[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

  عشق و آزادی
سیاسی، اجتماعی، فرهنگی

[وبلاگ راهنما]
[وبلاگ طرفداران]

 

دسته بندی مطالب

 

لینکستان

 

نظر سنجی

 

آرشیو وبلاگ

 

نویسندگان

 

تابلو نظرات

 

آمار وبلاگ

امروز:94
دیروز:227
این ماه:693
امسال:17826
کل بازیدها:73508

کل پستها:139
کل لینکها:26
کل نظر سنجیها:1
کل لوگوها:1
 

لوگوهای وبلاگ

جهان سرمایه باید نابود شود

 

طراح قالب


 
لوی څارنوال او د ولسمشرۍ خوب؟!!
[اجتماعی]

 

لوی څارنوال او د ولسمشرۍ خوب؟!!

د افغانستان پخوانی لوی څارنوال عبدالجبار ثابت وروسته له هغې چې د ولسمشرۍ د راتلونکو ټولټاکنو لپاره یې ځان نوماند کړ، د حامد کرزی لخوا له خپلې دندې ګوښه شو. ثابت چې زیاتې کړنې، خبرې او کردار یې پرته له کوم شک یوه غیرنورمال انسان ته شباهت لری، د ولسمشرۍ خوب یې لیدلی دی. هغه پرون په یوې خبری ناستې کې وویل چې کرزی پوهیږی چې زه له هغه نه میدان ګټم، له دې کبله یې زه له خپلې دندې ګوښه کړم!

نه پوهیږم دغه کسان چې ځانونه د ولسمشرۍ لپاره کاندیدوی، یا خو شعور نه لری او یا هم سالم عقل. ټول په دې پوهیږی هر هغه څوک چې غواړی په افغانستان کې خپل ځان د ولسمشرۍ لپاره کاندید کړی، باید د امریکا لخوا OK شوی وی. دا په دې معنا چې په افغانستان کې یوازې هغه څوک ولسمشری کولای شی چې د امریکا لاس پوڅی وی او وکړای شی د امریکا او نورو هیوادونو ګټې په ښه توګه خوندی کړی. البته دا خبره په دې معنا نه ده چې ثابت او یا زیاتره نور کسان چې ځانونه نوماندوی او یا یې نوماند کړی، د امریکا خلاف دی، ولې لکه څرنګه چې کرزی، جلالی او د دوی په شان نور کسان کولای شی د امریکا ګټې خوندی کړی، د بشردوست، ثابت، مسعوده جلال او فاروق نجرابی په شان کسان کله د امریکا ګټې خوندی کولای شی.

دا ښایی د افغان ولس بیوزلی ده چې خاینان او قاتلان یې د ولسمشرۍ خوبونه وینی او د جبار ثابت په څیر لیونیان خپل ځانونه نوماندوی.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


بامیان در قلب من!
[اجتماعی]
 

بامیان در قلب من!

jpgساعت چهار صبح با دوستانم وعده گذاشته بودم. وقتی به آنجا رسیدم فقط یکی از آنان آمده بود. تا دیگران می رسیدند، از پیرمردی آدرس هدۀ بامیان را پرسیدیم، گفت: اینجا نیست، به پل سوخته بروید. به دوستان دیگر زنگ زدیم که آدرس را خطا گرفته اید، اینجا نیاید، به پل سوخته بروید، در آنجا همدیگر را خواهیم دید. وقتی آنجا رسیدیم، با یکی از رانندگان تونس ها صحبت نموده و موتر را کرایه کردیم. این اولین باری بود که به بامیان می رفتم. از خوشحالی در پوست جای نمی شدم، بارها قصد کرده بودم، اما فرصت یاری نمی کرد. در زمان طالبان چند باری از راه درۀ شکاری به مزارشریف رفت و آمد داشتم. هر باری که از دو راهی بامیان می گذشتم، همه می گفتند ازینجا تا شهر بامیان فقط نیم ساعت راه است و من همیشه در دل آرزو می کردم، کاش روزی بیاید که به بامیان بروم، ولی هیچگاه فرصت یاری نکرد و آن روز وقتی به بامیان می رفتیم، همه اش خوشحالی بود. یکی از دوستان چند چادر فلسطینی و کلاه خریده بود که در موتر به ما داد. با پوشیدن آنها به توریستان شباهت پیدا کرده بودیم. راننده هم آدم خوشرویی بود و وقتی خوشحالی ما را دید، گفت خوبست که مسافرانم آدم های خندانی هستند، ورنه این راه هشت، نه ساعته بسیار خسته کن تمام می شود.

از پنج گذشته بود که حرکت کردیم. در راه همه اش آهنگ می خواندیم و یکی بر دیگر می خندیدیم و فکاهی می گفتیم. از رانندۀ موتر تقاضا کردیم اگر کست هزاره گی داشته باشد، آن را پلی کند. خوشبختانه کست هزاره گی با خود داشت و ما با آن می خواندیم. با خود کامرۀ فلمبرداری و عکاسی گرفته بودیم. در پل متک به سمت چپ دور زدیم و وارد سرک خامه شدیم. این آغاز درۀ غوربند بود. در مورد زیبایی درۀ غوربند هم بسیار شنیده بودم. به راستی که درۀ زیبایی بود: سرسبز و دریایی خروشان. خانه های گلی مردم در دو طرف سرک به چشم می خورد و از آن می توانستیم به زندگی فقیرانۀ شان پی ببریم.

ویلای سید حسین انوری: زمانی که به ولسوالی شیخعلی jpgرسیدیم، مانند مناطق دیگر در مسیر راه، خانه های گلی مردم در همه جا دیده می شد، ناگهان چشمم به خانۀ لوکس و زیبایی افتاد که باعث حیرتم شد. از راننده پرسیدیم آن خانۀ لوکس از کی است. در جواب گفت: از سید حسین انوری والی هرات. خانه ای را که این قوماندان جهادی، ویرانگر کابل و متجاوز به ناموس هزاره ها در این منطقۀ فقیرنشین ساخته، تعجب آور است. خانۀ وی بیش از یک جریب زمین را احتوا کرده و به ویلا شباهت دارد. در آن منطقۀ فقیرنشین که مردم نان خوردن ندارند، این خاین برای اینکه قوماندانی اش را در دل های مردم کاشته باشد، خانه ای چنان لوکس و زیبا را در آنجا بنا نموده است. وقتی ویلای سیدحسین خان انوری را در آن منطقۀ فقیرنشین می بینید، سراپا خشم و قهر می شوید و هرچه بیشتر به پستی، خیانت و دنائت رهبران و قوماندانان جهادی پی می برید.

