوی بند رفتیم، از کشتی پایین شدیم و چند قطعه عکس گرفتیم. من از هر فرصتی که پیش می آمد، از بند عکس می گرفتم. حدود دو ساعت را در میان کشتی گذراندیم. در بین کشتی آهنگ خواندیم، فلم گرفتیم، عکس گرفتیم و بعد از قریب دو ساعت برگشتیم. ساعت از یک گذشته بود. به خیمه ای که رستوران نامیده می شد، رفتیم. پیرمردی از ما پذیرایی کرد و گفت که پلو و قورمه دارد. در جریان نان خوردن از همان پیرمرد در مورد بند، نگهداری از آن، وضعیت اقتصادی مردم وغیره پرسان کردیم. او گفت که چهل سال است
در همین جا زندگی می کند و نمایندۀ ریاست گرځندوی بوده است. از وی در مورد گذشتۀ بند سؤال هایی کردیم، مخصوصاً زمان جهادی ها و طالبان. پیرمرد گفت که در زمان حزب وحدت، تفنگداران وحدت برای گرفتن ماهی از نارنجک و برق دادن استفاده می کردند. وقتی بند را برق می دادند، هزاران ماهی بر روی آب بالا می آمد و دل انسان را به درد می آورد. در زمان طالبان یک بار با راکت شلیک کردند و بخش هایی از زیارتی را که در کنار بند قرار دارد، تخریب کردند. با آنکه دولت حتی به کشتی های ماشین دار اجازه نمی دهد که در بند فعالیت کنند، با آن هم این بندها هنوز هم با خطر جدی مواجه اند. اثری از توریزم و بازسازی در اطراف آن دیده نمی شود. از سهولت های توریستی که اصلاً خبری نیست. هفت بند وجود دارد که عبارتند از: بند غلامان (پایین تر از بند هیبت موقعیت دارد)، بند بربر که از بند غلامان پایین تر و آخرین بند است، بند قنبر، بند هیبت، بند پنیر، بند پودینه و بند ذوالفقار. بندهای پنیر و پودینه بندهای خوردی اند که با بندهای دیگر اصلاً قابل مقایسه نیستند. بزرگترین و عمیقترین این بندها، بند ذوالفقار است که طول آن به چند کیلومتر می رسد و عمق آن را تا هنوز کسی اندازه نگرفته است. آب این بندها بالاخره تا بلخ می رسد. منبع آب این بندها معلوم نیست. می گویند از زیر آن جوش می زند. عجیب این است که وقتی آب سیلاب ها به این بندها سرازیر می شود، به محض داخل شدن به بند، رنگ فیروزه ای آب را بخود می گیرد و اثری از آب گل آلود به نظر نمی رسد.در بدترین خشکسالی ها، آب آن به همین اندازه است، نه زیاد و نه کم می شود.
بند پنیر، پودینه و ذوالفقار: بعد از صرف نان از پیرمرد پرسیدیم که بندهای دیگر در کجا موقعیت دارند. گفت که بند پنیر، پودینه و ذوالفقار بالاتر از بند هیبت موقعیت دارند و تا آنجا نیم ساعت تا چهل دقیقه پیاده راه است. تصمیم گرفتیم به آنجا برویم. قبل از اینکه به آنجا برویم، دو تن از دوستان ما خری را کرایه کرده و خرسواری می کردند، ما هم چند خری را که در آنجا بسته بودند، باز کرده و خرسواری کردیم. خوشبختانه کسی به این بی نزاکتی ما اعتراضی نکرد (خرها را بدون اجازه سوار شده بودیم). بعد از قریب نیم ساعت خرسواری و شوخی، خرها را دوباره به جای اصلی آنها آورده و پاهای شان را بستیم و به سوی تپه رفتیم. از تپه بالا شدیم و شروع به حرکت کردیم. از کنار کنار بند هیبت راه می رفتیم، گاه بالا و گاه پایین. تا اینکه بند پنیر، پودینه و ذوالفقار از دور نمایان شدند. بندها از بالا منظرۀ تماشایی داشتند. هر چهار بند (هیبت، پنیر، پودینه و ذوالفقار) دیده می شد. آب لاجوردی تیز و در عین حال شفاف که انسان هیچ تصورش را نمی تواند. انتقال زیبایی آب بندها به دیگران کار بسیار مشکل است. تا انسان زیبایی آن را به چشم های خود نبیند، اصلاً باور نمی کند. وقتی به بلندی بند پنیر، پودینه و ذوالفقار رسیدیم، دیدیم که این بندها زیباتر از بند هیبت اند، زیرا در اطراف آن درخت ها و نیزار وجود دارد. نمی دانستیم از کجا پایین شویم. یکی از
دوستان ما از راه خطرناکی شروع به پایین شدن کرد که پیرمردی از پایین صدا کرد و با اشارۀ دست راه را نشان داد. از باریک راه کنار صخره به پایین رفتیم. هر لحظه دلم می خواست از آن عکس بگیرم. از زوایای مختلف از بندها عکس گرفتم و باز هم هر باری که به آب نگاه می کردم، دلم می شد باز هم عکس بگیرم. وقتی آن همه زیبایی را دیدیم، دوستانم احساساتی شده و گفتند که شب را در همین جا تیر می کنیم. گفتم هوا از طرف شب آنقدر سرد می شود که شاید یک لحاف هم ما را گرم کرده نتواند و علاوه از آن شاید خزندگان خطرناکی در اینجا وجود داشته باشند که ماندن ما کار عاقلانه ای نیست.