شهر بامیان: بعد از یازده و نیم ساعت به شهر بامیان رسیدیم. تا بامیان هشت یا نه ساعت راه است، اما ما در هر جا توقف می کردیم، از برخی جاها عکس یا فلم می گرفتیم و مدتی را در کنار دریا می گذراندیم. jpgاولین چیزی را که در بامیان می خواستم ببینم، مجسمه های بودا بود. مجسمۀ بزرگ بودا از دور نمایان شد، همه فریاد زدیم، اونه بودا! در شهر بامیان یکراست به مرکز میراث فرهنگی بامیان رفتیم. توریست های زیادی به آنجا آمده بودند که جای پای ماندن هم نبود. از ما با چای پذیرایی کردند. این مرکز درست مقابل دو مجسمۀ بودا قرار دارد. اولین کاری که کردم، کامره را از دستکولم گرفته و از مجسمه ها عکس گرفتم. بعداً دوستانم آمدند و هر یکی در مقابل بودا ایستاد شده و عکس گرفتند. رییس اطلاعات و فرهنگ ما را به هوتل گرځندوی معرفی کرد. با آنکه در اول بهانه آوردند، اما با تلفن یکی از دوستان، ما را پذیرفتند. در هوتل بیتوته کردیم. هفت و نیم شام از هوتل برآمدیم و به سوی میدان هوایی رفتیم. هوای بامیان بسیار دلپذیر بود، نه زیاد سرد و نه زیاد گرم بود. در میدان هوایی که شباهتی به میدان هوایی ندارد، تا ساعت های نه شب قدم زدیم. دوباره به هوتل برگشتیم. از نان خبری نبود. میزبانان ما گفتند، نان خوبی درست نکرده اند، ما از هوتل چیزی می آوریم. هرچه اصرار کردیم که فرقی نمی کند، فقط برای خوردن چیزی داشته باشد، اما آنان پی نان رفتند. در حیاط هوتل گرځندوی بر چوکی ها نشستیم. هوا سرد شده بود، به اتاق رفتیم و جمپرهای سبک خود را پوشیدیم. از ده و نیم گذشته بود که نان رسید. تا ساعت یازده و نیم با آنان نشستیم. دربارۀ وضعیت بامیان از آنان سؤالاتی کردم. از وضعیت چندان راضی به نظر نمی رسیدند. jpgیکی از آنان که مسوول جوانان و مسوول اتحادیۀ خبرنگاران ولایت بامیان بود گفت که زندگی مردم تا حد نهایی فلاکتبار است، مردم غیر از یک توته زمین، چیز دیگری برای گذراندن زندگی ندارند و از فرصت های کاری در بامیان خبری نیست. مردم بامیان با آنکه فقیر و نادار اند، اما مردم خوش برخورد، متواضع، صمیمی و دوست داشتنی اند. همه با شما با پیشانی باز برخورد می کنند و وقتی با یکی از آنان آشنا شوید، فکر می کنید سالهاست همدیگر را می شناسید. این صمیمیت شما را هر چه بیشتر به سوی شان می کشاند و دل تان نمی شود که آنجا را ترک کنید. با وجودی که بامیان یک ولایت باستانی و زیبایی خیره کننده دارد، از سوی حاکمان وقت هیچ توجهی به آن نشده است. این ولایت به ویژه شهر بامیان با توجه به آمدن این همه جهانگرد و توریست از اقصی نقاط باید یکی از مدرن ترین شهرهای افغانستان می بود، اما با دریغ که در ردیف عقب مانده ترین ولایات قرار دارد. حتی برای جهانگردان جای کافی بودوباش وجود ندارد. وقتی ما به مرکز میراث فرهنگی بامیان رفتیم، گنجایش حتی یک نفر دیگر را نداشت و در هوتل گرځندوی شاهد یک زن سیاح خارجی بودیم که می گفت، برایم در حیاط هوتل جای بدهید، فرقی نمی کند، حتی برای او نیز جای نبود، چون اتاق ها همه پر بود. شهر بامیان بیشتر به یک دهکده شباهت دارد تا شهر. برخی از مردم از ناداری زیاد در مغاره ها زندگی می کنند. با کسانی که صحبت کردیم، از والی بامیان (حبیبه سرابی) نیز راضی نبودند. می گفتند تنها دستاورد او قیرریزی یک و نیم کیلومتر سرک از میدان هوایی تا دفتر کارش و بعد تا چوک است. شهر بامیان فقط یک سرک عمومی دارد که از میان آن می گذرد. این تمام شهر است و هنوز هم اسفالت نشده است. آنان می گفتند که پروژه ها و طرح های زیادی بر روی کاغذ ریخته شده، وعده های زیادی داده شده، اما خدا می داند که عملی شوند. تنها چیزی که مردم از آن فوق العاده راضی اند، وضع امنیتی بامیان است که تا هنوز هیچ حادثۀ ناامنی در آنجا رخ نداده است.

بند امیر: تا بند امیر در حدود دو و نیم ساعت راه است. قرار شد میزبانان ما موتری را تهیه کنند، به این خاطر یکی از آنان وظیفه گرفت و گفت که فردا ساعت شش صبح در پیش روی هوتل حاضر خواهد شد. صبح زود بیدار شدیم، خود را آماده نموده و منتظر او ماندیم. ساعت از شش و نیم گذشت و از او خبری نشد. هفت شد، هفت و نیم، هشت و بالاخره هشت و نیم. از هوتل برآمدیم و پیاده به سوی شهر در حرکت شدیم. به همان راننده ای که ما را به بامیان آورده بود، زنگ زدیم. او یکی از دوستانش را برای ما معرفی کرد و گفت آدم مطمئنی است. هنوز دقایقی نگذشته بود که او با موتر تونس اش سر رسید. با او در مورد کرایۀ رفت و آمد گپ زدیم و حرکت کردیم. ساعت ده و نیم به نزدیکی بند امیر رسیدیم.

jpgبند هیبت: از راننده خواستیم بر بلندی یکی از تپه ها موتر را ایستاد کند تا ما از آنجا از بند فلم بگیریم. زیبایی آب بند چنان خیره کننده بود که اصلاً تصورش را نمی توانستم. بارها عکس های بند امیر را دیده بودم و از دیگران در مورد زیبایی آب آن شنیده بودم، اما هرگز تصور نمی کردم که آب آن تا این اندازه زیبا و شفاف باشد. دهان همۀ ما از حیرت باز مانده بود. از همان بلندی صدها ماهی را در کنار بند مشاهده کردیم که دور از چشم انسان ها جمع شده بودند، غافل از اینکه یکی از دوستان ما با پرتاب سنگ کوچکی، آرامش شان را برهم می زند. راننده هر چه می گفت که به پایین بند می رویم، بیایید که باز ناوقت خواهد شد، اما ما در زیبایی بند غرق شده بودیم. بالاخره به نزدیکی بند رسیدیم. آب بند از نزدیک چنان شفاف و زلال بود که از تصور دور بود. کشتی ای را کرایه کرده و به پارو زدن شروع کردیم. همه محو زیبایی آب شده بودیم. در ابتدا پارو زده نمی توانستیم، اما آهسته آهسته بلد شدیم. به آن سوی بند رفتیم، از کشتی پایین شدیم و چند قطعه عکس گرفتیم. من از هر فرصتی که پیش می آمد، از بند عکس می گرفتم. حدود دو ساعت را در میان کشتی گذراندیم. در بین کشتی آهنگ خواندیم، فلم گرفتیم، عکس گرفتیم و بعد از قریب دو ساعت برگشتیم. ساعت از یک گذشته بود. به خیمه ای که رستوران نامیده می شد، رفتیم. پیرمردی از ما پذیرایی کرد و گفت که پلو و قورمه دارد. در جریان نان خوردن از همان پیرمرد در مورد بند، نگهداری از آن، وضعیت اقتصادی مردم وغیره پرسان کردیم. او گفت که چهل سال است jpgدر همین جا زندگی می کند و نمایندۀ ریاست گرځندوی بوده است. از وی در مورد گذشتۀ بند سؤال هایی کردیم، مخصوصاً زمان جهادی ها و طالبان. پیرمرد گفت که در زمان حزب وحدت، تفنگداران وحدت برای گرفتن ماهی از نارنجک و برق دادن استفاده می کردند. وقتی بند را برق می دادند، هزاران ماهی بر روی آب بالا می آمد و دل انسان را به درد می آورد. در زمان طالبان یک بار با راکت شلیک کردند و بخش هایی از زیارتی را که در کنار بند قرار دارد، تخریب کردند. با آنکه دولت حتی به کشتی های ماشین دار اجازه نمی دهد که در بند فعالیت کنند، با آن هم این بندها هنوز هم با خطر جدی مواجه اند. اثری از توریزم و بازسازی در اطراف آن دیده نمی شود. از سهولت های توریستی که اصلاً خبری نیست. هفت بند وجود دارد که عبارتند از: بند غلامان (پایین تر از بند هیبت موقعیت دارد)، بند بربر که از بند غلامان پایین تر و آخرین بند است، بند قنبر، بند هیبت، بند پنیر، بند پودینه و بند ذوالفقار. بندهای پنیر و پودینه بندهای خوردی اند که با بندهای دیگر اصلاً قابل مقایسه نیستند. بزرگترین و عمیقترین این بندها، بند ذوالفقار است که طول آن به چند کیلومتر می رسد و عمق آن را تا هنوز کسی اندازه نگرفته است. آب این بندها بالاخره تا بلخ می رسد. منبع آب این بندها معلوم نیست. می گویند از زیر آن جوش می زند. عجیب این است که وقتی آب سیلاب ها به این بندها سرازیر می شود، به محض داخل شدن به بند، رنگ فیروزه ای آب را بخود می گیرد و اثری از آب گل آلود به نظر نمی رسد.در بدترین خشکسالی ها، آب آن به همین اندازه است، نه زیاد و نه کم می شود.