خلاصه از کنار بند ذوالفقار و بعد پودینه گذشتیم و پایین تر رفتیم. دوستانم چشمه ای را یافتند. آب آن چنان سرد بود که برای دو دقیقه هم دست خود را در آن گرفته نمی توانستیم. بوتل ها را از آب پر کردیم و بیشتر پایین رفتیم. در هر جا آب جمع شده بود و چه زلال. در میان بندهای ذوالفقار، پودینه و پنیر از یک طرف و بند هیبت از طرف دیگر آب شفافی وجود داشت. تصمیم به آب بازی گرفتیم. تا من رسیدم، همه به آب داخل شده بودند. از آنان پرسیدم، آب خو زیاد سرد نیست؟ گفتند: نه بیا، گرم است. لباس هایم را کشیدم و
وقتی پایم را در آب گذاشتم چنان سرد بود که نزدیک بود از آب بازی منصرف شوم. به هر حال خود را یکباره به آب انداختم. آب در ابتدا آنقدر سرد بود که دست ها و پاهایم را درد گرفت. اما آهسته آهسته چنان بر جانم خوش می خورد که هیچ دلم نمی خواست آب بازی را بس کنم. با اصرار دیگران از آب برآمدم و لباس هایم را پوشیدم. به نقطۀ اتصال بند پنیر و هیبت رفتیم. منظرۀ تماشایی داشت. آب از بالا آنقدر شفاف و زلال معلوم می شد که عمق آن تا بیش از بیست متر به وضوح دیده می شد. پیرمردی که نان چاشت را در خیمۀ او خوردیم، می گفت که در زمستان ها وقتی بند را یخ می زند، مردم سنگ بزرگی را در ریسمان گره می زنند و آن را در جایی که یخ را می شکنند، به آب پرتاب می کنند تا عمق آن را معلوم کنند، مگر موفق نشده اند. ریسمان تا 120 متر هم پایین رفته، اما نتوانسته اند عمق آن را پیدا کنند. ساعت از پنج عصر گذشته بود و من برای راننده گفته بودم که تا ساعت سه و نیم بر می گردیم. به دوستانم گفتم که ناوقت شده و ما باید دوباره به شهر برگردیم. اما هیچ کس به شمول خودم به آن توجهی نمی کردیم. باز هم به نزدیک بند ذوالفقار رفتیم و از میان نیزار، عکس هایی از آن گرفتم. وقتی از بند بر می گشتیم، دیگر کاملاً دیر شده بود. از شش گذشته بود که به جای موتر آمدیم. همۀ ما گرسنه شده بودیم، چند بوتل آب، نوشابه، کیک و بسکویت گرفتیم و ساعت شش و نیم به سوی شهر بامیان حرکت کردیم. وقتی به شهر رسیدیم، شهر در خواب بود و فقط چند رستوران باز بود. به یکی از رستوران ها رفتیم و نان شب را خوردیم و زمانی که دوباره به هوتل می رفتیم، ساعت یازده و نیم بود. به رانندۀ موتر پنجصد افغانی بیشتر از آنچه با او گپ زده بودیم، دادم چون تا ناوقت با ما مانده بود.