jpgبند پنیر، پودینه و ذوالفقار: بعد از صرف نان از پیرمرد پرسیدیم که بندهای دیگر در کجا موقعیت دارند. گفت که بند پنیر، پودینه و ذوالفقار بالاتر از بند هیبت موقعیت دارند و تا آنجا نیم ساعت تا چهل دقیقه پیاده راه است. تصمیم گرفتیم به آنجا برویم. قبل از اینکه به آنجا برویم، دو تن از دوستان ما خری را کرایه کرده و خرسواری  می کردند، ما هم چند خری را که در آنجا بسته بودند، باز کرده و خرسواری کردیم. خوشبختانه کسی به این بی نزاکتی ما اعتراضی نکرد (خرها را بدون اجازه سوار شده بودیم). بعد از قریب نیم ساعت خرسواری و شوخی، خرها را دوباره به جای اصلی آنها آورده و پاهای شان را بستیم و به سوی تپه رفتیم. از تپه بالا شدیم و شروع به حرکت کردیم. از کنار کنار بند هیبت راه می رفتیم، گاه بالا و گاه پایین. تا اینکه بند پنیر، پودینه و ذوالفقار از دور نمایان شدند. بندها از بالا منظرۀ تماشایی داشتند. هر چهار بند (هیبت، پنیر، پودینه و ذوالفقار) دیده می شد. آب لاجوردی تیز و در عین حال شفاف که انسان هیچ تصورش را نمی تواند. انتقال زیبایی آب بندها به دیگران کار بسیار مشکل است. تا انسان زیبایی آن را به چشم های خود نبیند، اصلاً باور نمی کند. وقتی به بلندی بند پنیر، پودینه و ذوالفقار رسیدیم، دیدیم که این بندها زیباتر از بند هیبت اند، زیرا در اطراف آن درخت ها و نیزار وجود دارد. نمی دانستیم از کجا پایین شویم. یکی از jpgدوستان ما از راه خطرناکی شروع به پایین شدن کرد که پیرمردی از پایین صدا کرد و با اشارۀ دست راه را نشان داد. از باریک راه کنار صخره به پایین رفتیم. هر لحظه دلم می خواست از آن عکس بگیرم. از زوایای مختلف از بندها عکس گرفتم و باز هم هر باری که به آب نگاه می کردم، دلم می شد باز هم عکس بگیرم. وقتی آن همه زیبایی را دیدیم، دوستانم احساساتی شده و گفتند که شب را در همین جا تیر می کنیم. گفتم هوا از طرف شب آنقدر سرد می شود که شاید یک لحاف هم ما را گرم کرده نتواند و علاوه از آن شاید خزندگان خطرناکی در اینجا وجود داشته باشند که ماندن ما کار عاقلانه ای نیست.

خلاصه از کنار بند ذوالفقار و بعد پودینه گذشتیم و پایین تر رفتیم. دوستانم چشمه ای را یافتند. آب آن چنان سرد بود که برای دو دقیقه هم دست خود را در آن گرفته نمی توانستیم. بوتل ها را از آب پر کردیم و بیشتر پایین رفتیم. در هر جا آب جمع شده بود و چه زلال. در میان بندهای ذوالفقار، پودینه و پنیر از یک طرف و بند هیبت از طرف دیگر آب شفافی وجود داشت. تصمیم به آب بازی گرفتیم. تا من رسیدم، همه به آب داخل شده بودند. از آنان پرسیدم، آب خو زیاد سرد نیست؟ گفتند: نه بیا، گرم است. لباس هایم را کشیدم و jpgوقتی پایم را در آب گذاشتم چنان سرد بود که نزدیک بود از آب بازی منصرف شوم. به هر حال خود را یکباره به آب انداختم. آب در ابتدا آنقدر سرد بود که دست ها و پاهایم را درد گرفت. اما آهسته آهسته چنان بر جانم خوش می خورد که هیچ دلم نمی خواست آب بازی را بس کنم. با اصرار دیگران از آب برآمدم و لباس هایم را پوشیدم. به نقطۀ اتصال بند پنیر و هیبت رفتیم. منظرۀ تماشایی داشت. آب از بالا آنقدر شفاف و زلال معلوم می شد که عمق آن تا بیش از بیست متر به وضوح دیده می شد. پیرمردی که نان چاشت را در خیمۀ او خوردیم، می گفت که در زمستان ها وقتی بند را یخ می زند، مردم سنگ بزرگی را در ریسمان گره می زنند و آن را در جایی که یخ را می شکنند، به آب پرتاب می کنند تا عمق آن را معلوم کنند، مگر موفق نشده اند. ریسمان تا 120 متر هم پایین رفته، اما نتوانسته اند عمق آن را پیدا کنند. ساعت از پنج عصر گذشته بود و من برای راننده گفته بودم که تا ساعت سه و نیم بر می گردیم. به دوستانم گفتم که ناوقت شده و ما باید دوباره به شهر برگردیم. اما هیچ کس به شمول خودم به آن توجهی نمی کردیم. باز هم به نزدیک بند ذوالفقار رفتیم و از میان نیزار، عکس هایی از آن گرفتم. وقتی از بند بر می گشتیم، دیگر کاملاً دیر شده بود. از شش گذشته بود که به جای موتر آمدیم. همۀ ما گرسنه شده بودیم، چند بوتل آب، نوشابه، کیک و بسکویت گرفتیم و ساعت شش و نیم به سوی شهر بامیان حرکت کردیم. وقتی به شهر رسیدیم، شهر در خواب بود و فقط چند رستوران باز بود. به یکی از رستوران ها رفتیم و نان شب را خوردیم و زمانی که دوباره به هوتل می رفتیم، ساعت یازده و نیم بود. به رانندۀ موتر پنجصد افغانی بیشتر از آنچه با او گپ زده بودیم، دادم چون تا ناوقت با ما مانده بود.