شهر غلغله: در یک کیلومتری شهر بامیان بر بلندی
تپه ای قرار دارد. قرار گفتۀ مردم، این شهر همزمان با مجسمه های بودا ساخته شده و دو بار تخریب گردیده است. بار اول در زمان حملۀ مغول ها و بار دوم در زمان اسلام. این شهر در همان وقت سیستم کانالیزاسیون داشته و آب از درۀ دکانی به بالای شهر انتقال می شده است. اصل شهر در زیر تپه مدفون است و وقتی به آن بالا می شوید، به آسانی متوجه اتاق هایی می شوید که در بین تپه قرار دارند و فقط قسمت هایی از آن معلوم می شود. قسمت های پایینی شهر غلغله بر اثر کاوش های افراد خلیلی در زمان حاکمیتش در بامیان از بین رفته و به گفتۀ یکی از مسوولان وزرات اطلاعات و فرهنگ، خلیلی معاون دوم رییس جمهور افغانستان شهرک سبز را از برکت پول های بدست آورده از آثار همین تپه ساخته است. کاوش های خودسر زیادی درین شهر صورت گرفته، اما خوشبختانه(!) به علت ماین گذاری ها از دستبرد زیاد در امان مانده است. تمامی مناطق
تاریخی بامیان ماین گذاری شده و خطر ماین در همه جا شما را تهدید می کند. این شهر فقط یک راه برای بالا رفتن دارد و باید راه بلد با شما باشد، زیرا این تپه در زمان روس ها ماین گذاری شده و گفته می شود که تنها کسانی می توانند ماین های آن را خنثی نمایند که آن را کاشته اند. متخصصان خارجی تا حال چند بار تلاش نموده اند تا ماین ها را خنثی سازند، اما می گویند که ماین ها به شکل حلقوی کار گذاشته شده و خنثی کردن شان با خطراتی همراه است. چندی قبل یکی از سربازانی که برای محافظت این شهر مسوولیت داشت، شب هنگام به شکل مخفیانه با بیل به کاوش شروع می کند که ناگهان ماینی او را از جا می کند و نصف بدنش را متلاشی می سازد. به همین خاطر کسی جرئت نمی کند در آن به کاوش بپردازد. شهر بامیان از بلندی شهر غلغله منظرۀ تماشایی پیدا می کند، تقریباً تمام جوانب شهر را می توان دید. بر بالای این شهر، بی بی سی آنتن رادیوی اف ام خود را نصب نموده و این کار باعث شده تا شهر غلغله از سوی یونسکو در میراث های فرهنگی جهان شامل نشود. این شهر زمانی پایگاه نظامی بوده و هنوز هم می توان پوچک های اسلحۀ ثقیل، مسند دافع هوا و کنسرو مواد غذایی را در آنجا دید.
چشمۀ آب گرم و دره ضحاک: از شهر تا آنجا که در شش پل موقعیت دارد،
با موتر نزدیک به پنجاه دقیقه راه است. قرار بود به شهر ضحاک برویم، اما قبل از اینکه به آنجا برویم، به چشمۀ آب گرم رفتیم که در درۀ ضحاک قرار دارد. آب چشمه به هیچصورت گرم نیست، اما ظاهر گرم دارد. در زمان طالبان هر باری که از این منطقه تیر می شدم و آب جوشان چشمه را می دیدم، فکر می کردم آب آن باید چقدر جوش و داغ باشد و همواره آرزو می کردم که کاش راننده در آنجا توقف کند و من یک بار در آن دست بزنم. ولی راننده در چند باری که از آن راه رفت و آمد داشتم، هیچگاه در آنجا متوقف نشد. و این بار که فرصت یاری کرد و به آنجا رفتم، وقتی در آب دست زدم، به تصور باطلم در مورد داغ بودن آن خندیدم. آب آن نه اینکه داغ نیست، که گرم هم نیست، فقط رنگ آن سرخ است و از زیر زمین با شدت بیرون می آید که فکر می شود، آب می جوشد. در کنار آن آب خروشانی جریان دارد که در میان مغارۀ کوه داخل می شود و سی یا چهل متر دورتر به درۀ عمیقی می ریزد. با آنکه راهش بسیار خطرناک بود، به آنجا رفتیم. کافی است که اولین اشتباه تان، آخرین اشتباه باشد. زیرا آب آنقدر خروشان و سراشیبی دارد که در صورت افتادن به آن خدا می داند کسی از آن طرف مغاره سالم بیرون شود. نزدیک به یک ساعت را در آنجا گذراندیم.