شهر غلغله: در یک کیلومتری شهر بامیان بر بلندی jpgتپه ای قرار دارد. قرار گفتۀ مردم، این شهر همزمان با مجسمه های بودا ساخته شده و دو بار تخریب گردیده است. بار اول در زمان حملۀ مغول ها و بار دوم در زمان اسلام. این شهر در همان وقت سیستم کانالیزاسیون داشته و آب از درۀ دکانی به بالای شهر انتقال می شده است. اصل شهر در زیر تپه مدفون است و وقتی به آن بالا می شوید، به آسانی متوجه اتاق هایی می شوید که در بین تپه قرار دارند و فقط قسمت هایی از آن معلوم می شود. قسمت های پایینی شهر غلغله بر اثر کاوش های افراد خلیلی در زمان حاکمیتش در بامیان از بین رفته و به گفتۀ یکی از مسوولان وزرات اطلاعات و فرهنگ، خلیلی معاون دوم رییس جمهور افغانستان شهرک سبز را از برکت پول های بدست آورده از آثار همین تپه ساخته است. کاوش های خودسر زیادی درین شهر صورت گرفته، اما خوشبختانه(!) به علت ماین گذاری ها از دستبرد زیاد در امان مانده است. تمامی مناطق jpgتاریخی بامیان ماین گذاری شده و خطر ماین در همه جا شما را تهدید می کند. این شهر فقط یک راه برای بالا رفتن دارد و باید راه بلد با شما باشد، زیرا این تپه در زمان روس ها ماین گذاری شده و گفته می شود که تنها کسانی می توانند ماین های آن را خنثی نمایند که آن را کاشته اند. متخصصان خارجی تا حال چند بار تلاش نموده اند تا ماین ها را خنثی سازند، اما می گویند که ماین ها به شکل حلقوی کار گذاشته شده و خنثی کردن شان با خطراتی همراه است. چندی قبل یکی از سربازانی که برای محافظت این شهر مسوولیت داشت، شب هنگام به شکل مخفیانه با بیل به کاوش شروع می کند که ناگهان ماینی او را از جا می کند و نصف بدنش را متلاشی می سازد. به همین خاطر کسی جرئت نمی کند در آن به کاوش بپردازد. شهر بامیان از بلندی شهر غلغله منظرۀ تماشایی پیدا می کند، تقریباً تمام جوانب شهر را می توان دید. بر بالای این شهر، بی بی سی آنتن رادیوی اف ام خود را نصب نموده و این کار باعث شده تا شهر غلغله از سوی یونسکو در میراث های فرهنگی جهان شامل نشود. این شهر زمانی پایگاه نظامی بوده و هنوز هم می توان پوچک های اسلحۀ ثقیل، مسند دافع هوا و کنسرو مواد غذایی را در آنجا دید.

چشمۀ آب گرم و دره ضحاک: از شهر تا آنجا که در شش پل موقعیت دارد، jpgبا موتر نزدیک به پنجاه دقیقه راه است. قرار بود به شهر ضحاک برویم، اما قبل از اینکه به آنجا برویم، به چشمۀ آب گرم رفتیم که در درۀ ضحاک قرار دارد. آب چشمه به هیچصورت گرم نیست، اما ظاهر گرم دارد. در زمان طالبان هر باری که از این منطقه تیر می شدم و آب جوشان چشمه را می دیدم، فکر می کردم آب آن باید چقدر جوش و داغ باشد و همواره آرزو می کردم که کاش راننده در آنجا توقف کند و من یک بار در آن دست بزنم. ولی راننده در چند باری که از آن راه رفت و آمد داشتم، هیچگاه در آنجا متوقف نشد. و این بار که فرصت یاری کرد و به آنجا رفتم، وقتی در آب دست زدم، به تصور باطلم در مورد داغ بودن آن خندیدم. آب آن نه اینکه داغ نیست، که گرم هم نیست، فقط رنگ آن سرخ است و از زیر زمین با شدت بیرون می آید که فکر می شود، آب می جوشد. در کنار آن آب خروشانی جریان دارد که در میان مغارۀ کوه داخل می شود و سی یا چهل متر دورتر به درۀ عمیقی می ریزد. با آنکه راهش بسیار خطرناک بود، به آنجا رفتیم. کافی است که اولین اشتباه تان، آخرین اشتباه باشد. زیرا آب آنقدر خروشان و سراشیبی دارد که در صورت افتادن به آن خدا می داند کسی از آن طرف مغاره سالم بیرون شود. نزدیک به یک ساعت را در آنجا گذراندیم.

شهر ضحاک: بر بلندی کوه بلندی نزدیک شش پل قرار دارد. وقتی از پایین به آن نگاه می کنید، عقل تان jpgقد نمی دهد که چگونه آن را ساخته اند. این شهر نیز پر از ماین است. علامت رنگ سرخ بر روی سنگ ها در همه جا شما را متوجه خطر ماین می سازد. آهسته آهسته بالا رفتیم و از جاهای مختلف آن فلم و عکس گرفتیم. برخی از دوستانم نمی خواستند بالاتر از آن بروند چون می گفتند ماین دارد، اما با اصرار زیاد بالاخره بالاتر رفتیم (در زمان طالبان هر باری که از اینجا تیر می شدم و دژهای قلعه را می دیدم، در دلم می گفتم، آیا روزی خواهد آمد که از نزدیک این قلعه را ببینم و به آن بالا شوم؟). وقتی به وسط کوه که قلعۀ بزرگی در آن ساخته شده رسیدم، به سوی بلندی نگاه کردم. دوستانم را صدا زدم که اصل شهر در نزدیکی آسمان ساخته شده، این جا خو اصلاً شهر نیست. باور کنید که دهان انسان از حیرت باز می ماند که در آن زمانی که نه تکنالوژی بود، نه این همه وسایل مدرن و ماشین و بلدوزر و کرِن و تراکتور، این شهر را چگونه بر بلندی این کوه بلند و خطرناک ساخته اند. باز هم با اصرار زیاد بالاتر رفتیم. وقتی به آخرین نقطۀ شهر رسیدم، فکر می کردم به آسمان بلند شده ام. به هر سوی آن که نگاه می کردم و دژها را می دیدم، در حیرت می ماندم. می گویند که اصل شهر ضحاک در دل همین کوه موقعیت دارد. یکی از میزبانان ما گفت که سال ها قبل چند پژوهشگر فرانسوی برای تحقیق در مورد شهر ضحاک به داخل آن رفته بودند و بعد از دو ماه از داخل آن برآمدند. شاید این کار سال ها قبل بود، زیرا اکنون دروازۀ شهر مسدود شده و غیر از بقایای خارجی شهر، چیز دیگری را نمی توان دید. این شهر هم زمانی سنگر جنگ بوده است، بخاطری که در بلندترین نقطۀ این شهر نیز مسند دافع هوا دیده می شود و حتماً چند سال قبل این دافع هوا تمام منطقه را زیر نگین خود داشته است. شهر ضحاک به تناسب شهر غلغله بسیار زیاد بلندتر و کلان تر است. شاید تنها یک قسمت شهر ضحاک را بتوان از لحاظ مساحت با شهر غلغله مقایسه کرد.

جالب این است که ما بدون اینکه از کسی اجازه بگیریم و jpgپولیس را در جریان بگذاریم، به شهر ضحاک بالا شده بودیم. پوستۀ امنیتی در شش پل موقعیت دارد که شهر ضحاک از آنجا به خوبی معلوم می شود. وقتی پولیس متوجه شده بود که چند نفری به شهر بالا شده اند، پولیسی را پشت ما فرستاده بود. ما در حال دوباره پایین شدن از شهر بودیم که پولیس جوانی با کلاشنکوفش نفس زنان به سوی بالا می آمد. از ما پرسید که اینجا چه می کنید و چرا بدون اجازه به این کوه که پر از ماین است، بالا شده اید. گفتیم ما ریاست اطلاعات و فرهنگ را در جریان گذاشته ایم و این نفری که با ما است، نمایندۀ آن ریاست است. گفت: مه زیاد نمی فامم، قومندان صایب ده پایین منتظر شماست، او شما ره خواسته. گفتیم، تو برو ما می آییم. وقتی پایین شدیم، پولیس اشپلاقش را به صدا درآورد و به ما علامت داد که نزدش برویم. من صدا کردم که موتر ما آن طرفتر ایستاد است، با موتر می آییم. خلاصه وقتی با موتر به نزدیکش رسیدیم، بسیار خشمگین بود، چون با چیزی تصادم کرده و اشارۀ موترش شکسته بود، بر ما غرید و گفت که شما نمی دانید که قلعۀ ضحاک پر از ماین است و شما بدون اینکه ما را در جریان بگذارید، سر به خود به آن بالا شده اید، بروید در پوسته صحبت می کنیم. در پوسته نیز قهر بود و چند بار یادآوری کرد که اگر شما سر به خود به قلعه بالا نمی شدید، اشارۀ موترم نمی شکست (می خواست ما برایش چیزی بدهیم به همین خاطر هم زیاد قهر بود)، اما نفر امنیت آن پوسته مسئله را به سادگی حل کرد و با یادداشت کردن نام ها و وظیفۀ ما، از ما معذرت خواست و رخصت مان کرد. ساعت چهار و نیم عصر بود که به هوتل رسیدیم و بعد از صرف نان، قرار گذاشتیم که به دیدن مجسمه های بودا و بعد درۀ اژدر برویم.