شهر ضحاک: بر بلندی کوه بلندی نزدیک شش پل قرار دارد. وقتی از پایین به آن نگاه می کنید، عقل تان
قد نمی دهد که چگونه آن را ساخته اند. این شهر نیز پر از ماین است. علامت رنگ سرخ بر روی سنگ ها در همه جا شما را متوجه خطر ماین می سازد. آهسته آهسته بالا رفتیم و از جاهای مختلف آن فلم و عکس گرفتیم. برخی از دوستانم نمی خواستند بالاتر از آن بروند چون می گفتند ماین دارد، اما با اصرار زیاد بالاخره بالاتر رفتیم (در زمان طالبان هر باری که از اینجا تیر می شدم و دژهای قلعه را می دیدم، در دلم می گفتم، آیا روزی خواهد آمد که از نزدیک این قلعه را ببینم و به آن بالا شوم؟). وقتی به وسط کوه که قلعۀ بزرگی در آن ساخته شده رسیدم، به سوی بلندی نگاه کردم. دوستانم را صدا زدم که اصل شهر در نزدیکی آسمان ساخته شده، این جا خو اصلاً شهر نیست. باور کنید که دهان انسان از حیرت باز می ماند که در آن زمانی که نه تکنالوژی بود، نه این همه وسایل مدرن و ماشین و بلدوزر و کرِن و تراکتور، این شهر را چگونه بر بلندی این کوه بلند و خطرناک ساخته اند. باز هم با اصرار زیاد بالاتر رفتیم. وقتی به آخرین نقطۀ شهر رسیدم، فکر می کردم به آسمان بلند شده ام. به هر سوی آن که نگاه می کردم و دژها را می دیدم، در حیرت می ماندم. می گویند که اصل شهر ضحاک در دل همین کوه موقعیت دارد. یکی از میزبانان ما گفت که سال ها قبل چند پژوهشگر فرانسوی برای تحقیق در مورد شهر ضحاک به داخل آن رفته بودند و بعد از دو ماه از داخل آن برآمدند. شاید این کار سال ها قبل بود، زیرا اکنون دروازۀ شهر مسدود شده و غیر از بقایای خارجی شهر، چیز دیگری را نمی توان دید. این شهر هم زمانی سنگر جنگ بوده است، بخاطری که در بلندترین نقطۀ این شهر نیز مسند دافع هوا دیده می شود و حتماً چند سال قبل این دافع هوا تمام منطقه را زیر نگین خود داشته است. شهر ضحاک به تناسب شهر غلغله بسیار زیاد بلندتر و کلان تر است. شاید تنها یک قسمت شهر ضحاک را بتوان از لحاظ مساحت با شهر غلغله مقایسه کرد.
جالب این است که ما بدون اینکه از کسی اجازه بگیریم و
پولیس را در جریان بگذاریم، به شهر ضحاک بالا شده بودیم. پوستۀ امنیتی در شش پل موقعیت دارد که شهر ضحاک از آنجا به خوبی معلوم می شود. وقتی پولیس متوجه شده بود که چند نفری به شهر بالا شده اند، پولیسی را پشت ما فرستاده بود. ما در حال دوباره پایین شدن از شهر بودیم که پولیس جوانی با کلاشنکوفش نفس زنان به سوی بالا می آمد. از ما پرسید که اینجا چه می کنید و چرا بدون اجازه به این کوه که پر از ماین است، بالا شده اید. گفتیم ما ریاست اطلاعات و فرهنگ را در جریان گذاشته ایم و این نفری که با ما است، نمایندۀ آن ریاست است. گفت: مه زیاد نمی فامم، قومندان صایب ده پایین منتظر شماست، او شما ره خواسته. گفتیم، تو برو ما می آییم. وقتی پایین شدیم، پولیس اشپلاقش را به صدا درآورد و به ما علامت داد که نزدش برویم. من صدا کردم که موتر ما آن طرفتر ایستاد است، با موتر می آییم. خلاصه وقتی با موتر به نزدیکش رسیدیم، بسیار خشمگین بود، چون با چیزی تصادم کرده و اشارۀ موترش شکسته بود، بر ما غرید و گفت که شما نمی دانید که قلعۀ ضحاک پر از ماین است و شما بدون اینکه ما را در جریان بگذارید، سر به خود به آن بالا شده اید، بروید در پوسته صحبت می کنیم. در پوسته نیز قهر بود و چند بار یادآوری کرد که اگر شما سر به خود به قلعه بالا نمی شدید، اشارۀ موترم نمی شکست (می خواست ما برایش چیزی بدهیم به همین خاطر هم زیاد قهر بود)، اما نفر امنیت آن پوسته مسئله را به سادگی حل کرد و با یادداشت کردن نام ها و وظیفۀ ما، از ما معذرت خواست و رخصت مان کرد. ساعت چهار و نیم عصر بود که به هوتل رسیدیم و بعد از صرف نان، قرار گذاشتیم که به دیدن مجسمه های بودا و بعد درۀ اژدر برویم.