jpgبودا: در سال 2000 در شهر پلخمری بودم که خبر انفجار بت های بامیان را از رادیو بی بی سی شنیدم. خوب یادم می آید که بغض گلویم را چنان گرفته بود که اگر دوستانم نمی بودم، حتماً با صدای بلند می گریستم. گلویم از شدت خشم درد می کرد و من هر چه دشنام می دانستم، نثار طالبان کردم. اشتیاق سوزانی داشتم که یک بار بت های بامیان را از نزدیک تماشا کنم، اما با انفجار بت ها، رؤیای دیدن آنها با خاک یکسان شد. و اکنون بعد از چندین سال فقط به تماشای مغاره ها و مخروبۀ آنها می رفتیم. از مرکز شهر تا آنجا شاید ده دقیقه پیاده روی باشد. زمانی که به زیر بت کلان (صلصال) رسیدیم. هنوز هم هیبت و شکوه آن بر انسان تأثیر می کرد. صلصال در سمت چپ و شاهمامه (بت کوچک) در سمت راست موقعیت دارند. هیبت صلصال را در عکس ها ندیده بودم، اما وقتی در زیر آن ایستاد می شوید و بزرگی آن را می بینید، انگشت حیرت به دهان می گذارید. یکی از دوستان در مورد صلصال و شاهمامه قصه ای کرد به این شرح: این بت ها در اصل ریشۀ مذهبی نه بلکه عاشقی دارند. می گویند، در بامیان امپراتوری بود که پسری داشت به نام صلصال. صلصال جوانی بود بلند قامت، زیبا رو و پهلوان. روزی به بند امیر می رود، در آنجا دختر زیبارویی را در بند در حال شنا می بیند و همان است که یک دل نه، صد دل عاشق دختر می شود و از پدر می خواهد تا آن دختر را برایش خواستگاری کند. پدر صلصال به پدر دختر که شاه بند امیر است، احوال می فرستد و از وی می خواهد دخترش را به عقد صلصال درآرد. پدر دختر ازین کار امتناع می ورزد و باعث خشم و غضب امپراتور (پدر صلصال) می شود. امپراتور به سوی بند امیر لشکرکشی می کند و شاه آنجا (پدر دختر) را می کشد و دختر را به عقد صلصال در می آرد. نام این دختر، شاهمامه بود. داستان عشق صلصال و شاهمامه از مرزها می گذرد و به آسیای میانه و اروپا می رسد. بهترین نقاشان، مجسمه سازان و حکاکان از سراسر دنیا به بامیان می آیند تا عشق صلصال و شاهمامه را با کندن مجسمه های شان در کوه، جاودانی سازند. و بعدها زمانی که بودایی ها به بامیان می آیند و این مجسمه ها را می بینند، آن را مشابه به مذهب خود یافته و به عبادت آن مشغول می شوند و در کنار آن معبدهای خود را می سازند.

می خواستیم به بت بالا شویم، اما دروازۀ بالا رفتن قفل بود jpgو کلید هم نزد ما نبود. از راه دیگری که بسیار بلند بود، با کمک یکدیگر و شانه دادن با مشکلات زیادی بالا شدیم. یکی از دوستان ما که نسبتاً چاق بود و بالا شده نمی توانست، دو نفر دست های او را گرفته با مشکلات زیاد بالا کش کردند. بالا شدن ما عبث بود، زیرا این راه ما را به بالای بت نمی رساند، بلکه دوباره به پایین راه داشت. از آنجا پایین شدیم، چند طفلی که در آنجا بودند، راه را به ما نشان دادند. دوستانم نمی خواستند که به بت بالا شوند، اما باز هم با اصرار زیاد بالاخره بالا رفتیم. در آنجا دروازه ای وجود داشت که قفل بود. آن را گشودیم و به داخل بت رفتیم. در قسمت سر بت اکنون تخته ها را برای عبور به سمت دیگر گذاشته اند. وقتی که از آنجا به شهر بامیان نگاه می کنید، به عظمت و بلندی این بت ها پی می برید. با آنکه جز حفره ای چیزی از صلصال باقی نمانده است، اما هیبت و شکوه آن هنوز هم در همان ساحه وجود دارد. سنگ های بجا مانده بعد از انفجار بت ها را در اتاق های موقتی که در آنجا ساخته اند، محافظت کرده اند. وقتی به حفرۀ خالی نگاه می کنید و به جنایتی که در حق این بت ها صورت گرفته، فکر می کنید، به هر آنچه طالب نام دارد، لعنت می فرستید، سراپا خشم می شوید و از انسانیت خجالت می کشید. تاریخ را با چشمان تان می بینید که مدفون شده است و شما عاجز از همه چیز فقط به تماشای دفن آن رفته اید. شاید اگر دوستانم نمی بودند، می رفتم و در یکی از مغاره های آن های های می گریستم تا درد از دست رفتن بت ها تا اندازه ای در دلم تسکین می شد و از بت ها معذرت می خواستم که در عصری که ما زندگی می کردیم، حیوانات دمدار انسان نما، آرامش چند هزار سالۀ شما را برهم زدند و لکۀ ننگی بر دامان انسانیت به جا گذاشتند.

درۀ اژدر: بعد از اینکه از صلصال دیدن کردیم، تصمیم گرفتیم که به درۀ اژدر (اژدها) برویم. مردم می گفتند jpgکه بقایای اژدها تا هنوز هم آنجا مانده است. در مورد درۀ اژدر افسانه ای وجود دارد که رانندۀ موتر ما چنین بیان کرد: در زمانه های قدیم اژدهایی بود که هر روز هزاران نفر را می خورد. مردم از دست آن به تنگ آمده و به حضرت علی شکایت کردند. حضرت علی به داد مردم رسید، به اینجا آمد و با شمشیرش، اژدها را کشت و بچه اش در منطقۀ دورتری از اینجا افتاد. حضرت علی بعد از آنکه اژدها را کشت، به بند امیر رفت تا آن را ببندد، زیرا آب بند امیر همیشه طغیانی می شد و به مردم آسیب می رساند. حضرت علی با شمشیرش کوه را دو نصف کرد و نیم آن را به جلو بند انداخت و به این شکل بند بسته شد. آب از حضرت علی پرسان کرد که تو خلو جلو ما را گرفتی، ما به کجا برویم. حضرت علی به آب دستور داد که در زیر کوه درآید. از آن به بعد آب به فرمان حضرت علی تا حال زیر کوه می رود.

درۀ اژدر در ده پانزده کیلومتری شهر بامیان موقعیت دارد. کسانی که از جاهای دیگر به بامیان می آیند، به دیدن آن می روند. وقتی به آنجا رسیدیم، ساعت از شش و نیم گذشته بود. کسی آنجا نبود. موتر را در پای اژدها ایستاد کردیم، ولی هر چه کوشش کردم شباهتی بین این کوه و اژدها پیدا نکردم. دوستانم نیز می پرسیدند که کجای این به اژدها می ماند. همه می خندیدیم که از آن وقت تا حال شکل آن تغییر کرده است. در قسمت پایینی همین اژدها، سوراخ کوچکی وجود دارد که آب از آن بیرون می شود، آب آن به قدری شور و تلخ مزه است که اصلاً قابل استفاده نیست. مردم می گویند که این چشم اژدها است که نزد حضرت علی گریان می کند و از او می خواهد که او را ببخشد. ما تا ناوقت های شام همانجا ماندیم و از زوایای مختلف از اژدها(!) فلم و عکس گرفتیم و بعد بر پشت آن چای نوشیدیم و خربوزه خوردیم. وقتی از آنجا بر می گشتیم، هشت و نیم شام بود و هوا کاملاً تاریک شده بود.