بودا: در سال 2000 در شهر پلخمری بودم که خبر انفجار بت های بامیان را از رادیو بی بی سی شنیدم. خوب یادم می آید که بغض گلویم را چنان گرفته بود که اگر دوستانم نمی بودم، حتماً با صدای بلند می گریستم. گلویم از شدت خشم درد می کرد و من هر چه دشنام می دانستم، نثار طالبان کردم. اشتیاق سوزانی داشتم که یک بار بت های بامیان را از نزدیک تماشا کنم، اما با انفجار بت ها، رؤیای دیدن آنها با خاک یکسان شد. و اکنون بعد از چندین سال فقط به تماشای مغاره ها و مخروبۀ آنها می رفتیم. از مرکز شهر تا آنجا شاید ده دقیقه پیاده روی باشد. زمانی که به زیر بت کلان (صلصال) رسیدیم. هنوز هم هیبت و شکوه آن بر انسان تأثیر می کرد. صلصال در سمت چپ و شاهمامه (بت کوچک) در سمت راست موقعیت دارند. هیبت صلصال را در عکس ها ندیده بودم، اما وقتی در زیر آن ایستاد می شوید و بزرگی آن را می بینید، انگشت حیرت به دهان می گذارید. یکی از دوستان در مورد صلصال و شاهمامه قصه ای کرد به این شرح: این بت ها در اصل ریشۀ مذهبی نه بلکه عاشقی دارند. می گویند، در بامیان امپراتوری بود که پسری داشت به نام صلصال. صلصال جوانی بود بلند قامت، زیبا رو و پهلوان. روزی به بند امیر می رود، در آنجا دختر زیبارویی را در بند در حال شنا می بیند و همان است که یک دل نه، صد دل عاشق دختر می شود و از پدر می خواهد تا آن دختر را برایش خواستگاری کند. پدر صلصال به پدر دختر که شاه بند امیر است، احوال می فرستد و از وی می خواهد دخترش را به عقد صلصال درآرد. پدر دختر ازین کار امتناع می ورزد و باعث خشم و غضب امپراتور (پدر صلصال) می شود. امپراتور به سوی بند امیر لشکرکشی می کند و شاه آنجا (پدر دختر) را می کشد و دختر را به عقد صلصال در می آرد. نام این دختر، شاهمامه بود. داستان عشق صلصال و شاهمامه از مرزها می گذرد و به آسیای میانه و اروپا می رسد. بهترین نقاشان، مجسمه سازان و حکاکان از سراسر دنیا به بامیان می آیند تا عشق صلصال و شاهمامه را با کندن مجسمه های شان در کوه، جاودانی سازند. و بعدها زمانی که بودایی ها به بامیان می آیند و این مجسمه ها را می بینند، آن را مشابه به مذهب خود یافته و به عبادت آن مشغول می شوند و در کنار آن معبدهای خود را می سازند.
می خواستیم به بت بالا شویم، اما دروازۀ بالا رفتن قفل بود
و کلید هم نزد ما نبود. از راه دیگری که بسیار بلند بود، با کمک یکدیگر و شانه دادن با مشکلات زیادی بالا شدیم. یکی از دوستان ما که نسبتاً چاق بود و بالا شده نمی توانست، دو نفر دست های او را گرفته با مشکلات زیاد بالا کش کردند. بالا شدن ما عبث بود، زیرا این راه ما را به بالای بت نمی رساند، بلکه دوباره به پایین راه داشت. از آنجا پایین شدیم، چند طفلی که در آنجا بودند، راه را به ما نشان دادند. دوستانم نمی خواستند که به بت بالا شوند، اما باز هم با اصرار زیاد بالاخره بالا رفتیم. در آنجا دروازه ای وجود داشت که قفل بود. آن را گشودیم و به داخل بت رفتیم. در قسمت سر بت اکنون تخته ها را برای عبور به سمت دیگر گذاشته اند. وقتی که از آنجا به شهر بامیان نگاه می کنید، به عظمت و بلندی این بت ها پی می برید. با آنکه جز حفره ای چیزی از صلصال باقی نمانده است، اما هیبت و شکوه آن هنوز هم در همان ساحه وجود دارد. سنگ های بجا مانده بعد از انفجار بت ها را در اتاق های موقتی که در آنجا ساخته اند، محافظت کرده اند. وقتی به حفرۀ خالی نگاه می کنید و به جنایتی که در حق این بت ها صورت گرفته، فکر می کنید، به هر آنچه طالب نام دارد، لعنت می فرستید، سراپا خشم می شوید و از انسانیت خجالت می کشید. تاریخ را با چشمان تان می بینید که مدفون شده است و شما عاجز از همه چیز فقط به تماشای دفن آن رفته اید. شاید اگر دوستانم نمی بودند، می رفتم و در یکی از مغاره های آن های های می گریستم تا درد از دست رفتن بت ها تا اندازه ای در دلم تسکین می شد و از بت ها معذرت می خواستم که در عصری که ما زندگی می کردیم، حیوانات دمدار انسان نما، آرامش چند هزار سالۀ شما را برهم زدند و لکۀ ننگی بر دامان انسانیت به جا گذاشتند.
درۀ اژدر: بعد از اینکه از صلصال دیدن کردیم، تصمیم گرفتیم که به درۀ اژدر (اژدها) برویم. مردم می گفتند
که بقایای اژدها تا هنوز هم آنجا مانده است. در مورد درۀ اژدر افسانه ای وجود دارد که رانندۀ موتر ما چنین بیان کرد: در زمانه های قدیم اژدهایی بود که هر روز هزاران نفر را می خورد. مردم از دست آن به تنگ آمده و به حضرت علی شکایت کردند. حضرت علی به داد مردم رسید، به اینجا آمد و با شمشیرش، اژدها را کشت و بچه اش در منطقۀ دورتری از اینجا افتاد. حضرت علی بعد از آنکه اژدها را کشت، به بند امیر رفت تا آن را ببندد، زیرا آب بند امیر همیشه طغیانی می شد و به مردم آسیب می رساند. حضرت علی با شمشیرش کوه را دو نصف کرد و نیم آن را به جلو بند انداخت و به این شکل بند بسته شد. آب از حضرت علی پرسان کرد که تو خلو جلو ما را گرفتی، ما به کجا برویم. حضرت علی به آب دستور داد که در زیر کوه درآید. از آن به بعد آب به فرمان حضرت علی تا حال زیر کوه می رود.
درۀ اژدر در ده پانزده کیلومتری شهر بامیان موقعیت دارد. کسانی که از جاهای دیگر به بامیان می آیند، به دیدن آن می روند. وقتی به آنجا رسیدیم، ساعت از شش و نیم گذشته بود. کسی آنجا نبود. موتر را در پای اژدها ایستاد کردیم، ولی هر چه کوشش کردم شباهتی بین این کوه و اژدها پیدا نکردم. دوستانم نیز می پرسیدند که کجای این به اژدها می ماند. همه می خندیدیم که از آن وقت تا حال شکل آن تغییر کرده است. در قسمت پایینی همین اژدها، سوراخ کوچکی وجود دارد که آب از آن بیرون می شود، آب آن به قدری شور و تلخ مزه است که اصلاً قابل استفاده نیست. مردم می گویند که این چشم اژدها است که نزد حضرت علی گریان می کند و از او می خواهد که او را ببخشد. ما تا ناوقت های شام همانجا ماندیم و از زوایای مختلف از اژدها(!) فلم و عکس گرفتیم و بعد بر پشت آن چای نوشیدیم و خربوزه خوردیم. وقتی از آنجا بر می گشتیم، هشت و نیم شام بود و هوا کاملاً تاریک شده بود.