چاردرۀ غوربند: به همان راننده ای که ما را به بند امیر برده بود و انسان شریفی بود، تلیفون کردیم و از او خواستیم که اگر موافق باشد، ما را به کابل برساند. او نیز با خوشحالی پذیرفت و قرار شد ساعت چهار صبح حرکت کنیم. هنوز در خواب بودیم که راننده به دروازۀ اتاق کوبید. گفت: سه و نیم بجه است، برخیزید که می رویم. ما هم با عجله برخاستیم، دست و روی خود را شسته و بیرون برآمدیم. هنوز تاریک بود. چهار بجه بود که راننده تکت راه و هده را خلاص کرد و ما حرکت کردیم. هوا یک اندازه سرد بود، به ناچار از راننده خواستیم که شیشه ها را بالا کند. در راه بسیاری خواب بودند و گاه گاهی صحبت می کردیم. نه بجۀ روز بود که به چاردرۀ غوربند رسیدیم. کاکاخسر یکی از دوستان ما در آنجا خانه دارد. وقتی که ما از کابل به بامیان می رفتیم، ما را در راه دیده و از وی خواسته بودjpg که در برگشت نزدش بمانیم. دوست ما به کاکاخسرش تلیفون کرد و او هم بعد از هفت هشت دقیقه ای پیدا شد و ما را با خود به باغش برد. توت تازه رسیده بود. در وقت گذشتن از باغ، پای هر درخت می ایستادیم و توت می خوردیم. وقتی به باغ کاکا رسیدیم، زیر دو درخت بادام را فرش کرده و دوشک هموار کرده بود. از ما پرسید، چای می خورید، زردآلو یا توت؟ گفتیم: توت. چادر بزرگی آورد، خودش به درخت بالا شد و ما گوشه های چادر را گرفتیم. او توت می تکاند و در عین حال می گفت: بس اش به گردن شما. وقتی از توت تکانی خلاص شد، به کنار دریا (در 20 متری باغ او) رفتیم، توت را در آب انداختیم و در همان حال به خوردن شروع کردیم. یک پتنوس زردآلو هم آورد. زردآلوها با آنکه پخته نشده بودند، اما شیرین بودند. بعد از توت و زردآلو خوری دوباره به زیر درختان بادام آمدیم. چون هوا گرم شده بود، لحظات بعد به دریا رفتیم و آب بازی کردیم، تا اینکه صدا زدند، نان تیار است. کاکا زحمت کشیده و غذایی به نام آسِه تهیه کرده بود (گوشت را بعد از مصاله و سیر داخل روده کرده و با آن شوربا پخته بود). کاکا در وقت نان خوردن از پیدا کردن چند سکه و بت و آثار تاریخی صحبت کرد و بعد گفت که مردم هر شب به تپه می روند و بعد از کندن آن، چیزهایی پیدا می کنند. یکی از باشندگان منطقه، دو بت کوچکی را که از تپه پیدا کرده بود، در بدل دو بوجی آرد به کسی داده بود. معلوم نیست این تپه متعلق به کدام دوره است، کسی در مورد آن نمی داند و دولت هم از این آثار تاریخی و تپه هیچ خبری ندارد. مردم منطقه از ناداری و فقر به شکل غیرحرفوی آن را می کاوند و با پول ناچیز به دیگران می فروشند.

قبل از اینکه به بامیان برویم، قصد داشتم به یکاولنگ بروم، اما هیچ فرصت نیافتم. پیش از رفتن با یکی از دوستانم تصمیم گرفته بودم که در مورد یکاولنگ، فلم مستندی بسازیم، اما فرصت یاری نکرد. در مسیر راه بند امیر از راننده خواستم که به یکاولنگ برود، ولی او نپذیرفت و گفت که تا آنجا دو ساعت راه است و باید شب را در آنجا بگذرانیم.

خدا می داند که باز چه وقت فرصت خواهم یافت و بار دیگر به بامیان خواهم رفت.

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(1) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


د ولسمشر لاپې له واقعیت سره نه جوړیږی!
[اجتماعی]

  

د ولسمشر لاپې له واقعیت سره نه جوړیږی! 

حامد کرزی
څو ورځې مخکې د افغانستان ولسمشر په ډاګه اعلان وکړ چې که پاکستان د ترهګرو مخه ونه نیسی، نو هغه به په پاکستان کې دننه پر ترهګرانو برید وکړی!! ولسمشر د خپلې ادعا د ثبوت لپاره د امریکا د څو ورځې مخکې بمبارۍ یادونه وکړه او ویې ویل لکه پرون چې مو ورباندې برید وکړ، بیا به هم پر ترهګرو برید وکړو. د ولسمشر دغه خبرو ته د زیاتو کسانو لخوا هرکلی وویل شو او په دې توګه ولسمشر یې نور هم تشویق کړ، خو واقعیت داسې نه دی. نه افغانستان د دې توانایی او قوت لری چې د پاکستان په څیر پیاوړی اتمی هیواد باندې برید وکړی او نه امریکا دغه کار کوی. دا د امریکا دوه مخی سیاست دی چې له یوه پلوه افغانستان هڅوی او له بل پلوه له پاکستان څخه ملاتړ کوی. د پاکستان پوځ د سیمې یو تر ټولو غښتلی پوځ ګڼل کیږی. د افغانستان 60 یا 70 زره نوی روزل شوی سرتیری چې زیاتره یې د معاش په تمه دی او د نړۍ تر ټولو کمزوری پوځ دی، نه یوازې پر پاکستان برید کولای نشی، چې دننه په افغانستان کې امنیت ساتلی نشی.
څو ورځې مخکې طالبانو له چاودیدونکو توکو څخه په ګټې اخیستلو د کندهار د عمومی محبس دیوال ړنګ کړ او نږدې 1300 بندیان یې له بند څخه خوشې کړل او لا څو ورځې تیرې شوی نه دی چې طالبانو له 500 وسله والو سره د ارغنداب ولسوالۍ چې د کندهار په پنځه کیلومترۍ کې پرته ده، ونیوله. دا په داسې حال کې ده چې امریکاییان او د ناټو ځواکونه په کندهار کې قوی او پیاوړې اډې لری، خو بیا هم د طالبانو د بریدونو مخه نیولای نشی. یوازې له دې واقعیت څخه څرګندیږی چې د افغانستان دولت له پوځی پلوه څومره کمزوری دی چې څو تنه طالبان هره ورځ په هر ځای کې چې زړه یې وغواړی عملیات کوی او ولسوالۍ په ولسوالیو پسې ونیسی. له دې کبله ولسمشر صیب باید د خپلو لاپو څخه مخکې یو وار پر خپلو خبرو سوچ کړی وای، خپل زور یې د خلکو په خبره تول او ترازو کړی وای، بیا یې د پاکستان دولت ګواښلی وای، تر څو د نړۍ د خندا نشی. 

امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


سیاهی، صمد را ربود
[اجتماعی]

 

سیاهی، صمد را ربود
 
از آن لحظه ای که این خبر را شنیده ام، هر بار که به یادم می آید، بغض گلویم را می گیرد. عکس زیبایش را در سایت بی بی سی دیدم، به دخترکش اندیشیدم که شاید وقتی بزرگ شد، برایش خواهند گفت: پدرت را در یک چاشت سوزان، سیاهی ربود...
 