چاردرۀ غوربند: به همان راننده ای که ما را به بند امیر برده بود و انسان شریفی بود، تلیفون کردیم و از او خواستیم که اگر موافق باشد، ما را به کابل برساند. او نیز با خوشحالی پذیرفت و قرار شد ساعت چهار صبح حرکت کنیم. هنوز در خواب بودیم که راننده به دروازۀ اتاق کوبید. گفت: سه و نیم بجه است، برخیزید که می رویم. ما هم با عجله برخاستیم، دست و روی خود را شسته و بیرون برآمدیم. هنوز تاریک بود. چهار بجه بود که راننده تکت راه و هده را خلاص کرد و ما حرکت کردیم. هوا یک اندازه سرد بود، به ناچار از راننده خواستیم که شیشه ها را بالا کند. در راه بسیاری خواب بودند و گاه گاهی صحبت می کردیم. نه بجۀ روز بود که به چاردرۀ غوربند رسیدیم. کاکاخسر یکی از دوستان ما در آنجا خانه دارد. وقتی که ما از کابل به بامیان می رفتیم، ما را در راه دیده و از وی خواسته بود
که در برگشت نزدش بمانیم. دوست ما به کاکاخسرش تلیفون کرد و او هم بعد از هفت هشت دقیقه ای پیدا شد و ما را با خود به باغش برد. توت تازه رسیده بود. در وقت گذشتن از باغ، پای هر درخت می ایستادیم و توت می خوردیم. وقتی به باغ کاکا رسیدیم، زیر دو درخت بادام را فرش کرده و دوشک هموار کرده بود. از ما پرسید، چای می خورید، زردآلو یا توت؟ گفتیم: توت. چادر بزرگی آورد، خودش به درخت بالا شد و ما گوشه های چادر را گرفتیم. او توت می تکاند و در عین حال می گفت: بس اش به گردن شما. وقتی از توت تکانی خلاص شد، به کنار دریا (در 20 متری باغ او) رفتیم، توت را در آب انداختیم و در همان حال به خوردن شروع کردیم. یک پتنوس زردآلو هم آورد. زردآلوها با آنکه پخته نشده بودند، اما شیرین بودند. بعد از توت و زردآلو خوری دوباره به زیر درختان بادام آمدیم. چون هوا گرم شده بود، لحظات بعد به دریا رفتیم و آب بازی کردیم، تا اینکه صدا زدند، نان تیار است. کاکا زحمت کشیده و غذایی به نام آسِه تهیه کرده بود (گوشت را بعد از مصاله و سیر داخل روده کرده و با آن شوربا پخته بود). کاکا در وقت نان خوردن از پیدا کردن چند سکه و بت و آثار تاریخی صحبت کرد و بعد گفت که مردم هر شب به تپه می روند و بعد از کندن آن، چیزهایی پیدا می کنند. یکی از باشندگان منطقه، دو بت کوچکی را که از تپه پیدا کرده بود، در بدل دو بوجی آرد به کسی داده بود. معلوم نیست این تپه متعلق به کدام دوره است، کسی در مورد آن نمی داند و دولت هم از این آثار تاریخی و تپه هیچ خبری ندارد. مردم منطقه از ناداری و فقر به شکل غیرحرفوی آن را می کاوند و با پول ناچیز به دیگران می فروشند.
قبل از اینکه به بامیان برویم، قصد داشتم به یکاولنگ بروم، اما هیچ فرصت نیافتم. پیش از رفتن با یکی از دوستانم تصمیم گرفته بودم که در مورد یکاولنگ، فلم مستندی بسازیم، اما فرصت یاری نکرد. در مسیر راه بند امیر از راننده خواستم که به یکاولنگ برود، ولی او نپذیرفت و گفت که تا آنجا دو ساعت راه است و باید شب را در آنجا بگذرانیم.
خدا می داند که باز چه وقت فرصت خواهم یافت و بار دیگر به بامیان خواهم رفت.
امتیاز شما به این مطلب