برگردان: سیدال آزاد
 
پرپر شده
 
روزی خواهم آمد ای هلمند و هلمندی خواهم شد ای هلمند. به هر شاخۀ درخت تو، به هر برگش؛ به هر موج مست و جاری تو؛ به هر نسیم تو خواهم گفت: صمد یار راستین شما بود؛ یاد و خاطره اش را عزیز دارید، در سوگش، سوگواری کنید.
 
صمد روحانیای هلمند! با صدای بلند خواهم گریست و صمد را از تو خواهم خواست. دستم را به گریبان لشکرگاه خواهم انداخت که ای لشکر وحشت، ترا چه شده؟ روزگاری کاروان ها و لشکرهای دانش از تو رخت سفر می بستند، این لشکر بی پایان وحشت را چه وقت از خودت خواهی راند؟
 
آهای صمد، سال پار در همین شب و روز بود که برای اولین بار صدایت را شنیدم، برای بخش فارسی بی بی سی گزارش می دادی، بر زبان کاملاً حاکم بودی. بعد از آن شنیدم که پشتو را چقدر شیرین و نرم صحبت می کنی و با درد هلمندی ها چقدر درد کشیده ای.
 
با تو ماندم، یک سال آشنایت بودم. می دانستم که قطرۀ خشکی مایی. تو همانی که درین روزها و شب های بی ننگ به ما همت می دادی که با صدای بلند و گردن افراشته بگوییم: آهای دنیا، ما هم هستیم!
 
صدایت را برای آخرین بار، سه هفته قبل شنیدم. با بیجا شدگان "گرمسیر" درد دل داشتی، مشکلات و سختی های شان را بازگو می کردی، همان صمد شیرین بودی و همان زبان شیرینت. به بخش انگلیسی بی بی سی گزارش می دادی، اما نمی دانستم که این صدای شیرین و درد دیده را برای آخرین بار زمانی می شنوم که در سوگش می نویسم.
 
از همان روز اول برایم شیرینِ شیرین بودی. یکی اینکه نامت همسان صمدبهرنگی بود که از جملۀ قهرمانانم است، دیگر اینکه مانند بهرنگی در مناطقی کار می کردی که دیگران حاضر به رفتن به آنجاها نبودند. جوان بودی، اما کارت پخته تر از پختگان بود. مدت زیادی طول نکشید به این نتیجه برسم که بی بی سی باید از درون چقدر بر روابط بچرخد، زیرا آن میزگردهایی را که برخی از زمخت صدایان از برکت حضور پدر یا برادر گردانندگی می کنند، تو باید گرداننده اش می بودی، اما به عوض آن، تو در دردها و خاکبادهای لشکرگاه و گرمسیر گم بودی.
 
گو اینکه سپاهیان لشکر جهل و تاریکی درک کرده بودند که در دلت موجی سر بلند کرده که "یا به دا بې ننګه ملک بڼ د عدن کړم – یا به کړم د پښتنو کوڅې ویجاړې" (یا این ملک بی ننگ را باغ عدن خواهم ساخت – یا کوچه های پشتون ها را ویران خواهم کرد). همان بود که کلبۀ غم را بر سرت ویران کردند. و هنوز بیست و پنج سالت نبود که هستی ات را در یک چاشت سوزان از تو گرفتند و لبخند را بر لبان دختر نازنینت خشکاندند.
 
زمانی مارکوت بیگل نوشته بود: از بخت بد ما خواهد بود/ چیزی را که می خواهیم یا به دست ما نمی آید/ یا از میان انگشتان دست های ما بیرون می جهد.
 
تو درین کویر وحشت، آخرین برگِ گلی بودی که از میان انگشتان دست های ما بیرون جهید.
 
درین ناکشور که در سوگ نویسی برای جانیان و خاینان رقابت صورت می گیرد و خیابان ها به نام شان نامگذاری می گردد، اکنون ببینیم که یاد و افتخار و فخر ترا چقدر گرامی می دارند؟ تو که از درد ملتت درد دیده بودی و بر مرهم گذاری زخم های شان، جانت را گذاشتی.
 

امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(4) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


تکمیل تر شدن حلقۀ جنایتکاران در دولت افغانستان
[اجتماعی]
تکمیل تر شدن حلقۀ جنایتکاران در دولت افغانستان یکی از منفورترین چهره های کشور ما در کنار سایر چهره های جنایتکار، گلبدین رهبر حزب اسلامی است که از آوان جوانی و به خصوص زمانی که به عضویت نهضت جوانان مسلمان درآمد، شخصیت پست و جنایت پیشگی اش را بیش از پیش نمایان تر ساخت و با شهادت سیدال سخندان (از انقلابیون افغانستان) و تیزاب پاشی بر روی دختران سر لچ و روی لچ، جنایتکاری اش آفتابی تر شد. با فراری شدن گلبدین و سایر اعضای رهبری نهضت جوانان مسلمان یا اخوان المسلمین به پاکستان بود که نطفه های وطنفروشی، خیانت، قتل، دزدی، چور و چپاول در وجود تک تک اعضای رهبری جوانان مسلمان جوانه زد و با آموزش در مکتب تروریزم مذهبی، به دشمنان سوگند خوردۀ مردم افغانستان مبدل شدند. پاکستان برای شعله ور ساختن آتش نفاق و درگیری در میان افغان ها، هفت تنظیم را که در رأس چهار تای آن بنیادگرایان و سه تای دیگر میانه روان قرار داشتند، به آتش نفاق و بدبینی میان اقوام و ملیت ها پترول می ریخت. در میان هفت حزبی که در پاکستان زیر نظر آی اس آی ساخته شدند، گلبدین از نازدانه ترین نور چشمی های آی اس آی بود که در جراید و روزنامه ها به او لقب "عظیم رهنما"، "مجاهد کبیر"و غیره می دادند و بیشترین امکانات برای مجاهدین افغان را از طریق آی اس آی دریافت می کرد. جمیعت اسلامی بعد از حزب اسلامی دومین تنظیمی بود که دست نوازش بیشتر آی اس آی بر سرش کشیده می شد. و هر دو حزب در زمان اشغال کشور توسط شوروی، بیشترین وقت شان را در درگیری با هم گذشتاندند. باری، اوج خیانتکاری و جنایتکاری حزب اسلامی به رهبری گلبدین در کنار تنظیم های جهادی دیگر در بین سال های 1992 تا 1996 بود که کابل را به حمام خون مبدل ساخته و بخاطر غصب چوکی ریاست جمهوری، بیش از 65000 کابلی را به خاک و خون کشیده و کابل را به ویرانه مبدل ساختند. خرجنگی های تنظیم های جهادی، مردم را چنان به بینی رسانده بودند که برای رسیدن طالبان به شهر کابل لحظه شماری می کردند، زیرا هر کوچۀ کابل متعلق به یکی از تنظیم های درگیر بود و گذشتن از هر کوچه به قیمت جان عابران تمام می شد. خرجنگی های جهادی ها با آمدن طالبان از بین رفت و هر کدام از "رهبران" به سمتی فرار کردند. گلبدین نیز بعد از تخلیۀ چهارآسیاب (قوی ترین مرکز نیروهای حزب اسلامی بود که از آنجا شهر کابل را به راکت می بست) و فرار از پی فرار بالاخره به ایران رفت و بعد از چندی، از ایران نیز جواب داده شد. در سال های حاکمیت طالبان، نامش تقریباً فراموش شده بود، اما وقتی کشور ما توسط نیروهای امریکایی و متحدان اش اشغال شد و طالبان نیز بعد از مدتی دوباره سر بلند کردند، گلبدین نیز زنده شد و بنای مخالفت را با دولت فعلی افغانستان گذاشت. کنفرانس بن در سال 2001، بیشترین وزارتخانه ها را به دزدان ائتلاف شمال سپرد و با داخل شدن شان به کابل، اکثر ولایت ها و ریاست ها را هم در چنگ گرفتند و به این ترتیب معادلۀ قدرت یک طرفه شد، یعنی به برخی از جنایتکاران در دولت سازی سهمی داده نشد. اکنون که دولت افغانستان به وساطت جبهۀ متحد ملی (متشکل از جنایتکاران جهادی، خلقی، پرچمی و تکنوکرات) در حال گفتگو با طالبان است، غیرت بهیر داماد گلبدین و سخنگوی حزب اسلامی نیز بعد از شش سال از زندان امریکایی ها در بگرام رها شد (این درحالیکه گلبدین هنوز هم در لست تروریستان از سوی ایالات متحده قرار دارد) تا از این طریق راه مذاکره با گلبدین هموار شود، و بدین ترتیب علاوه از جنایتکاران ائتلاف شمال، جنایتکاران طالبی و گلبدینی را نیز شامل حلقۀ جنایتکاران سازند تا این حلقه تکمیل تر گردد. حزب اسلامی همین اکنون نزدیک به 40 نماینده در پارلمان افغانستان و چند وزیر و رییس و والی در دولت افغانستان دارد. غیرت بهیر بعد از رهایی اش از سوی حامد کرزی به کاخ ریاست جمهوری دعوت و با او ملاقات نمود! عجب رهایی ای؟! شش سال را در زندان به عنوان تروریست سپری کرد، اما با رهایی، فوراً از سوی رییس جمهور دعوت شد! اگر مسئلۀ دعوت از گلبدین جنایتکار مطرح نباشد، به کاخ ریاست جمهوری دعوت شدن چه معنایی می تواند داشته باشد، جز تکمیل تر کردن حلقۀ خاینان و جنایتکاران در دولت؟ (بهیر این مسئله را رد نموده، اما حرف های او به گفتۀ مردم ما کی نمازی است.) جنایتکاران گلبدینی و غیر گلبدینی طی ضیافتی، رهایی بهیر را جشن گرفتند و با جمع کردن دزدان دیگر خواستند زور شان را به مردم نشان دهند. کسانی که باید به خاطر ارتکاب جنایات و خیانت های شان در طول سه دهۀ گذشته محاکمه می شدند، بر شانه های مردم سوار شده و به ریش ملت عذاب کشیده و درد دیدۀ ما می خندند.
امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


... خو د افغانستان جنایتکاران معاف دی!
[اجتماعی]
 

... خو د افغانستان جنایتکاران معاف دی!

له 18 کالو وروسته په چیلی کې د هغه هیواد یوه قاضی jpgد اګوستو پینوشې د واکمنۍ د مهال د نږدې سلو لوړپوړو چارواکو د نیولو امر ورکړی. دغه کسان تورن دی چې د پینوشې د واکمنۍ پر مهال یې د بشر حقوق تر پښو لاندې کړی او سلګونه کسان یې وژلی دی.

اګوستو پینوشې چې د امریکا حکومت په مټ په 1973 کې د سلوادور آلنده ملی او منتخب حکومت د کودتا په ترڅ کې نسکور کړ، خپله بې رحمه دیکتاتوری یې د چیلی پر ولسونو واکمنه کړه. پینوشې وړاندې له هرڅه د امریکا په ملاتړ خپل مخ مارکسیستانو ته واړوه او زرګونه کیڼ اړخی یې په بې رحمانه ډول چارماری کړل. په دغه چارماری کیدو کې سلوادور آلنده او نامتو سندرغاړی او شاعر ویکتور خارا هم شامل وو. ویکتور خارا په هغه لوبغالی کې چې دوی یې د چارماری کولو لپاره راټول کړی وو، حماسه وزیږوله او د پینوشې د غوړه مالانو غرور یې له خاورو سره یو کړ. ویکتور خارا د "نړیوال انقلاب" سرود په داسې حال کې وغږوه چې ټول لوبغالی ورسره همدا سندره ویله. خاینانو لومړی د خارا لاسونه مات کړل او بیا یې ټټر ورله سوری سوری کړ.

پینوشې هغه مهال د چیلی حکومت لخوا د محاکمې میز ته راوکاږل شو چې نور د خوځیدو او حرکت نه و. او اوس له نږدې یو نیم کال وروسته د هغه د جرم شریکان تر پوښتنو او ګرویږنو لاندې نیول کیږی، تر څو د خپلو کړنو سزا ووینی، خو یو افغانستان دی چې جنایتکاران یې نه یوازې نه محاکمه کیږی، چې د خلکو پر اوږو سپاره شوی او لا تر اوسه خپل انډوخر ته دوام ورکوی. خو هغه ورځ لیرې نه ده چې د افغانستان د درې لسیزو ټول جنایتکاران او د ولس قاتلان د پرګنو لخوا د اګوستو پینوشې او د هغه د ملګرو په څیر یا خپل ژیړ مخونه د محاکمې د میزونو تر شا ووینی او یا د صحرایی محاکمې په ترڅ کې چارماری شی.   

 


امتیاز شما به این مطلب

از قلب شما گفته شده(0) [بالای صفحه] [فید این نوشته]


د خاینانو جشن په ماتم بدل شو، خو...
[اجتماعی]
 

د خاینانو جشن په ماتم بدل شو، خو...

کابل د خاینانو له جشن څخه یوه میاشت مخکې ترینګلی حالت درلود. د "جشن" ساحه په کلکه تر کنترول لاندې وه او د کابل اوسیدونکو ته یې له هغې لارې د تګ راتګ اجازه نه ورکوله، تر څو هماغه ورځ راورسیده. د ملت ټولو خاینانو په ټاکل شوی ورځ خپل ځان همدې سیمې ته رارسولی و. لا شیبې تیرې شوې نه وې چې ډزې پیل او له خاینانو څخه لاره ورکه شوه او هر یوه په بیړه خپل ځان د "جشن" له سیمې څخه وویست. د ملت خاینانو چې غوښتل په دې توګه د کابل پر 65000 قربانیانو ملنډې ووهی، په خپله د ملنډو شول. خلک له خوشحالۍ نه په جامو کې نه ځاییدل او یوه بل ته یې مبارکی ورکوله، خو یوازې جنایتکاران وو چې له غم او غوسې نه یې غاښونه چیچل، ځکه "جشن" یې خراب شوی و.

نوموړې ورځ چې د افغانستان په تاریخ کې په تورو کرښو لیکل شوې او له وژلو، لوټ، تالان، بدلمنی، تیری، سترګو ایستلو او لسګونه نورو ناوړو کړنو پرته بل ویاړ نه لری، هر کال د ملیونونو ډالرو په لګولو سره د جنګسالارانو لخوا لمانځل کیږی او زموږ د ویرجن ولس پر ټپونو باندې د مالګې په دوړولو سره د سوکالۍ احساس کوی.

خاینانو د سږکال "جشن" په داسې حال کې لمانځه چې زموږ هیوادوالو په بدخشان، هرات او د هیواد په نورو سیمو کې د خواړو د نشتون له کبله د واښو په خوړلو لاس پورې کړی، بیوزلی او لوږه دومره زیاته شوې چې هیوادوال د خپلو ماشومانو په خرڅولو مجبوره شوی، د توکو بیې دومره لوړې شوی چې زیاتره هیوادوال یې د اخیستلو وس نه لری. که تیږې زړه درلودلای، زړه به یې وختی ټق چاودیدلای وای، خو یو د افغانستان واکمنان، جهادی خاینان او د لویدیځ تالی څټی دی چې د خلکو په غمونو کې خپله خوشحالی لټوی. د خاینانو جشن په ماتم بدل شو، خو هغه ورځ لیرې نه ده چې زموږ هیوادوال له دوی څخه د غچ اخیستنې په مراسمو کې خپل جشن ولمانځی.

که څه هم شپه تیاره ده

زړه مه غورځوه

سحر نږدی دی!

 


امتیاز شما به این مطلب